X
تبلیغات
..: " جادوی معجون سرخ " :..



..: " جادوی معجون سرخ " :..

وبلاگ حمایت از افراد و بیماران تالاسمی ایران و شهرستان بهشهر



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 2:25 روز شنبه بیست و هشتم دی 1392

بیایید آغازی دگر را بیاآغازیم




سال هزار و سیصد و نود دو دی ماه بسیار حس غریبی برایم دارد، نمی دانم حس شادی و غصه و نو شدن و سپیدی و پاکی و باران قدم زدن های ممتدد...

... حسی توامان ترکیبی با همه اینهایی که نوشتم دارم، با ته مزه ای کز که  همیشه در این ماه مزه مزه می کنم.

دقیقا شش سال گذشته در دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش بود، خواستم تمام احساسات و افکار جورا و جور ذهنم رو به گوش عالم برسانم.

تمام  واگویه ها را با دوستی زمزه کردم که او مرا با پدیده ای همچون وبلاگ آشنا کرد و اولین سرمشق ها را برایم گرفت، و شروع کردم تمام افکار و حس های غریبم را در این صفحه مقابل چشم های مهربانتان بگذارم، شاید چراغی  کوچک باشد برای امیدم که همانا رساندن افکارم به گوش مردم جهان بود!

و چنین شد!

و واقعا چنین شد در آ ن سوی دنیا مردمان نشسته بر برج های بلند را با افکارم و حس هایم و همینطور خواسته های ناچیز شهروندی ام و تمام کسانی که همچون من بودند، آشنا کرد، و در موردش حرف زدند و به بحث و گفتگو پرداختند...

گاهی آنقدر این صفحه کوچک بزرگ مثل کوه شد که مسبب دلگرمی برخی همسفرانم و همدردانم شد و گاهی هم مرهمی بر  زخم هایی که استخوان و نمک بر آن گذاشته بودند... و نه مردم جامعه! بلکه توسط دیگر همسفران !!

گاهی اوقات به این فکر افتادم که شاید کاری بیهوده باشد ، اما پس اندکی تحمل در نوشتن، سیل کامنت و ایمیل و پیامک بود که بسویم می آمد و دوباره دست بکار می شدم با انرژی بیشتر...

سال گذشته که ازدواج کردم با خود فکر کردم که این صفحه و دیگر صفحات را رها کنم در باد! اما هر کار کردم جواب منطقی برای مخاطبانم نداشتم برای رها کردن این صفحه...

اکنون در آغاز سال هفتم این صفحه (همین وبلاگ) احساس می کنم چقدر فکر کردن به موضوع رها کردن این وبلاگ سخت و دشوار است.

امروز روز تولد این وبلاگ و همین طور بنده است، تصمیم گرفتم که مجددا در کنار شما و با همکاری شما در آغاز سال هفتم فعالیت این وبلاگ مجددا آغازی دگر را بیاآغازم....

و در پایان، تولد  وبلاگ "جادوی معجون سرخ" را به همه شما سروران گرامی و همسفران عزیز تر از جانم تبریک عرض می کنم.

منتظر حضور سبز و مهربانتان هستم. 


برچسب‌ها: بیایید آغازی دگر را بیاآغازیم



لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 17:6 روز دوشنبه یکم مهر 1392


 

 

بازديد هيات رئيسه دانشگاه علوم پزشكي و نماينده مجلس شهرستان دزفول از بيمارستان بزرگ دکتر گنجويان و درمانگاه تالاسمي


هيات رئيسه دانشگاه علوم پزشكي و نماينده مجلس شهرستان دزفول و هيت همراه از بيمارستان بزرگ دکتر گنجويان و درمانگاه تالاسمي اين شهرستان  در پنج شنبه 28/6/1392 بازديد نموده اند.

صبح روز پنج شنبه 28/6/1392 رئيس دانشگاه علوم پزشكي جناب آقاي دكتر صائمي و نماينده مجلس جناب اقاي پاپي زاده از درمانگاه تالاسمي شهرستان دزفول بازديده نموده و دقايقي كوتاه شنونده مسائل و مشكلات درمانگاه تالاسمي و افراد و بيماران تالاسمي از زبان مسوول درمانگاه سركار خانم دكتر بهمنش بوده اند.هيت بازديد كننده پس از عرايض سركار خانم دكتر بهمنش قصد ترك درمانگاه را داشتند كه با خطاب قرار دادن يكي از بيماران تالاسمي حاضر در بخش به مسوولين بالاجبار شنونده حداقل هاي  حقوق شهروندي افراد جامعه تالاسمي اين شهرستان و ايران شده اند. كه به طور خلاصه از اين شرح بوده اند؛ درمان پيوسته و دقيق اين افراد(تامين دارو و امنيت دارو هاي مصرفي، تامين تجهيزات استاندارد پزشكي،بيمه جامع و كامل براي اين افراد و...) پيشگيري از تولد فرد تالاسمي، پيگيري مطالبات اجتماعي اين بيماران اهم از اشتغال و استخدام اين افراد و مسكن براي زوج هاي تالاسمي و... . كه بين سخنان و بيان مشكلات بيماران با پاسخ هاي  سرد و نااميد كننده نماينده منتخب مجلس شوراي اسلامي همچون ضربه تبر بر تنه سرو راست قامت جامعه تالاسمي اين شهرستان نشست! 

...پس از دقايقي رئيس دانشگاه علوم پزشكي و نماينده مجلس و هيت همراه سخنان بيماران را ناتمام رها نموده و به سرعت از اين درمانگاه خارج شده اند، كه بيماران و خانواده هاي اين عزيزان را مات و مبهوت كردند...

در ادامه لينك خبر بازديد فوق را براي شما مخاطب گرامي قرار مي دهم و پاسخ ما به اين عزيزان در امتداد اين خبر كه درج نشده است!!

http://webda.dums.ac.ir/index.aspx?siteid=5&pageid=174&newsview=911

 

درود خدا بر همه شما

با سپاس فراوان از اطلاع رساني شما.

وبا سپاس از مسوولان گرامي كه قدم رنجه نمودند و محفل خاكستري مان(درمانگاه تالاسمي بيمارستان بزرگ دکتر گنجويان) را براي ثانيه هايي چند براي مهماني انتخاب نمودند.

دوست گرامي، نگارنده محترم خبر فوق و يا مسوول محترم؛ عارضه زيباي تالاسمي حاشيه نيست!! و افراد تالاسمي اين مرز پر گوهر كافران عليه نور نيستند!!

افراد تالاسمي، شهروندان اين مرز پر گوهر اند، شهرونداني براي امتحان الهي شما مسوولان كه...

عارضه تالاسمي متن اين جامعه است و نه حاشيه! چرا كه 200 نفر از جمعيت اين شهرستان با اين عارضه مستقيما درگير هستند و با احتساب خانواده 5 نفري هر كدام رقم به دست آمده مي شود بخش بزرگي از شهروندان همين شهرستان كه حاشيه كه نه متن هستند چرا كه همين افراد به شماها راي داده اند و شما را انتخاب نموده اند و ...

حال شماي انتخاب شده توسط همين افراد در راس امور به آنها "حاشيه" خطاب قرار مي دهيد؟!

با تمام اين احوالات باز هم سپاس فراوان چرا كه مهمان دل هاي ما بوديد..

اما اين را بدانيد ماها به شماها وظيفه شماها را گوشزد كرديم و نه خواهش و تمنا!

وظيفه شما طبق فرموده رهبر بزرگ انقلاب اين است:

«بيمار جز درد و رنج بيماري درد ديگري را نبايد بچشد.»

 





لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 20:0 روز پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392

انتخابات هيت مديره انجمن تالاسمي ايران



«بحثي كه مدت ها ذهن اينجانب و جمع بزرگي از همراهان و دوستان تالاسمي ام را مشغول كرده فصل انتخابات هيت مديره انجمن تالاسمي ايران است. انجمن تالاسمي ايران از بدو تاسيس تا به امروز كارهايي در دستور كار هيت مديره اش بوده كه گاها بحث بر انگيز ،ابهام آميز و تحسين برانگيز بوده و همواره انتقادهايي را از بدنه جامعه تالاسمي ايران همچون عضوي از اين پيكر هجده هزار نفري به همراه داشته است در طي تمام اين سال ها در هنگام انتخابات اين هيت مديره انتقادهايي به راه مي افتد كه اكثر غريب به اتفاق آن با منظوري خاص پا به عرصه ظهور گذاشته اند. هيت مديره كنوني براي برگزاري انتخابات به مشكلاتي برخورده است كه در برگزاري اين امر تاخير قابل لمسي داشته است، كه اين مهم سبب حاشيه هاي بسياري شده است چه براي افراد هيت مديره كنوني و چه براي پيكره اصلي جامعه تالاسمي ايران(انجمن تالاسمي ايران) ... اينجانب پس از ديده ها و شنيده ها و خواندن هاي بسيار زياد سعي نموده ام نوشته هايم را با تصوير روز جامعه گره زده و در قالب مطلب زير رو به روي ديدگان شما مخاطب گرامي قرار دهم. و حال شماهاي گرامي تر از جان را به آن دعوت مي نمايم.»



رسانه هاي مجازي متوهم جامعه تالاسمي ايران و انتخابات هيت مديره


... گاهی می شود؛ با کار های کوچک مان ویرانه ای به عظمت انجمن تالا ایران بر جای گذاشت(البته این جمله اعتقاد بخشي از جامعه تالاسمي ايران است) و گاهی هم می شود بر روی ویرانه های بزرگ، بزرگ ترین و محافظ ترین قعله دفاعی را برای جامعه تالا ایران ساخت.

گاهی اندیشه درست سبب می شود افراد اصلح را از تمامی استان ها انتخاب کرد و یا آنها را وادار كرد تا به میدان بيايند و افراد اصلح را کنار هم چید تا ابزار لازم برای ساختن قعله مستحکم و به دور از آرمان گرایی محض و مجازی داشت و تا از انتخاب سر بلند و عاقبت به خیر نفس کشید....

 گاهی می شود قدری اندیشه خود را به کمی دور تر در گذشته برد، زمانی که انجمن شکل گرفت، تا سال 1387 ... چه چیزی دریافتم؟! چه چیزی دستگیرتان شد؟! حال از سال 1387 تا امروز سال 1392...؟! چه دستگیرمان می شود؟! نمی خواهم به بنده پاسخی بدهید!! از سر شکم چیزی  ننویسید لطفا، خواهشا... فقط پرسشگر باشید برای تحلیل های ذهنی خودتان نه بیشتر(در تمام هيت مديره ها همواره نقدهايي بوده و كارهايي انجام شده است، حال اين هيت مديره هم از دل هيت مديره هاي قبل بيرون آمده است با كمي تفاوت با كارهاي بيشتر و يا كمتر، با اننتقاد ها و تحسين ها كارهاي مثبت و گاها مضحك. حال چه شده است كه اين گونه...؟! ). با زیر سوال بردن اشخاص نمی توانی پله ای مستحکم برای خود بسازید جز پایه گذاری اشلی برای اینکه دیگرانی بیایند و همین کار شما را بر روی شما پیاده کنند....

گاهی قدری اندیشه هم کافیست تا فرد اصلح را بیابید برای خود! چگونه؟!! فرد و یا افرادی که اکنون کم نیستند در جامعه مجازی ایضا تالا در ایران که سخت چند سالیست در تکاپو و رویای هیت مدیره انجمن تالا ایران هستند و برای این منظور تلاش فراوان نیز می کنند، کسانی که حتی با 10 تالا از چند استان و یا یک استان خاص نمی توانند برخورد و رفتار شایسته و خردمندانه داشته باشند، و جز تخطئه نمودن فرد مقابلشان از هر کار و فکر دیگری تهی هستند، کسانی که مدعی رسانه!! بودن را برای خود یدک می کشند. واقعا این افراد مالک سایت، رسانه هستند؟! پس دستاورد فرهنگ سازی شان کجای جامعه تالا ایران نمایان است؟!کدام شیوه درست را در جامعه ملکه ذهن افراد تالا نموده اند؟! بنده به شخصه 5 سال سابقه حضور مستمر در این سایت های خوشی سر دل عضو هستم، کدام شیوه درست زندگی کردن را به من بیسواد تالا آموزش داده اند؟! کجای گوشه حرف های دلم را گرفتن و دست یا علی به من تالا داده اند؟! حتما شماها همچون بنده در کنارم بوده اید شیوه ای درست زندگی از این به اصطلاح رسانه ها آموختین؟! رسانه هايي متوهم هستند. فقط به جهت بهره برداری های شخصی و عقده های لایه های پنهان شخصی شان آنها را شبیه پادشاهی، دیکتاتوری و یا قلدری کرده که توهم یک رسانه را داشته باشند.(نوك پيكان اين پاراگراف به سمت تمامي سايت ها و وب سايت هاي جامعه تالاسمي ايران است كه به نام تالاسمي مزين شده، تا سوء استفاده هاي شخصي و دروني خود را از اين آب گل آلود برداشت نمايند.)رسانه به مجله "چهلچراغ" می گویند. که با آمدنش جامعه "نسل سومی" را شناخت و با مشکلاتشان آشنا شد. از شماره یک تا به امروزش را بخوانید،لطفا. متوجه منظورم می شوید. از شماره یک تا چهلش را بخوانید چگونه با طنز و شادی فرهنگی را ساخت که تا آن زمان برای احدی شناخته نشده بود.

قدري تحمل و تفكر كنيد؛ شما با واژه انجمن تالاسمي ايران رو به رو هستيد و نه هيچ افكار پوسيده و لمپنيسم ديگر! مجموعه اي كه جلوي اسمش تالاسمي و ايران حك شده است، مي شود مامني براي تمام اين 18هزار نفر و تمام كساني كه با اين 18 هزار نفر زلفي از سر عشق گره زده اند، و نه فقط مختص يك استان خاص! از ايران. چه مي خواهد شهري باشد با القابي همچون بزرگترين پايتخت آلوده جهان و چه كوچك ترين روستا گمشده زير پونز نقشه باشد. آن مجموعه  اموال عمومي و سهام عامه تالاسمي هاي ايران مي باشد، شما دوست عزيز اكنون مالكيت آن انجمني كه مي گوييد ويرانه ايست را به نام خود و دوستان خود در شهري خاص مي زنيد بايد از روز ازل اسمش را اينگونه ثبت مي كردي: " انجمن حمايت فقط برخي از دوستان تالاسمي در كلان شهر خاص"!! دوست عزيز كسي كه نهالي مي كارد به پايش مي ايستد و مراقبش است و نه اين كه كناري بايستد و از ريشه تخريب كند. شما دوست عزيز هيچگاه فرد اصلحي نخواهي بود براي مجموعه اي به وسعت ايران. . با زیر سوال بردن اشخاص نمی توانی پله ای مستحکم برای خود بسازید جز پایه گذاری اشلی برای اینکه دیگرانی بیایند و همین کار شما را بر روی شما پیاده کنند....

قدری تفکر کافیست تا بدانید این متوهم ها افراد اصلح شما نیستند. خوب توجه کنید گول حرف های کادو پیچ شان را نخورید، لطفا.

قدری با خود تامل کنید....

به چله بنشینید! حتی اگر شده40ساعته! اگر وقت ندارید4 ساعته!! بازم اگر وقت برایتان مهم است!!4 دقیقه هم برای شناخت کافیست!

به قلم: ميم.دال





به اينجانب راي...نه! تك راي بدهيد!!


خدمت افراد و بیماران تالاسمی ایران

سلام علیکم


اینجانب!! آقای!! کاندیدا نژاد اصل فرد پشت تپه ای متولد هزار وسیصد و قدیم!! ساکن پشت تپه ی بغل! می باشم! اینجانب با کمال افتخار و خوشحالی و پارتی! در انتهای روده ی بزرگمان! در همین جا کاندیداتوری خود را اعلام می نماییم و در بالا عکس فتوشاپی بسیار قشنگم!! را برای آشنایی بیشتر برای شما نهاده ام! و در ذیل اهداف و برنامه های کوتاه، بلند و متوسط مدت خود را با جدیدترین متدد اروپایی معرفی می نمایم. تا شما خوبان پس از اینکه رقیب های خود را در گونی نمودم، تک رای های خود را (توجه داشته باشید! تک رای؛ یعنی فقط اسم اینجانب را در برگه بنویسید و اگر هم دیدید هیت رئیسه انتخابات وجود ندارد!! شما از آب گل آلود چندتا تعرفه یا برگه ی رای بگیرید و اسم اینجانب، فقط اینجانب را در آن حک کنید و در کارتن ابتیاع شده بندازید!) به اینجانب بدهید، و اما ...

و اما اهداف و برنامه های کوتاه، بلند و متوسط مدت اینجانب:


1. مشکلات درمانی

2. مشکلات اجتماعی و فرهنگی

3.  مشکلات اشتغال

4. مشکلات مسکن

5. مشکلات ازدواج

مشکلات درمانی: در سه سوت حل می کنم؛ کمبود دارو، دیر رسیدن خون، فضای نامناسب درمانگاه تالاسمی و درمانی، ناآگاهی در مورد درمان و داروهای آهن زدا، در دسترس نبودن پزشکان متخصص در امور درمان تالاسمی؟!! کاری خواهم کرد که تمام موارد بالا برایتان افسانه شود!! چنان تلاش و کوششی خواهم کرد!! که دارو را درب منزل تحویل شما دهند، خون!! در هزارم ثانیه به شما برسد، پنت هاس با تجهیزات مدرن پزشکی و رفاهی برای شما تهیه می کنم!! توسط اساتید سرشناس دنیا!! شما را در مورد درمان تالاسمی آگاه خواهم کرد. تمامی متخصصین در امور درمان تالاسمی را در اختیار شما قرار می دهم و تا به سریع ترین حالت ممکن شکلات پیچ شوید و بروید پی کارتان!! و ملتی از دست شما آسوده شوند!! و در پایان یک تله کابین!! از منزل شما، تا درمانگاه تالاسمی راه می اندازم تا راحت تر به درمانگاه تالاسمی دسترسی داشته باشید!!


مشکلات اجتماعی و فرهنگی: مشکلات اجتماعی و فرهنگی شما چیست؟!

هر آن چیز که خود از آن اطلاع دارید و ندارید را حل می کنم؛ مواردی چون: جامعه شما را باور نمی کند؟! و یا شما جامعه را باور نمی کنید؟!! شما را به عنوان معلول جسمی- حرکتی می پندارند؟! مردم عوام و غیر اعوام جامعه تصور می کنند عمرتان محدود است؟! نمی توانید در جامعه دوست پیدا کنید و یا با شما ارتباط برقرار نمی کنند؟! و ...؟! منِ اینجانب!! جناب!! آقای!! کاندیدا نژاد اصل فرد برای شما مرتفع! می کنم! با حضور مشاورین بین المللی.

مشکلات اشتغال: از بیکاری خسته شده اید؟! به دنبال کار بودن دیگر فایده ای ندارد؟! و ...؟! چنان سرکارتان بگذارم!! که حالش را ببرید داغِ داغ!! در هر زمان و هر مکانی که شما(توجه داشته باشید شما بخواهید!) بخواهید، شما را سرکار خواهم گذاشت!!

مشکلات مسکن: می دانم، می دانم بی خانمانی چقدر سخت است! خانه ای دنج و زیبا در بهترین مکان تفریحی برای شما خواهم ساخت، آن هم به صورت اقساط بسیار بسیار کم، که همه توانایی داشتن خانه را داشته باشند!

مشکلات ازدواج: آخ! ازدواج؟!!

چنان عشق را در وجود شما خاموش می کنم!! نه. ببخشید؛ چنان شعله اش را روشن می کنیم که جفت بال های کبوتر عشق تان ذغال بشود و برود پی کارش!!

چنان راهکار و متدد جدید اروپایی!! ارائه می نمایم که عشق های چندین ساله و یا نو پای شما پرپر شود!! و در عوض کیس های جدید و جولنبوری تقدیم تان می کنم که در ساعتی!! به پای هم پیر شوید و به اقاح الله بپیوندید. چون تجربه نشان داده که ازدواج با عشق سبب می شود؛ خیلی دیر به پای هم پیر شوید و این نیز برای شما بدفرم!! ضرر دارد!


* این مورد جا نیافتاده بود!! چون این برنامه ها از قبل اجرایش حتمی بود فقط همین طوری درجش کردیم؛ اردوی خارج از استان با حضور والدین و دوستانتان بدون حضور شما، اردوی داخل استان باز هم بی حضور شما و حضور دوستان خودم، برگزاری جشن و پایکوبی و حرکت های شش و هشت با حضور دوستانم و خانواده شما بدون حضور شما، برگزاری مراسم های متعدد تجلیل از خودم و دوستان نزدیکم و دادن جوایز نفیس به آنها، پخش برنج و مرغ و روغن و شیر و چای رایگان به خانواده های شما، بازدید از برج میلاد، برنامه سفر خارج از کشور و دیگر برنامه ها!!


دوستان، همسفران عزیز، عزیزان تالاسمی؛ در بالا به طور خلاصه وار برخی از انبوه برنامه های بلند، کوتاه و متوسط مدت خود را برای شما نوشته ام که انشاالله پس از انتخاب شدنم برنامه های سوپرایز کننده و جینگولک وار و جفت پا گونه ام و شلنگ تخته مانندم را برای شما اجراء خواهم کرد و قبل از آن رونمایی می نمایم!!

نویسنده: میم.دال


دوست همراه در صورت موافق بودن لينك بفرماييد. با سپاس فراوان





لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 16:46 روز چهارشنبه نهم مرداد 1392

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

در دورترین فاصله ای


توی جاده جدایی


امان از عذاب جدایی


سنگ فرش ها هم ناله دارند


بغضی توی گلو


گویاحفره دارند


حرف های ناگفته سفره دل دارند


از عذاب جدایی


شاپرک ها خیس شد چشم ها یشان


چکیده شد اشک ها یشان


شکسته شد پرها یشان


از عذاب جدایی


درختان قد خمیده اند


شاخه ها افسار گسیخته اند


برگ ها جیغ کشان موییده اند


از عذاب جدایی


حیرانم در جاده جدایی

حبس نفسم


خیس قلبم


تپش چشمم


بازه دستانم


پیاده رهسپارم


از عذاب جدایی تو و من

از: مصطفی صفری

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}



دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 18:13 روز سه شنبه چهارم تیر 1392


یک صفحه خاکستری ...


به رنگ تمام زندگیم ...


یک صفحه زرد


به رنگ  رخسارم...



یک صفحه قرمز


به رنگ کیسه  خونم ...


یک صفحه  سبز
به رنگ ارزوهایم ...

کجا جا مانده است؟!



یک  صفحه  ابی به رنگ ارامشم ...

کجا جا مانده است؟!



یک صفحه ...

پس رنگ داروی  دسفرالم کجا جا ماند؟!



کدام مداد رنگی را از جعبه رنگ هایم در بیاورم و دفتر را رنگی کنم

رنگ دسفرالم را ...


رنگ دسفرالم یعنی رنگ تمام خواستنی های زندگیم ...


رنگ دسفرالم  رنگی به رنگ رنگین کمان خدا...



در کجا رنگین کمان  خدا را پیدا کنم؟


پ. ن :  ای خدای گنده ی میم .دال  راستی رنگین کمانت چه رنگی است؟!!


از : ندای تالا





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 13:55 روز سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392


بدرود نوستالژی دوران کز کودکی...


بدرود....

بدرود همسفر من....

بدرود....

به خاک سپردیمت و امیدواریم از خاک سر بر آری از در کالبدی دیگر...

کالبدی دیگر که راهت را ادامه دهد.

بنده از طرف خودم درگذشت 
این عزیز همسفر 

سرکارخانم دکتر پروانه وثوق را به مردم ایران تسلیت عرض می کنم.




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 17:14 روز پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392


با تشکر فراوان از دوست خوبم مسعود میر به جهت تهیه این مقاله  
متن زیر نوشته ایست که در روزنامه تهران امروز در صفحه 14 و به مناسبت روز جهانی تالاسمی به چاپ رسیده است.
                                        

                                     روز خاص  

  
     

مسعود مير
تهران امروز

هجدهمين روز ارديبهشت در تقويم رسمي ما به اندازه سالگرد تاسيس يك بنياد و بزرگداشت يك روز جهاني، «خاص» است. امروز هم روز جهاني تالاسمي است و هم سالگرد تاسيس بنياد امور بيماري‌هاي خاص كه در سال 1375 بامساعدت آيت الله هاشمى رفسنجانى تاسيس شد. همزماني اين دو روز بهانه‌اي است براي اينكه عملكرد بنياد از يك سو و انجمن تالاسمي ايران از سوي ديگر به‌عنوا ن اهرم‌هاي ارتقاي وضعيت اين بيماران صعب‌العلاج مورد توجه قرار گيرد.
انجمن تالاسمي ايران كه سابقه بيشتري از بنياد امور بيماري‌هاي خاص دارد به‌رغم عملكرد مثبت در برهه‌هاي كوتاهي از فعاليتش اكنون مدت‌هاست كه به پاتوق گروهي عافيت طلب بدل شده كه با ايجاد تغييرات در اساسنامه انجمن توانسته‌اند براي خود كنج خلوتي بيابند و با بهره‌مندي از حمايت‌هاي چند شركت داروسازي خارجي از يك سو و تسهيلاتي كه به‌جاي بيماران، تنها در حلقه هيات مديره تقسيم مي‌شود و به بيرون راه ندارد از سوي ديگر خشت كج بنايي را به زمين گذاشته‌اند كه تالاسمي‌ها به‌عنوان اربابان واقعي اين انجمن به آن هيچ راهي ندارند. البته نبايد فراموش كرد كه مسئولان اين انجمن هر از چند گاهي به خاطر مي‌آورند كه مسئوليتي هم در قبال بيماران تالاسمي دارند و با يكي، دو مصاحبه صوري سروته قضيه را هم مي‌آورند.
بنياد امور بيماري‌هاي خاص هم لااقل در زمينه حمايت از بيماران تالاسمي كارنامه قابل دفاعي ندارد. اين بنياد به رغم بهره مندي از كمك‌هاي هنگفت خيرين و بودجه دولتي سالانه كه به تصويب مجلس مي‌رسد تنها به تاسيس دو مركز درماني براي بيماران خاص اكتفا كرده كه البته خدمات‌دهي به بيمارا ن تالاسمي در اين مراكز بسيار سختگيرانه و به قولي تنها براي بعضي‌هاست. اين در حالي است كه فاطمه هاشمي كه رياست بنياد را برعهده دارد به‌عنوان يكي از اعضاي برجسته فدراسيون جهاني تالاسمي هر سال هزينه‌هاي بسياري براي برگزاري نشست‌هاي فدراسيون تالاسمي مي‌كند و به قولي در اين فدراسيون اعتبار خوبي دارد اما جالب اينكه به رغم اين موضوع سهم بيماران تحصيلكرده تالاسمي از شركت در كنگره‌هاي جهاني تالاسمي صفر است و تنها مسافران ايراني ‌اين كنگره‌ها بعضي اعضاي بنياد و انجمن تالاسمي ايران هستند.
البته كمتر كسي است كه منكر نيت خير خواهانه هاشمي‌ها در تاسيس اين بنياد باشد اما بايد پذيرفت كه بنياد امور بيماري‌هاي خاص مدت‌هاست كه به دلايل شرايط 30یا30 اجتماعي حاكم بر جامعه دغدغه اصلي پايه گذاري‌اش كه همان رسيدگي به وضعيت بيماران خاص بوده را به فراموشي سپرده است. اين در حالي است كه بنياد مي‌توانست به مدد حضور نيروهاي متخصصش بيش از اين در سرنوشت سلامت بيماران اثر‌گذار جلوه كند.  
  
http://www.tehrooz.com/1389/2/18/TehranEmrooz/327/Page/14




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 17:10 روز پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392

به بهانه روز جهانی تالاسمی  و برپائی مراسم جشن در درمانگاه تالاسمی ظفر

 

مشخصات یک مرکز درمانی خوب چیست؟

 به عبارتی چه درمانگاهی؛ یک درمانگاه ایده ال محسوب می شود؟

مرکزی که یک  رئیس یا مدیر خوب داشته باشد؟

 آیا صرف داشتن یک مدیری که با ریاست و دستور دادن بر پرسنل نظارت نماید،  کافی است؟

  مرکزی که امکانات درمانی مناسب داشته باشد؟

 آیا صرف داشتن بهترین امکانات و تجهیزات می تواند متضمن یک مرکز خوب درمانی باشد؟

مرکزی که پرسنل فراوان داشته باشد؟

 آیا داشتن پرسنل و وجود کارکنان  کافی در یک مرکز می تواند معرف یک مرکز نمونه و خوب باشد؟  


مرکزی که پرسنل مجرب  داشته باشد؟

  آیا داشتن پرسنل باتجربه کافی است؟

در واقع هرکدام از پارامتر های  فوق در برقراری یک مرکز درمانی خوب موثر است ولی تضمین کننده قطعی نیست. در تمامی استانها و شهرستانها درمانگاههای  تالاسمی وجود دارد که بهر حال چه از لحاظ پرسنل یا امکانات درمانی جزء مراکز معتبر هستند ولی مشاهده می شود که در برخی موارد  بچه های تالاسمی از آن مرکز زیاد رضایت خاطر ندارند.
چه بسا در بعضی  مراکز با امکانات کم یا پرسنل کم؛  ولی بیماران راضی از درمان هستند.

 پس چه  چیزی در پس این عنوان "مرکز درمانی ایده ال"  می تواند باشد؟

در واقع در مراکز درمانی پرسنلی که به عنوان کادردرمانی (پزشک؛ پرستار؛ پرسنل بانک خون و...) شاغلند؛ صرف کار کرد پرسنل  بعنوان یک شغل در یک مرکز؛ نشانه کارآمدی  وخوب بودن یک مرکز نیست.

چیزی که در ورای  امکانات پرسنلی؛ تجهیزات و تجربه  باعث افزایش کیفیت درمان در یک مرکز می شود همان چاشنی دلسوزی و وجدان است. دلسوزی نسبت به بیمار، اینکه بیمار را مثل  خواهر یا برادر خود بدانی، غم او را غم خود بدانی و درک کنی، بفهمی که با چه رنج و مرارتی از راه دور برای درمان بهتر خودش یا فرزندش  مراجعه کرده  است.
غیر از دلسوزی و درک وضعیت بیمار؛ همیاری پرسنل با یکدیگر برای رفع مشکلات بیمار؛ اعم از تهیه خون مناسب، انجام درمانهای به موقع، هماهنگی با سایر مراکز برای رفع مشکلات بیمار مثل انجام آزمایشات با کمترین هزینه و وقت، اسکان، یا هماهنگی برای انجام کارهای درمانی یا تشخیصی در محل زندگی، همه و همه می تواند سبب رضایتمندی بیمارشود و بداند که کسی است که بفکر اوست یا برایش دل می سوزاند.

گرچه مدیران و مسئولان یک مرکز در پیشبرد اهداف یک مرکز درمانی نقش مهمی دارند اما اگر یک مجموعه و یک کادر درمانی دلسوز و همیار نباشند؛ صرفأ با بخشنامه، دستور، اضافه کار و.... نمی توان مرکز درمانی خوب و
ایده ال داشت.

کم نیستند همکاران پزشک و پرستاری که از مناطق دور  با تلفن خودشان و با هزینه شخصی زنگ میزنند؛ پیگیر کارهای درمانی بیمارانشان هستند یا برای رفع مشکلات درمانی  بیمارانشان  سوال می کنند.

این چیزی ورای همان وظیفه و شغل پرسنلی است؛  بنظر من این همان چاشنی دلسوزی و وجدان است که شاید نتوان براحتی و در هر کسی پیدا کرد. این همان چیزی است که باعث اختلاف افراد با هم می شود باعث محبوبیت یک فرد یا شناخته شدن یک مرکز بعنوان یک مرکز نمونه می شود و بنظر من با هیچ ملاکی هم قابل سنجش نیست.

پس بیایید قدر این دلسوزی ها و همیاری ها را بدانیم .چشم خود را باز کنیم و در زیر لوای اوامر، دستورات، وظایف؛ آن چاشنی دلسوزی و وجدان را دریابیم و قدر آنها را بدانیم که با نادیده انگاشتن آن ؛ چشم خود را به روی انسانیت و شرافت انسانی می بندیم  .بیائید با یک تشکر ساده نشان بدهیم این دلسوزی ها را می بینیم و قدر آنها را می دانیم.

بیائید با تشکر هایمان این چاشنی ها را پررنگتر و زندگی مان را مزه دار تر کنیم و با نادیده انگاشتن، آنها را کمرنگ نکنیم . همین تشکر های ساده دلگرمی است برای دوستداران بیماران که در ورای وظایف و شغل؛ به چیزی بالاتر ازآن که همان شرافت والای انسانی است؛ عمل میکنند که در این دنیای پر آشوب صنعتی امروز؛  روز بروز کمرنگ تر و محوتر می شود.
تشکر از آقای حسین زاده، پرستار محترم بیمارستان بهار لو که مرتب تماس میگیرد و در مورد بیمارانش سوال می کند.
تشکر از خانم رضا پور، پرستار محترم صومعه سرا  که همانند یک پزشک برکارهای درمانی بیماران مرکزش نظارت دارد.
تشکر از آقای شاه محمدی، پرستار محترم بیمارستان مرکز طبی؛تشکر از آقای رنجبر، پرستار محترم مرکز واوان؛ تشکر از خانم رفیعی ، پرستار محترم مرکز نوشهر ؛ تشکر از خانم سالار، پرستار محترم مرکز آمل؛ تشکر ازخانم میری و همگی پرستاران مرکز تالاسمی ظفر که دلسوزانه و بدون چشمداشت کار می کنند؛ تشکر از خانم .... ؛  تشکراز آقای ......؛  تشکر از همه  پرسنل و کادر درمان بیماران تالاسمی ؛ تشکر از  همگی دلسوزان و همیاران بیماران تالاسمی.

تشکر از خانم دکتر صادقی پزشک دلسوز بیارستان ابوذر اهواز ؛ تشکر از خانم دکتر وفا پزشک محترم بیمارستان اشرفی اصفهانی؛ تشکر از خانم دکتر اسلامی؛  خانم دکتر قاضی زاده؛ آقای دکتر افرادی ؛ خانم دکتر ...... آقای دکتر ..... همگی یاوران  بیماران تالاسمی .

تشکر از آقای اسماعیلی و همکاران در سرولوژی پایگاه انتقال خون وصال که هر بیماری که با مشکل واکنش خونی یا عدم تهیه خون سازگار از شهرستان مراجعه میکند با زحمات گروه ایشان در واحد سرولوژی؛ تهیه و ارسال می شود .
تشکر از خانم شابه پور و سایر همکاران محترم بانک خون مرکز تالاسمی ظفر که از صبح زود برای آماده سازی خون برای بیماران تالاسمی فعالیت می کنند و از خواب و استراحت خود و خانواده میگذرند؛ تزریق خون بیماران تالاسمی در مرکز ظفر با وجود این عزیزان با اطمینان خاطر انجام میشود. در تهیه و کراس مچ  خون ،  این گوهران گرانبها کلمه  نه را بلد نیستند و هیچوقت  پزشکان را نا امید نمی کنند.

تشکر از زحمات  همگی افرادی که دست اندر کار درمان بیماران تالاسمی هستند و چاشنی دلسوزی و وجدان را به جوهره کار می افزایند و باعث شیرین تر شدن زندگی برای خود و بیماران تالاسمی می شوند.



به قلم: دکتر آزیــتا آذرکیوان




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 21:36 روز سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392

"روز جهاني فرد تالاسمي"

 

 

... من يك روز اصلاح خواهم شد!

يك روز اخلاقم را درست خواهم كرد!

يك روز ساختن را از خود آغاز مي كنم، و نه از جامعه ام ، و نه از استانم، و نه از شهرم، و نه از درمانگاه تالاسمي ام!

يك روز تغيير را از خود آغاز مي كنم، و نه از جامعه ام، و نه از استام، و نه از شهرم، و نه از درمانگاه تالاسمي ام!

روزي فرا خواهد رسيد! كه ديگر از همسفرانم انتقاد به حق و ناحق نخواهم كرد، و يا اين كه براي جلوه ي بيشتر و بودن!! در مقابل همسفرانم تراژدي و داستان و شعر نخواهم ساخت، و يا اينكه براي تقسيم نكردن!! تمام نداشته هاي!! جامعه ي تالاسمي ايران امضا و طومار جمع نخواهم كرد، و براي تمام خودخواهي ها و زيادخواهي هاي شخصي ام همچون ژرمن ها و در راس شان هيتلر "كوره همسفر سوز" راه نخواهم انداخت! تا درد جديد سوختن در آرزوي داشتن جامعه تالاسمي اي روشن و رو به رشد، از بين نروند!

صبح يك روز زيبا، من و تمام همسفرانم به زيبايي عارضه ي مان پي خواهيم برد. روزي فرا خواهد رسيد كه مي فهمم تمام مشكلات جامعه تالاسمي ايران از اينجانب است و بعد خانواده ام و بعد... ، روزي فرا خواهد رسيد كه ديگر به پرستار درمانگاه ام، به پزشك درمانگاه ام، به مسول درمانگاه ام، به رئيس بيمارستان مربوطه، به رئيس دانشگاه علوم پزشكي استانم و به... انتقاد نمي كنم و نامه نمي نويسم و طومار جمع نمي كنم و دست به تجمع جلوي درب دانشگاه نمي زنم! بلكه "خود تالاسمي" ام را اصلاح كنم...

روزي فرا خواهد رسيد؛ جزويي ترين كار هاي شخصي ام كه اكنون به چشمم نمي آيد، اما كاري بسيار انتقاد بر انگيز مي باشد را ببينم!! و به آن اهميت بدهم، سعي و تلاشم را در رفع آن كار ناپسند  و انتقاد برانگيز بكار گيرم.

يك روز صبح، پس از شب پر باران، پاك و منزه و سبز خواهم شد، و دگر به برنامه تزريقي و دارويي درمانگاه خرده نخواهم گرفت! بلكه در خدمت و گوش به فرمان قوانين درمانگاه و مسوول و پزشك درمانگاه باشم و بمانم. و ايضا تمام سعي ام را خواهم كرد در جايگاه خود بمانم!

يك روز پر اميد فرا خواهد رسيد و منِ "فرد تالاسمي" در جايگاه خود استوار و محكم و با وجدان به كاري كه به عهده ام نهاده اند(همانا درمان با علم و آگاهي و نظم مي باشد.) مي ايستم. و نه اين كه اعتراض هاي به جا و نا به جا ام را در جامعه مجازي و يا جامعه حقيقي ام فرياد بزنم و با اين كار مسوولين و يا همسفرانم را زير ذربين برده و مورد پرسش هاي تند و نيش دار قرار دهم.

آن روز پر اميد و روشن "روز جهاني فرد تالاسمي" است. كه اميدوارم خيلي دور نباشد از تك تك ماها.

"۱۸ اردیبهشت روز جهاني عارضه ي زيباي تالاسمي مبارك باد."

 

از: ميم.دال




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 12:17 روز چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392

_درود خدا به مخاطبان گرامي، پس از مدت ها ننوشتن براي شما و شرمندگي فراوان از بابت اين كه بسيار گرفتارم و دسترسي به نت هم برايم بسيار سخت، سبب شده است كه چند صباحي از هم دور بمانيم. اكنون به اجبار و خواست يكي از شماها مجبور شدم تا اين پست را بگذارم اگر نه كه آمده بودم ايميلم را چك كنم گفتم سري هم به وبلاگ بزنم كه يكي از شماها به نام؛ "يه مسافر، يه خسته، يه ..."(چه اسم بلند بالايي!) براي ما مطلب زير را گذاشت و درخواست داشت تا بنده اين مطلب را مقابل ديدگان پر محبتت بگذارم. و از اونجايي كه اين وبلاگ متعلق به شماهاست ، چشم بسته اطاعت كرديم. اما با كمي ويرايش در تيتر و جمله و كلمات كه فكر كنم اشتباه تايپي بوده و جابجايي چند جمله، همين. _



افسانه اي به نام ايران!




ايران...؟!

تهران...؟!

شهرستان ها...؟!

جامعه تالاسمي ايران؟!

جامعه تالاسمي تهران؟!

جامعه تالاسمي شهرستان ها؟!

فقر آگاهي افراد جامعه تالاسمي ايران؟!

فقر آگاهي افراد تالاسمي تهران؟!

فقر آگاهي افراد تالاسمي شهرستان ها؟!

كدام يك از اين واژه ها  و جمله ها صحيح است؟!

...قصد و نيت جسارت به هيچ كدام از اين گروه ها و قوم ها را ندارم و نيت بر اساس پرسش هاي پس زمينه اي اين ذهن بيمار كم اچ پيست!

سال هاست كه اين پرسش ها بر اين ذهن آزرده خاطر از كم اكسيژني و نامهرباني هاي هم نفس هاي هم تختي در درمانگاه هاي تالاسمي حك شده و هر چند مدت همچون دمل چركي از دل اين جامعه به بيرون پرتاب مي شود و مزاج همه را دگرگون مي نمايد و نتيجه بلند مدتش هم مي شود؛ سفر هم نفس هايمان به زير خاك!

چاره كار كجاست؟!  مشكل از وضعيت معشيتي كشورمان است؟!! مشكل از فقر فرهنگي كشور مان است؟!! مشكل از عواميت محض احاد ملت ايران است؟! ما كه مدعي اين هستيم كه از نسل كوروش ، داريوش و جمشيد و ... هستيم!!

مشكل از كجاست؟! مشكل از افراد تالاسمي است؟!! از ماها؟! از من ها؟ از هم نفس هاي مان؟!! امكان ندارد!! ماها كه  چنان شعار آگاهي، معرفت و خودباوري سر مي دهيم كه گوش فلك را كر كرده ايم. از تالاسمي بزرگ سال بگير تا كوچك تر از همه كه خود اينجانب هستم خدمت شما! از باسوادترين مان كه جناب دكتر... هستند تا بيسواد ترين كه جناب "جيم" هستند خدمت ما، از بافهم و كمالات و به روز شده مان، تا عوام عوام عوامان كه خود اين جانب هستم خدمت شما...!!

ما در ايران بايد تهراني و شهرستاني داشته باشيم؟!

ايراني هايي كه معروفند به بچه هاي سخت؟! خصوصا فرد تالاسمي ايراني كه هميشه و همه دوران ها با كمبودها و كاستي پا گرفتند و قد كشيدند تا بلنداي خاك! به اميد روزي كه سبز شوند؟!

 

زمان بهترين درمان است براي تمام بيماري ها!! شايد اين اصل براي اكثر غريب به اتفاق هم نفس هايمان اثر بخش و اكسير شفا بخش خواهد بود، اما براي بنده خير! زماني را به ياد دارم كه در مدرسه به ما قلك هايي مي دادند به شكل هاي خاصي كه بعد فهميدم شكل نارنجك است و براي كمك به دفاع از كشورمان و همين طور مي ديدم در ديوار كوچه به رنگ سياهست... و همون موقع بود از راديو شنيده بودم كه شهرهايي از ايران را مورد بمباران موشكي قرار داده اند... چندي نگذشته بود كه شاهد مسافراني بوديم كه براي مدت طولاني در شهرمان ماندگار شده اند... در اين روزگار بود كه يك هم كلاسي  و كمي بعدتر يك هم تختي از تهران به ما ملحق شد و با ما تزريق مي كرد، بدون هيچ اعتراضي نسبت به او و يا امثال او! درست زماني بود كه كشور با كمبود شديد خوني مواجه بود و پدر و مادر ماها همچون بانوي بزرگ هاجر(ع) از اين سو به آن سو پر مي زدند تا براي ما واحدي خون بيابند... در ان روزگاران پدران و مادران ماها از اين امتحان الهي سر بلند بيرون آمده اند و امروز ماها چه؟! شما ها چه كرده ايد؟!


آن زمان همه ايراني بودند و ايضا تالاسمي ايراني و نه هيچ چيز ديگر با هزار شعار اتحاد و معرفت و آگاهي پوچ ديگر!

 

معرفت و انسانيت و آگاهي به دست بندگان شايسته خداوند است و لاغير




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 21:0 روز یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391

ظفر برای چه کسانی هست؟!


درمانگاهی به عظمت ایران و یا تهران؟!

کدام گزینه صحیح است؟! تهران یا ایران؟!

سال ها دوستان، همسفران، تالای بزرگسال! و یا بهتر است یگویم؛ تالای بزرگسال تهرانی برای این درمانگاه زحمت کشیده اند، تلاش شبانه . روزانه و حتی جان خود را در این راه نهاده اند.

سال ها از این درمانگاه به آن بیمارستان و یا مرکز درمانی به جستجوی کمپی برای تزریق و آسایش بودند، تا این که بلاخره تلاشها پاسخ داد و درمانگاهی اختصاصی برای بیماران تالاسمی بزرگ سال باشد.

درمانگاهی به نام ظفر، درمانگاهی با مادران دلسوزی به نام پزشکان درمانگر تالاسمی که هر کدام از این عزیزان سال ها تجربه در درمان تالاسمی برای بچه ها مادری می کنند و نه درمان...

درمانگاه کم کم شد محملی برای همسفرانی که در دور دست ها زندگی می کردند و خبری از پزشک چه عرض کنم! تختی برای تزریق نداشته اند و همسفرانی از دور دست ها که کمترین های زندگی خانواده شان را فروختند و راهی تهران و درمانگاه ظفر شدند و سودای درمان اصلح را در سر پروراند...

پس از مدتی همه راهی، راه درمان توسط پزشکان و پزشک درمانگر تالاسمی شدند و این نیز دغدغه ای ناچیز شد برای بیماران تالاسمی بزرگ سال تهرانی و همه همه ای بی جهت بر علیه همدردان شان در دور دست ها و نتیجه ی قال قیلی که می شد جای دیگر به کار گرفت! شد یک نامه بلند بالا بر علیه تالاسمی هایی در دور دست ها که سودای درمان اصلح را در سر می پرورانند که قرار شد پس از جمع کردن امضا تقدیم رئیس سازمانی شود.

حق با چه کسانی است؟

درمانگاه حق مسلم همه است و یا نه بیماران تالاسمی بزرگ سال پایتخت نشین؟

پزشکان درمانگر تالاسمی، که همچون مادر و گاها فراتر از یک مادر از این دست کارها آگاه شوند، چه خواهند کرد؟! آیا پس اطلاع ما را به حال خود رها نمی کنند؟!

در انتها از شما مخاطبان گرامی می خواهم بدون هیچگونه تنش به بحث ادامه دهید و ما و دیگر دوستان و همسفران را راهنمایی بفرمایید.



دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 14:33 روز یکشنبه بیست و ششم آذر 1391

باتو هستم..!دوست قدیمی...!


تو که مرا خواندی به بی نهایت زیبایی و عشق...


کلبه ای کوچک


ته دنیا


آرزویت را می کشد


اگر بدانی و بیایی


نه آن راههای دور...که گرچه زیباست و محمل عاشقی... اما شاید شدنی نیست


همینجا...همین نزدیکی...


کلبه ای کوچک و تنها...


تنها تر از تنهایی تو... انتظارت را می کشد


شاید شبی...شاید روزی...


با آمدنت...هم تو تنها نیستی هم کلبه ی تنهایی من !


کاش می گفتی..آمدم...!


ومن باران چشمم را نثار شستشوی خاک قدمت می کردم...


کاش بگویی ...آمدم...


منتظرم...




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 21:6 روز جمعه بیست و چهارم آذر 1391

خوزستان - دزفول


...اونقدر ها هم که میگن گرم نیست...

اونقدر ها هم که تعریف بد می دهند، بد نیست.

اینجا رو هم خدای گنده ی ما آفریده و زیباست...






دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 21:32 روز یکشنبه بیست و یکم آبان 1391

لطفا رای ندهید!!



لطفا این تور تهران گردی را تمام کنید!!


دگر نمی خواهد رای سوری و باری به هر جهت بدهید!


لطفا این تور تهران گردی تان را بگذارید برای ایامی دیگر، ایامی که نیاز نیست با رای های بدون پشتوانه تان این تن خسته جامعه ی تالا ایران را بلرزانید!


شما حق انتخاب ندارید!


 دقیقا شما حق رای ندارید!


آقا و خانم تالا دقیقا شما حق رای ندارید!


دقیقا شما آقا/خانم تالاسمی، شمایی که نماینده دیگر همسفران تان هستید؛ شما حق انتخاب ندارید!


ماها این اجازه را به شما نمی دهیم!!


شماها اجازه رای دادن ندارید!! شماها نماینده قانونی ما نیستند! مگر اینکه...


افراد انتخاب شده بسیار فعال، کار بلد هستند. هیت مدیره بسیار فعال و پویاست. افراد انتخاب شده در گذشته و چه حال هریک در جایگاه خود از بهترین ها هستند. اما...


اما آیا جامعه تالاسمی ایران... بهتر است بگویم نماینده های جامعه تالاسمی ایران، افرادی که رفته اند و این افراد را انتخاب نموده اند؛ از ایشان خواسته اند که کاری برای جامعه شهرو یا استان و یا کشور انجام دهند؟!


آیا برنامه ای، طرحی، ایده ای داده اند به افراد انتخاب شده؟!


آیا پرسش گر بوده اند در مقابل  برنامه ها، طرح ها و ایده های نداده هایشان؟!


واقعا یکی از نماینده های افراد تالا که برای رای دادن به تهران رفته است، از کاندیدا مورد نظر که انتخاب شده، تاکنون پرسشی کرده است؟! پرسش و پاسخ را بگذاریم کنار!! خبری از فرد انتخاب شده خود دارد؟!!

بنده که فکر می کنم هر کدام از افراد رای دهنده را اکنون اگر از آنها این پرسش ها را بپرسید چنین پاسخ خواهد داد:


«آیا بنده در انتخابات بوده ام؟!! نه!! فکر نمی کنم بنده اصلا به این جلسه رفته ام و ...»

 

بله جز این جملات چیز دیگر نمی شنوید...


اکنون چاره کار کجاست؟!!


کلید این قفل در دست چه کس و چه کسانی هست؟!!


مخاطب گرامی راهکار پیشنهادی شما چیست؟




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 1:48 روز پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391

 رئیس محترم فدراسیون بین الملی تالاسمی جناب آقای تاسان انگلسون گرامی

 

سلام علیکم

 

امیدواریم شاد و سلامت باشید. و یک روز خوب پسر گرامی شما از دل خاک مهربان سبز شود.

 

جناب انگلسون گرامی احوالات جامعه تالا آنجا چگونه است؟! خوب و خوش و سلامت هستند؟!! آیا آنجا هم پدر خوانده ها و مادر ترزاها و الف های با کلاه و بی کلاه و دایه های مهربان تر از مادر به راحتی این سرزمین فعالیت اجتماعی!! می کنند؟!

 

جناب  آقای تاسان انگلسون گرامی همین اول نوشته ام معذرت می خواهم. امیدوارم اسم شما را صحیح نوشته باشم، چرا که قدری بیش از اندازه بیسوادم و هم این که "از دور دستی بر آتش نداریم" و هم "قدرت تفکر" ندارم و اگر هم "تفکری" داشته باشم سخت بیمار است!

 

جناب انگلسون اگر از احوالات جامعه تالا ایران جویا باشید؛ حال و روزشان بسیار تاسف بار و غم انگیز است، که اصلا مهم نیست...

 

 راستی جناب انگلسون آنجا شما به افراد تالا چه داده اید خورده اند، که افراد تالای آنجا خود را به خواب نمی زنند؟!! جناب بگویید تا ما هم " هوش دارو" را ابتیاع کنیم، و به خورد همسفرانمان بدهیم، تا از مستی می نخورده هوشیار شوند!!

 

جناب انگلسون چرا ...؟!

 

جناب انگلسون چرا 8 می...؟!

 

حالا چرا روز جهانی؟!

 

مگر خبر ندارید اینجا یک تالا ارزشش از یک ... کمتر است؟!

 

مگر خبر ندارید اینجا برای سگ های ولگرد و خیابانی یتیم خانه می سازند، اما برای تالا از درمان مناسب خبری نیست؟!!

 

مگر خبر ندارید اینجا مسوولین انجمن و دیگر دوستان گرامی و الف های با کلاه و بی کلاه بر سر مزار نزار تالا عکس یادگاری می گیرند؟!

 

مگر خبر ندارید اینجا در تقابل مسولین با جامعه تالاسمی تنها چیزی که در نظر گرفته نمی شود انسانیت است؟!!

 

حالا شما برای این افراد، برای این جامعه رفته به باد روز گرامیداشت می یابید؟!!

 

جناب انگلسون گرامی یاد چه کسانی را می خواهید سبز نگهدارید؟!

 

یاد قومی را می خواهید سبز نگهدارید که خود بلاهای آسمانی و زمینی را بر خود روا داشته است؟!

 

جناب انگلسون گرامی؛ بردارید...!

 

این 8 می را بردارید جناب!

 

برای جامعه ای که شان و منزلت انسانیت را نمی شناسد،

 

8 می را بردارید جناب!

 

برای مسولی که سود و کادو های رقم دار مهم تر از حیات اشرف مخلوقات است،

 

8 می را بردارید جناب!

برای این جامعه و افرادی که در قبال خود و هم نوع اش مسوولیت پذیر نیست،

 

8 می را بردارید جناب!

 

این روز نافرخنده!! را بردارید، تا در تنهایی و جهل و نا آگاهی خود از دنیای اطراف  مان، مزین به لباس سپید شویم!!

این 8 می را  بردارید جناب آقای تاسان انگلسون گرامی...

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 1:27 روز چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391




درود بر تمامی دلسوزان رسانه ملی و نه دوستان بی تفاوت و مسئولان بی مسئولیت !



این تنها یک انتقاد نیست ...



این یک تلنگر است به وجدانهای به خواب رفته !



روز گذشته در تقویم هجری شمسی ایرانی هجدهم اردیبهشت و در تقویم میلادی برابر بود با هشتم می روز جهانی تالاسمی ( البته در کشور عزیزمان نه بر روی تقویم و نه حتی در روی یک تکه پاره کاغذی نامی از تالاسمی نبود و نیست و بسیار امکان دارد که نخواهد بود ) .

و این درحال است که بر روی انواع برگهای تقویم ، انواع مناسبتهای گاها" بدون اثر نقس بسته است اما ...

اما همچنان که سالهای گذشته گذر نموده نامی از تالاسمی و بیماران تالاسمی نیست !

 

حال در این روز بنا بر سنتی چند ساله اگرچه تنها روز یاد آوری این بیماری و بیماران آن است اما در تمامی دنیا مراسمی همطراز با جشن برگزار می شود .



در این رهگذر نقش رسانه های عمومی خصوصا" رادیو و تلویزیون در کشورهای دیگر و صدا و سیما ( رسانه ملی ) در کشورمان و جراید پر رنگ تر میشودباید بشود ) و همگان سعی دارند تا این روز بزرگ را به اندازه بزرگی روح بیمارانش به نیکی و بزرگی برگزار نمایند .



اما ...



در طی سالهایی که نام تالاسمی و پیشگیری و درمان نسبتا" به گوش همگان آشنا آمده شاهد آن بوده ایم و بوده ام که سال به سال رنگ ، نما و صدای این روز ، این بزرگداشت ، اینگونه مراسم و در راس هرم تمام موارد ، این بیماران کمرنگ تر و بی صدا تر و کم کم ... میشود .

و این را تنها در کشور عزیزمان شاهدیم در حالی که در تمام دنیا این روز به خوبی و بزرگی و با صدای بلند برگزار میشود و انواع صداهای تبلیغاتی از آن برای جلب نظر و توجه همگان بیرون می آید .



جای تعجب است !



جای پرسش است !



جای انتقاد است !



جای شکوایه است !



جای سرافکندگی است !



جای ... !





پرسشها بسیارند که گفتن آنها تکرار مکررات است اما بازهم نکاتی تکراری لازم است تا شاید گوش شنوایی در رهگذر مرگ نوع دوستی روزگار بیابیم .

 

آیا سازمانی به آن بزرگی با برنامه ریزانی بدان تبهر ، توانایی تنظیم حتی پانزده دقیقه از زمان اخبار را برای این یزرگان ندارند ؟



آیا نمیتوان بجای دو نیم ساعت ، ربع ساعت را به بیمار تالاسمی اختصاص داد ؟



آیا بیمار تالاسمی ارزش زمانی اش از یک تبلیغات بانکی ، کتاب نقاشی و یا بستی و چیپس کمتر است ؟



آیا از نظر علمی جایی برای بیماری تالاسمی نیست تا اندکی بیش از چهل و پنج ثانیه آن هم یک روز در سال برای دانایی آحاد جامعه صحبت شود ؟



آیا  تنها گفتن "این یک بیماری ژنتیک است " برای مردم فهیم ما که یک جمله را در همان لحظه به خاطر میسپارند و چند جمله از اینکه چگونه خونگیری انجام میشود برای شناساندن این بیماری به دیگ اقشار که تازه میخواهند بدانند کافیست ؟



آیا ...



دریغ از یک جمله در اخبار عادی !



دریغ از یک جمله در اخبار پزشکی !



دریغ از یک نوشته زیر نویس !



دریغ از ... !



بسیار جای تاسف است !



بسیار جای تفکر دارد !



بسیار جایی برای سرافکندگی است برای یک نهاد و سازمان اطلاع و رسانی و فعال در جهت رسانیدن آگاهی به عموم جامعه !



سر افکندگی برای همه !



خانمی که همراه گروهی از شبکه خبر برای تهیه گزارش به درمانگاه بیماران تالاسمی بزرگسال آمده بودند حدود دو تا سه ساعت در تکاپوی تهیه آن بودند و از مصاحبه گرفته تا سرکشی به آزمایشگاه را به درون دوربین فیلمبرداری و میکروفن خود وارد نمودند اما شب گذشته از آنهمه تکاپوی سه ساعتهبیهوده ) تنها نزدیک چهل و پنج ثانیه از بیماری ژنتیکی تالاسمی ،انجام آزمایش و نوع تهیه خون گفته شد که این گزارش بیشتر به گزارشی برای معرفی سازمان انتقال خون ایران شبیه بود تا روز جهانی تالاسمی !

 

نه مشکلات بیمارانی که برای مصاحبه وقت ایشان را گرفته بودند !



نه مشکلات کل بیماران کشور که در مصاحبه بیماران مصاحبه شوند گفته شده بود !



نه از جشن برگزار شده !



نه از پرسش و پاسخی که با مسئولان در رابطه با موارد و مشکلات داروی و تجهیزات صورت پذیرفت !



نه و نه و نه ...



جای تاسف است و نمیدانم چه جمله ای بگویم تا به پای بی احترامی به یک نهاد گذاشته نشود اما از سوی خود و تمامی دوستان تالاسمی که هیچ نامی از خود را حتی در روز جهانی که به نام بیماری خود نام گزاری شده تنها میتوانم یک جمله برای این مسئولان و مجریان این نهاد که به نهادی مردمیرسانه ملی ) خود را میخواند بگویم :



بسیار برای خود ، دوستانم و شما متاسفم !



آیا این است تحقق شعار رسانه ملی و مردمی برای ملت و مردم است ؟



با توجه به اینکه شعار شما رسانه ملی صدا و سیما از مردم و برای مردم است کار شما هیچ معنایی غیر از این نمیدهد :



شما بیماران تالاسمی را از مردم و از این جامعه نمیدانید و آنها را مانند بسیاری از نهادهای مسئول ( بی مسئولیت ) این جامعه هجده هزار نفری از بدنه جامعه جدا و بیگانه میدانید !



امید دارم تجدید نظری در رفتار ، 30یاست گذاریها و یک باز نگری در رسالت و مسئولیتهای خود بنمائید تا بتوانید به درستی آنها را به انجام برسانید !

 

در ضمن ...



خدا و رسالت خود را فراموش نکنید !



و بدانید ...



که خداوند همیشه با ضعیفان است و ...



ممکن است از حق خود بگذرد اما از حق بندگان خوب و مخصوصا" بیمار خود نمیگذرد !



...



جای تمامی مخلوقات به ناحق رنج دیده در بهشت است و این وعده الهی است ...



شایسته است تا تلاش نمائید با خدمت به ایشان جایی شایسته برای خود بیابید !



...



حال جای ما معلوم است ...



تا جای شما کجا باشد ؟!؟

 

 

برگرفته از: خانه مجازی تالا ایران "مرکز پژواک"

 

 

پ.ن: دوستان و همراهان گرامی لینک بفرمایید. تشکر

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 22:44 روز یکشنبه دهم اردیبهشت 1391

گاهی می شود بود،


اما نبود!


گاهی می شود متولد شد،


اما به دنیا نیامد!


گاهی زاده شده ای،


اما اثری از زاده شدنت، نباشد!


. . .


اما گاهی هم می شود؛


بی آن که متولد شوی،


آنقدر تولد ها را جان ببخشی


آنقدر تپش ها را ثبت کنی


آنقدر ...


شاید جا پای خدای گنده ی میم.دال بگذاری!!


اما نه ... !!


تو نسبتی با خدای گنده ی میم.دال داری!


می دانم!!


تو بنده خدای گنده ی میم.دال هستی!




جناب آقای دکتر کدخدازاده گرامی

تبریکات صمیمانه مدیر و نویسندگان وبلاگ "جادوی معجون سرخ" را پذیرا باشید.

امیدواریم سالیان سال همچون سرو، سربلند و سبز باشید.



دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 9:14 روز یکشنبه سیزدهم فروردین 1391

ســـــــــــــــــــــيزده به در


به شادي و سلامتي . . .




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 2:59 روز چهارشنبه دوم فروردین 1391

جناب آقاي دكتر آراسته، رئيس هيت مديره انجمن تالاسمي ايران

 

سلام عليكم

 

پيرو نشست صميمانه اعضاي مركز پژواك و گروه بزرگي از جوانان نخبه جامعه تالاسمي ايران با شما، به استحضار جنابعالي مي رسانيم؛ جناب آقاي دكتر آراسته رئيس هيئت مديره انجمن تالاسمي، به واژه "ايران" ، "جوان" و "جامعه" كه به واژه تالاسمي مزين شده توجه ويژه بفرماييد.

 

جناب آقاي دكتر آراسته جمعي كه در آن حضور يافته بوديد، جمعي از جوانان نخبه و آگاه جامعه تالاسمي ايران و خانه مجازي جامعه تالاسمي ايران "مرکز پژواك" بودند. با دغدغه ها، آرمان ها و آمال مختص به خويش. جمعي كه به دنبال قرائني فراتر از مفاهيم موجود همچون "عدالت در درمان و زندگي اجتماعي" ، "توسعه رو به پيشرفت در درمان"، "سازندگي فكري در بطن جامعه ي تالاسمي ايران و جامعه كلي ايران" و بيزار از "عوام فريبي"، "متكدي پروري" ، "پاسخگو نبودن" و ... میباشد.

 

جمعي از جوانان نخبه، آگاه و نوانديش جامعه تالاسمي ايران، اما دردمند؛ نسلي كه براساس فرمولهای پوسیده مراجع و مراکز علمی و دانشگاهی اکنون میبایست در آرامگاه ابدی خویش به سر میبردند! اما هستند و فريادگر بي صداي "عدالت در درمان و زندگي اجتماعي" و "توسعه رو به پيشرفت در درمان" و "سازندگي فكري در بطن جامعه تالاسمي ايران و جامعه كلي ايران" و بيزار از "عوام فريبي" و "متكدي پروري" و "پاسخگو نبودن" و "لابي هاي رقم دار" و "لابي بر جسم مصله فرد تالاسمي و واژه زيباي عارضه تالاسمي" هستيم. ما خواهان اصلاح در چهار چوب اخلاق و عقلانيت و در نهايت احترام به حقوق شخصي افراد مي باشيم.

 

اين نسل نوانديش و آگاه؛ كه شما و آنها، با شما، و شما با آنها زلفي از محبت و عشق گره زده ايد، مي خواهد؛ بيش از اين كه حذف كند، همراه نمايد. بيش از آن كه معدوم نمايد، زنده كند. بيش از آن كه نقد كند، نقد بشود و مشاوره بدهد. بيش از آن كه تنبيه قهري كند، آگاهي دهد و متنبه گردد و آگاه شود و آگاه كند.

 

جناب آقاي دكتر آراسته رئيس هيت مديره انجمن تالاسمي ايران؛ ما در سيماي هيت مديره آينده و ايده آل مان به دنبال عنصر گمشده ي خويش هستيم. يعني "صداقت در عمل" و "نگاه علمي مبتني بر تجربه و دانش" و افراد تالاسمي نخبه و آگاه" و "كار برنامه ريزي شده و مشورت شده و به اشتراك گذاشته شده".

قلب جامعه تالاسمي ايران با "تهمت و افتراء"، "سوءظن و بدگماني"، "دروغ و غيبت" به شدت بيگانه است.

 

جناب آقاي دكتر آراسته هر از چند گاهي با شنيدن واژه ي "عارضه زيباي تالاسمي" در رسانه هاي جمعي كشور شمع اميدمان جان تازه اي مي گيرد و كورسوي اميدي در قلب مان روشن مي شود، اما ناگهان آتشي از جنس "دروغ" و "امپراطوري دروغ و بداخلاقي" و "لابي هاي رقم دار" و "لابي بر سر تن خسته تلاسمي" خون جامعه تلاسمي ايران را درون شيشه! مي ريزد! و هرگونه اميد و اميدواري را در جامعه تالاسمي ايران ويران مي كند.

 

رئيس محترم هيت مديره انجمن تالاسمي ايران؛ در شرح نهج البلاغه به نقل از اميرالمومنين علي (ع) آورده اند كه:

 

«هرگاه كاري برايت پيش آمد و نياز به مشورت پيدا كردي در آغاز آن را با جوانان، درميان گذار. زيرا آنها تيز فهم تر و با فراست ترند. سپس آن را در معرض نظر سالخوردگان و پيران قرار ده، تا در معرض ارزيابي قرار دهند، چرا كه تجربه ايشان بيشتر است.»

اما مشورت ما به شما...!!

و اما يك سوال موجود در اين خصوص؛ جناب آقاي دكتر در گذشته و يا در آينده در اين باب تصميم گيري و برنامه ريزي شده است؟!

 

شما خود شاهد اولين نشست صميمانه اعضاي مركز پژواك و گروهي از افراد نخبه جامعه تالاسمي ايران بوده ايد و حضوري گرم در بين ماها داشته ايد، رئيس محترم هيت مديره انجمن تالاسمي ايران چه نتيجه اي گرفته ايد از اين "نشست صميمانه"؟!

 

نمي دانم شما خود متوجه اين موضوع شده بوديد، يا نه؟! اما همه ي ما شما را گذاشتيم جاي پدرمان! و شما را "پدر تسخيري" خود انتخاب نموديم. چون آن شب سيماي شما، رفتار شما و گفتار شما خيلي شبيه پدر ماها بود! شما خود يك پدر هستيد و بيش از همه ي ما مي دانيد كه مسووليت پدر بسيار زياد و سنگين است. حال اين كه فرزند قدري از عارضه اي رنج ببرد و گاها فرزند را تا مرز بيماري و مرگ پيش ببرد، آن وقت... .

 

رئيس محترم هيت مديره انجمن تالاسمي ايران در برنامه ريزي هاي كلان انجمن تالاسمي توجه اي به آمار ركورد شكن اين دهه اخير كرده ايد؟! آمار مقايسه اي سه دهه اخير؟ چگونه بوده است؟! حاصل كار و دقت و تلاش و خروجي انجمن تالاسمي ايران چقدر اميدوار كننده است؟! آيا اكنون انجمن تالاسمي ايران احساس نياز به بازواني از جنس جامعه تالاسمي ايران و آن هم افراد نخبه تالاسمي، نمي كند؟!

جناب دكتر آراسته...!

 

_ نه! ديگر شما را بايد پدر خطاب كنيم! چرا كه ديگر از آن شب، شما را "پدر تسخيري" جامعه تالاسمي ايران انتخاب نموده ايم._

 

پدر گرامي به شما مي خواهيم نويد يك خبر خوب بدهيم آن هم به گوش رسيدن نواهاي "بهار تالا"ست.

"بهار تالا" بسيار نزديك است به جامعه تلاسمي ايران. كه اميدواريم پدرمان (يعني شما) كنار ما و همراه تك تك ثانيه هاي ما باشد.

 

پدر گرامي "رسانه صادق، پاسخگو و به دور از حاشيه" جامعه تالاسمي ايران، يعني "خانه مجازي" جامعه تالاسمي ايران "مركز پژواك" براي رسيدن به "بهار تالا" تلاش ها، فعاليت ها و هزينه هاي جاني مالي معنوي بسياري كرده است. و تك تك اعضاي اين خانه مجازي كاملا آماده پذيرايي از "بهار تالا" مي باشند.

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 2:17 روز چهارشنبه دوم فروردین 1391

گاها به پنجره ام در دنياي مجازي نگاه مي اندازم و مي بينم چقدر پنجره زيبا و بزرگي رو به دل تمام آدم ها دارم...

 

و چقدر نگاه هاي مهرباني كه با عشق مهمان دل مان مي شوند، و براي خاطر خوشحالي ما از هيچ كاري دريغ نمي كنند...

 

با قدم هاي آهسته و استوار و دلگرم از نگاه هاي شما قدم به شيشمين سال فعاليتمان گذاشتيم.

 

بهترين ها را برا شما مخاطبان گرامي آرزو داريم و بهترين تبريكات نوروزي را براي شما و خانواده محترمتان داريم...

 

سال 90 با تمام اتفاقات خوش و ناخوش و به هر ترتيبي كه بود گذشت اما اين آخرين روزهاي سال نود...

 

*     *     *

 

... هميشه و تمام دوستان شاه خطابش مي كردند و هنوزم...

پاتوق غروب پنج شنبه هايم خونه شاه بود، و شاه برايم واقعا شاه بود ! و عمه با اون نگاه مهربان و اشك هاي زلالش كه از هر آب چشمه اي در دنيا زلال تر بود پذيراي شب خاطره هايمان و تمام دلتنگي هايم از زمونه بود... يه جور سنگ صبور خيلي محرم و يك زن فداكار و از خود گذشته كه اين واژه ها با بودن او معنا مي گرفت...

و شاه نگاه مهربان و پر از لطف و با روي گشاده پذيراي تمام ثانيه هاي تلخ بودند كه به ثانيه اي به شيرين ترين ثانيه ها تبديل شان مي كرد. انگار ماموريت داشت كه تمام آدم ها را شاد كند...

شاه غلام هميشه با يك آهنگ خاص از مايكل سلام عليكش را تقديمت مي كرد و من هم به مانندش تكرار مي كردم...: "شاه سلام عليك/ شاه سلام عليك/..."

اي خداي مهربان چه زود دلخوش هايمان را از روي زمين برمي داري.

شاه رفت!

تاج و تخت دلمان بي شاه شد!

 

*     *    *

 

غلام رضا زماني به رحمت الهي رفت.

پدر مهربان شهر مان سفر كرد.(از نظر نويسنده)

آقاي غلام رضا زماني و كلا خانواده ي بزرگ زماني يكي از بزرگترين خيرين شهرستان بهشهر و منطقه مي باشند. و لطف و مهرباني ايشان هميشه شامل حال انجمن تالاسمي شهرستان بهشهر مي شد. و نه فقط اين انجمن، بلكه تمام ان.جي.او هاي اين منطقه از لطف آقاي غلام رضا زماني بي نصيب نمي ماندن...

آنقدر بذر محبت كاشتند كه روز 29 اسفند مجالي براي خانواده نبود براي عزاداري! آنقدر مردم آمده بودند كه ماها زير دست و پا مانديم..

آنقدر خوب بود كه حقيري چون ميم.دال توان بيانش را ندارد، آنقدر خوب كه بهترين و شاد ترين روز سال از كنارمان سفر كرد و رفت!

 

*     *     *

 

شاه هميشه به مرگ با روي خوش و خنده و شوخي حرف مي زد و هميشه به ماها سفارش مي كرد مي گفت: شاه مهدي تر و تميز و تيپ زده كنار تن بي جانم بايستيد و گريه و داد و فرياد نكنيد... شاه مگر مي شود؟!! مگر مي شود اين دل تنگ را آرام كرد؟!!

دل ما ماها كوچيكه شاه نميشه ناله نكنيم در فراغت... هر كار كردم به سفارش شما گوش جان بسپارم نشد كه نشد...

وقتي در تابوت باز شد و كبوتران سپيد در آسمان به پرواز در اومدن بغض ما هم به آسمان پريد... شرمنده شاه كه به سفارشت ...

شاه هيچ فهميدي؟! كبوتران هنوز جلد نگاهت بودند و بالاي آرامگاه ابديت ماندن..

شاه وقتي حيوونا  جلد تو اند،انوقت ما كه انسانيم و ادعاي معرفت داريم...!!!

 

*   *   *

 

از طرف مديريت وبلاگ "جادوي معجون سرخ" و جامعه تالاسمي شهرستان بهشهر؛

به خانواده محترم زماني تسليت عرض مي نماييم و از خداوند متعال تقاضاي صبر برايشان داريم.

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 17:27 روز چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390

 دوستان، همراهان و مخاطبين گرامي؛ نوشته زير نوشته ي دو دوست بسيار گل اينجانب مي باشد كه بيشتر وصف حال ماست و ايشان هم از همسفرانمان نيستند.

از چند وقت گذشته براي تولد وبلاگ "جادوي معجون سرخ" به دوستان و همسفران گفتيم مطلبي در مورد تالا و يا قطره برايمان بنويسند تا در روز تولد از آن استفاده و كار شود. اما بنا به دلايلي ما در دي ماه گرفتار روزمرگي ها بوديم و نشد كه اين روز را به شما تبريك بگوييم. اما اكنون نوشته هايي كه از دوستان خواستيم براي مان نوشتند و ارسال كردن كه ما هم تقديم چشمانتان نموديم. اميدوارم مقبول افتد. در ضمن اين دو دوست بيشتر به احوالات بنده استناد نموده اند و مطلب نوشته اند. اميدوارم از نوشته دلگير نشويد. با تشكر مدير وبلاگ.





تولد پايان يك آغاز


با درد از خواب برخاستن، با درد در خواب فرو غلتیدن، درد را نفس کشیدن، درد را زیستن، این است تقدیر شوم هر لحظه ی من. شوق بی رحم سایه ها در هجوم نور و سیاهي، در صبحی دیگر. همه ی کابوس ها را از دیشب پشت سر گذاشته ام. و الان در دنیایی بین کابوس و واقعیت دست و پا می زنم در برزخ یک خواب. گرگ و میش احساس. اشباح سایه ای در هر طرفم پیکر گسترانده اند و در انتظار شکار من در طول روز کوتاه و بلند می شوند، دوباره خودم را به مردن زده ام بی آنکه بمیرم. اما مردن هم به سرسختی زندگی کردن از من گریزان است. در روزهایی که همه تهوع تکرار است نفس کشیدن هم چندش آور شده با هر بالا و پایین رفتن قفسه سینه، بیشتر زجر کش می شوم. بدنم خسته در رختخوابم غلت می خورد. همیشه فکر می کردم زندگی رسم امیدواری است، غافل از اینکه همه ی لحظاتش طعم تلخی از مردن است. از خستگی هم خسته شده ام. بسترم بوی تندی از يك عارضه می دهد، بوی سردی که جدیدا فهمیده ام دوستش دارم. و عارضه ای که جزئی از وجود من است. در همه سلول هایم رخنه کرده و با من خواهد زیست و با من خواهد مرد. نمی دانم با چه آرزویی به دنیا آمدم؟! اما الان فقط آرزوی مرگ دارم. می خواهم عصر برای هوا خوردن بیرون بروم. شاید هم برای رهایی همیشگی از تکرار تنفس. نمی دانم ...

*    *     *     *

شب از هجوم پر درد چشمانش خستگی گرفته بود. صورتک بودن، تصنع یک زندگی، چهره ی مثلثی، رنگ پریدگی برف گونش. بی تفاوتی آدم ها در شبگردی بی ستاره. قتل بی رحم تاریکی در دستان نئون و گم شدن در سیاه روشن بی امانِ ویترین های پر زرق و برق شهری. وقتی که تنها خاطره اش از بودن مرگ بود. در دوره ای که همه ی نیازها از محور مقعد و میزنای دفع و جذب می شد، زندگی برایش چیز دیگری را رقم می زد. سال ها می شد که به بوی سرد بیمارستان عادت کرده بود. در تزریق های مکررِ خون همه ی آرزوهایش در تالاب شش حرف و دو نقطه ی یک واژه دفن شده بودند. هر روز در سلولی به اسم عارضه تالاسمی زجرکش می شد و زندگی می کرد. جنگ برای "معجون سرخ"، سرفه برای ماندن، درد برای زیستن. وقتی قرار بود تقدیرش این باشد هرگز نفهمید که چرا به دنیا آمد. در تحرک روح خسته ی خیابان بغض کرده بود اما مردانگی اش سر آن نداشت که کم بیاورد. در کج و پیچ کوچه ها گم و پیدا می شد. شهرش را خوب می شناخت بی آنکه کسی او را بشناسد. رنگ پریده و نحیف بر قیافه ی کودنی آدم ها خیره می شد. اما بیش از هر چیزی خستگی بود که در چشمانش برق می زد و بر صورتش چیره می شد. صدها صدا در ذهنش می پیچید و بدون اینکه آن ها را بشنود، قدم بعد را محکم تر برمی داشت.

زندگی رسم ویران کننده ای است، بیشتر از همه دلش برای پدر و مادرش می سوخت. سرسام هزینه های زنده ماندن، شب کاری پدر، نگاه مهربان و ناامید مادر، خم شدن کمرشان از سنگینی بار بدهی و قرض و وام، نیشخند هرزه ی همسایه ها بر چهره ی ناموزونش، غلت خوردن در تنهایی یک مرگ، ذهنش را به مرز انفجار می برد.

می دانست که امشب آخرین دیدارش خواهد بود با شهری که دوست داشت. تصمیمش را گرفته بود. برای آخرین بار بود که پیاده روها را گز می کرد و در تنهایی اش خیابان ها را لمس می کرد. می دانست خیلی وقت است که تمام شده است. از بیست و چند سال پیش، سی  و چند سالی که تک تک لحظه هایش را شمرده بود و در بی کسی خود مرده بود. خسته از تکرار هر روز قرص ها، و تنی که همه چیزش بوی يك عارضه می داد. حتی نفس کشیدنش. به بعد از مردنش فکر می کرد. او تمام می شد و غم سنگین نبودنش در سکوت خانه، هر لحظه مادرش را به گریه می انداخت. و این تنها دغدغه ای بود که تابه حال او را سر پا نگه داشته بود. پدر و مادری که در راه زنده ماندن او زنگی شان را تباه کرده بودند

چگونه می توانستند نبودنش را تاب بیاورند. باید بین خود و آن ها یکی را انتخاب می کرد. از يك سو درد عارضه ي تالاسمي اش و سوي ديگر درد نا آگاهي جامعه. درد او را به حد جنون رسانده بود. قدم ها بی اختیار جلو می رفتن. احساس لمسی، همه ی وجودش را فرا گرفته بود. خودش را به کناره ی خیابان رساند برای اولین ماشین زردی که دید دست بلند کرد با سرعت سوار شد. نور گاه و بیگاه چراغ های زرد از شیشه ی ماشین به صورتش می تابید و در زلالی اشک هایش به هر طرف پخش می شد. ماشین آرام آرام در بی انتهایی جاده پیش می رفت و نگاه مضطرب پسر رنگ زیبایی به خود می گرفت. و سرانجام در تاریکی محض جاده پنهان شد.

صبح آن شب مادر هنوز بر بستر خالی فرزندش زل زده بود و امید آمدنش را داشت، اما خودش هم می دانست که وداع دیشب آخرین دیدارشان بود. بی رمق پتوی پسرش را بو می کرد. شورآب تنهایی بر گونه های بی رنگش، رقصان به پایین می خزیند. اما قلبش شاد بود، می دانست که از درد خلاصی پیدا کرده. او هم به مرگ فرزندش رضایت داده بود. دیگر روح پسرش آرام بود.

به قلم: فردین عباسپور- ابوالفضل صیامیان




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 0:28 روز چهارشنبه سی ام آذر 1390

 
 
 
 
 
"... ماها آدم های خاطره باز و شب نشینی هستیم.
 
 
و هر جا هم که باشیم و در هر حالی شب نشینیم.
 
 
 در غم ها و در شادی ها و مطمئناً در تمام عاشقانه هایمان.
 
 
 و به همین دلیل تولد بلند ترین شب سال را به جشن و شب نشینی می نشینیم."



به همین مناسبت؛



پیشاپیش تولد یلدا دختر خورشید را به همه تبریک عرض می نماییم.


 

و الهی که تمام شب های سال با خاطری خوش از این شب احیاء کنید.


میم.دال

 

 

 

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 13:52 روز دوشنبه بیست و یکم آذر 1390

 

قدری زینب(س) باش٬ زینب(س)

 

سلام بر حسین(ع)

               و سلام به کربلا

                               و سلام به زینب(س)

 

 

کربلا چگونه کربلا شد؟

در زمان و دوره ای که هیچگونه رسانه ای وجود نداشت و حکومت استبدادی کوفه اجازه هیچگونه درج خبر را نمی داد.

زینب(س) بزرگ ترین و صادق ترین رسانه کربلا و قیام امام حسین(ع) بود.

دشوارترین کار ممکن در استبداد و تاریکی مطلق. آن هم توسط شخصی که در بند است و بیشترین فشار و شکنجه ها را پس از داغ های پی در پی شاهد بوده است.

اما زینب(س)، زینب(س) بود. و رسالتش بیشتر از همه دیده  می شد، و محترم شمرده می شد. رسالت رسانه عاشورا بودن، رسالت رسانه ی کربلا بودن، رسالت رسانه ی اندیشه امام حسین(ع) بودن و ...، آن هم در جهل اعراب آن روزگاران که با تیکه نانی و یا سکه ای ناچیز تغییر رنگ می دادند.

حاصل کار آن شد که اندیشه امام حسین(ع) پس از 1400 سال هنوز در افکار عمومی جامعه جریان دارد، و هنوز می شود آزاد مردانی را یافت، و هنوز می شود اندیشه عاشورایی را در لایه های زیرین جامعه یافت، هنوز...، آن هم با این همه تحریف و بازنویسی! و دستکاری در تاریخ که توسط حاکمان تمام دوران انجانم داده اند و می دهند.

بی شک و تردید زینب(س)، این شیر زن کربلا بهترین و قوی ترین و صادق ترین رسانه کربلا بود.

 

اما چرا حقیر و ناچیزی چون میم.دال از شیر زن عاشورا باید قلم فرسایی بی جهت کند؟!

هدف چیست؟!

هدف اینجانب فقط و فقط آموختن از رسالت زینب است؛

درس بسیار مهم و کاربردی برای تمام دوران و نسل ها:

"رسالت رسانه صادق بودن."

 حال چرا باید رسالت رسانه صادق بودن را در تفکرمان پرورش دهیم؟!

آیا جوابی برای آن می یابید؟!

قدری راهنمایی می کنم، تا به آن نزدیک شوید؛ اینجانب، شما مخاطب گرامی و تمام افراد تالاسمی ایران؛

آیا درد و رنج و حق به ناحق شده را شاهد نیستیم؟

شاهد کمبود و نبود دارو های مورد نیازمان نیستیم؟

شاهد مشکلات بیمه ای همسفران مان نیستیم؟

شاهد فقر شدید تجهیزات درمانگاهی، درمانگاه های تالاسمی نیستیم؟

شاهد در دسترس نبودن متخصصین مورد نیاز افراد تالاسمی نیستیم؟

شاهد وضعیت اورژانسی و به کما رفته جامعه تالاسمی ایران نیستیم؟

و شاهد ...؟

پس چرا سکوت پیشه کرده ایم؟! به چه علت مهم تر از این همه که اینجانب قلم فرسایی نموده ام؟! و اقعا به چه علت مهم؟!! آیا امکانش است که ما را هم آگاه کنید؟!

مگر زینب(س) از معرفت و معنویت سرشار نبوده اند؟ چه تکلیف و رسالتی بود که ایشان را مجاب می کرد تا یک رسانه صادق برای عاشورا باشند؟

نمی گویم همچون زینب(س) باشیم، نه! قدری که می توانیم همچون این بزرگوار عمل و فکر کنیم، نمی توانیم؟! دشوار است:

 

"رسالت رسانه صادق جامعه تالاسمی ایران"

باشـــــــــــــــــیم؟!!

 

رسالت رسانه صادق جامعه تالاسمی ایران بودن و به دور از هر گونه مظلوم نمایی و زیاده خواهی بی جهت را قدری درک کنیم، کافیست. قدری احساس مسوولیت در مقابل دوست، همنوع، همسفر، همدرد و یا هم قطار مان را داشته باشیم، کافیست. 

چرا که روزی فرا خواهد رسید، که «از تو می پرسند» و تو باید پاسخگو باشی.

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 13:27 روز دوشنبه بیست و یکم آذر 1390

واژه ی "عارضه زیبای تالاسمی" و ...

 

 

 «خداوندا؛ به من لیاقت و فرصت دوباره "داوطلب" بودن، و "داوطلب" شایسته بودن برای همسفرانم را ده.»

 آمین

 

 

واژه ی " عارضه زیبای تالاسمی" و "جامعه تالاسمی ایران".

 

با دیدن و خواندن و کاربرد آن برای آنهایی که ما دوست خطاب شان می کنیم، یاد خیلی از واژه ها می افتم. و تصاویر سیاه  و سپید و خاکستری  دهه ی شصت، هفتاد و هشتاد برایم به حرکت درمی آیند و پرسش هایی بی پاسخ در تمام این دوران خط به خط به افکارم اضافه می شود.

و به یاد تمام افراد و بیماران تالاسمی ایران می افتم، چه تالاسمی هایی از نوع مینور و چه ماژور و چه ... . به یاد می آورم که چگونه مسوولین و مردم جامعه ی ایران، دست در دست هم دادند، تا واژه ی عارضه زیبای تالاسمی به یک خط قرمز و یا کاراکتر منفور و ترسناک تبدیل شود. آن هم به لطف ضعف شناخت و آگاهی عمومی جامعه ایران از یک شخص مبتلا به تالاسمی. چه فریاد و چه فغان که بیشترین سهم در این تصویر سازی منفی از تالا، توسط کسانی شکل گرفت که به من تالاسمی و امثال من شعار فردای بهتر و روشن تر داده اند. تمام کسانی که از ازل تاکنون، بانیان پیدایش ان.جی. او ای به نام حمایت از افراد و یا بیماران تالاسمی ایران، استان ها، شهرستان ها و شهرها بوده اند.

تمامی افرادی که خواسته و یا ناخواسته و یا برای انجام کار خیر و برای جلب حمایت و توجه ریالی خواص و عوام دست به مظلوم پروری و .. (از نام بردن این واژه منفی بسیار شرمگین خواهم شد.) زده اند و هر کدام گوی سبقت را از دیگری ربوده اند! و در این زنجیره بسیار بزرگ "بنیاد امور بیمارهای خاص" برای پاسخگو بودن و یا نبودن به مددجویانش!! سهم بسیار بزرگ تر و پیشگام تر از بقیه افراد، سازمان های مردم نهاد و انجمن ها را داشته است.

تمام افراد، سمن ها، انجمن ها و مسوولین؛ تبلیغات بسیار مخرب را تا آنجا ادامه داده اند که عارضه ی زیبای تالاسمی را بسیار منفورتر و سیاه تر از بیماری خطرناک ایدز و اعتیاد نشان داده و به باور جامعه رسانده اند.اشاعه چهره ایی ترسناک و نفرت انگیز از فرد تالاسمی آنقدر در تار و پود جامعه رسوخ کرده که حتی به باور فرد تالاسمی نیز رسیده است! (و البته بوده اند افراد تالاسمی ای که نخواسته اند به این باور غلط تن در دهند و برای نشان دادن چهره حقیقی تالاسمی دل به دریای مشکلات سپردند، اما جامعه به شکل غم انگیزی از آنها...).

افسوس و صد افسوس بر حقیقت امروز جامعه که اگر از یک فرد تالاسمی بخواهند نظرش را در مورد این عارضه بیان کند؛ بی محابا و مغرور، سینه سپرکرده و بی درنگ تمام واژه های منفی و منفور جامعه در تمام دوران را پیشوند و پسوند واژه ی زیبای تالاسمی می چسباند و با صدای بلند فریاد می زند! چرا که در تمام این سا ل ها و ماه ها و روزها ذره ذره تمام این واژه ها را در اعماق افکار فرد تالاسمی کاشته اند و اکنون وقت برداشت محصول تمام زحمات شان! می باشد!(و چه محصول پربرکتی!) ... ناگفته نماند که؛ اینجانب هم جزیی از آنها هستم و هم جزیی از شماها! و خود را مبرا و بی گناه در این زنجیره، چرخه و هرم نمی دانم. اما تمام تلاشم را برای کمترین کار ممکن، یعنی تغییر نگاه و فکر خود خواهم کرد.

 

_در تک تک ثانیه های این سه دهه اخیر تلاش کرده اند که ماها در خانه بشنیم و بیرون از خانه نیاییم! و حاصل این خانه نشنی شده است افکار منفی و اشتباه اینجانب و دیگر افراد تالای ایران. چرا که نیا موختیم چگونه باید زندگی کنیم، چگونه با همسفرانمان رفتار کنیم، چگونه یک فرد مفید برای یک جامعه تالا باشیم، چگونه یک زندگی فعال اجتماعی داشته باشیم و الی تا قیامت! نیاموختیم، نیاموختیم، نیاموختیم و یادمان نداده اند چگونه یک ماهیگیر باشیم نه اینکه در انتظار انفاق یک ماهی باشیم. و از گرسنگی فرهنگی به ضعف مطلق نرسیم! آری ره بسیار سختی را پس از این همه سال انتخاب کرده ایم!! اما باور کنید همسفران و همدردان شدنیست._

 

تمام افراد تالاسمی و حامیان تالاسمی را دعوت به تغییر در افکار شان می نمایم. اکنون همسفری و جمعی از همسفران بنده و شماها برای تغییر افکار جامعه ایران و افراد تالا و جامعه تالا ایران نسبت به افراد و جامعه تالاسمی ایران گرد هم آمده اند، در لوای "شورای کشوری جامعه تالاسمی ایران" و نه هیچ چیز دیگر. و قابل توجه تمام همسفران، ان.جی.اوها، انجمن ها و سمن ها و مسولین؛ "شورای کشوری جامعه تالاسمی ایران" نه برای نفی زحمات شماها و نه برای گرفتن جایگاه شماها، و نه مخدوش کردن چهره های شماها آمده است. بلکه برای کمک به تمام شماها و یاری گرفتن از شماها برای متحد کردن و تغییر افکار جامعه ی تالاسمی ایران و جامعه ایران و مسوولین روزهای اولیه ی شکل گیری خود را سپری می کند، آن هم با حرکتی خودجوش بخش کوچکی از جای جای  جامعه تالاسمی ایران. بدون هیچگونه انتصاب و یا انتخابی توسط شخص و یا گروهی.

"شورای کشوری جامعه تالاسمی ایران" همان طور که آگاه هستید، در اولین روز های شکل گیری خود، و در جستجوی "اساسنامه و یا مرام نامه ای" "کامل،  جامع و سالم" می باشد. آن هم توسط تمام افراد و بیماران تالاسمی ایران و تمام حامیان همیشگی تالاسمی و شما مخاطب گرامی.

اعضای"شورای کشوری جامعه تالاسمی ایران" روزهای سختی در پیش خواهند داشت. چرا که افکار و نگاه هایی را که در طی سالیان سال شکل گرفته است، باید تغییر دهند . به شرط اینکه با تفکر(تغییر)  وارد "شورای کشوری جامعه تالاسمی ایران" شوند و در بدو فعالیت و تلاش با این تفکر قدم به دنیای در حال تغییر بگذارند و نه هیچ تفکر زننده و نخ نما شده ی که پشت سر گذاشته ایم.

 

الهی، پرورگارا؛ حول حالنا الی احسن الحال

آمین

 

 

 

 

 

 

پ.ن: قابل توجه دوستان؛ برخی از واژه های این مطلب چندین بار تکرار شده است که نویسنده مطلب هدفی را دنبال کرده است. برای مثال واژه انجمن = ان.جی.او.




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 19:42 روز جمعه چهارم آذر 1390

 

اميد در زندگاني بشر انقدر اهميت دارد كه بال براي پرندگان.

 " هوگو "

 

روزي تصمیم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم .

شغلم ‏را دوستانم را ، زندگي ام را ! به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم .

به خدا گفتم : آيا مي ‏ تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري ؟ و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را مي ‏ بيني؟

پاسخ دادم : بلي .

فرمود : ‏هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور ‏و غذاي كافي دادم . دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبري نبود . من از او قطع اميد نكردم . در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايي خيره كننده ‏ اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود .‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند . اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏ هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي ‏كه بامبو را قوي مي‏ ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي ‏كرد.

‏خداوند در ادامه فرمود :

 آيا مي ‏ داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ‏ساختي . من در تمامي اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم .

‏ هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي ‏ كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي ‏ كني و قد مي ‏ كشي !

 ‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏ كشم ؟

 ‏در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد مي ‏ كند؟

جواب دادم : هر ‏چقدر كه بتواند.

 گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه ‏بتواني.

  کاری از: ندا




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 2:9 روز شنبه هفتم آبان 1390

پنجمین دوره انتخابات انجمن تالاسمی استان مازندران برگزار شد.




پنجمین دوره انتخابات انجمن تالاسمی استان مازندران در 23 مهر 1390 در شهرستان ساری برگزار شد.

پنجمین دوره انتخابات انجمن تالاسمی استان مازندران پس از سه دوره متوالی و به حدنصاب نرسیدن، برگزار شد. با توجه به گفته برگزار کنندگان پنجمین دوره انتخابات انجمن استان مازندران که از چندین ماه مانده به انتخابات همه گونه اطلاع رسانی به تمامی انجمن های تالاسمی استان شده بود.

شبه 23 مهر 1390 با حضور نماینده استانداری استان مازندران و هیت مدیره انجمن تالاسمی استان و 60 نفر از افراد تالاسمی و خانواده هایشان پنجمین دوره انتخابات به پایان رسید.


اسامی کاندیداها و تعداد رای ها به شرح زیر می باشد:



1-     سرکار خانم دکتر کوثریان  53 رای  نفر اول
2-     سرکار خانم قدسیه جعفریان  48 رای نفر دوم
3-     سرکار خانم مریم مقبل دوست 41 رای نفر سوم
4-     سرکار خانم آیلی علی اصغریان  26 رای  نفر چهارم
5-     سرکار خانم هدی سلیمی  19 رای نفر پنجم
6-     جناب آقای مهدی مسروری 18 رای عدل البدل
7-     جناب آقای ابراهیم اکبری 16 رای عدل البدل
8-      "   "    مهدی رستگار اشرفی 14 رای عدل البدل
9-     جناب آقای  بهزاد علی نیا 11 رای

جناب آقای میثم رمضانی به عنوان بازرس هیت مدیره انتخاب شده اند.







از ماست، که بر ماست!




سه هزار نفر تالای مازندران...

تقریبا سه هزار نفر تالای مازندران که به طور جدی با این عارضه ی زیبا زندگی می کنند، حالا با تمام مسائل و مشکلات موجود که بیان آن همه! از محیط این مطلب خارج است.

قرار است نقدی بر پنجمین دوره انتخابات انجمن تالاسمی استان مازندران بنویسم، اما ...

اما هر چه فکر می کنم تنها و تنها یک جمله ی بی ادبانه بیشتر خودنمایی نمی کند:

(البته از محضر تمام شماها معذرت می خواهم...، معذرت می خواهم...، معذرت می خواهم...)

لال شو میم.دال، لال!

بله ساکت شو میم.دال! بی "حرف"! بی "کلمه"! بی ...!

...پنجمین دوره انتخابات استان مازنران آنقدر سوژه برای انتقاد کردن داشت ودارد که شاید تا چندین ماه اگر می نوشتم و می نوشتند، تمام نمی شد! اما ...

اما ساکت شده ام دیگر!! دیگر نخواهم نوشت!! دیگر خاطر شما را تلخ نخواهم کرد، دیگر ...!!

چرا؟!!

... جمعیت سه هزار نفری یک جامعه را در نظر می کیریم، بنا را به این می گذاریم؛ دو هزار نفر از افراد این جامعه معلول، کودک و سالخورده باشند! (با توجه به آماری که اخیرا گرفته اند: 80درصد از افراد استان در سن 15 تا 35 سال هستند. یعنی همه جوان. یعنی همه پرشور و هیجان.) می دانید انرژی حاصل از این هزار نفر یعنی چه؟! آیا می دانید ...

اصلا بدانید که چه بشود؟!!

تقریبا از یک ونیم سال قبل تا به همین شنبه 25 مهر 1390 تمامی عزیزان فعال در استان مازندران اگر بگویم از جان و مال و زندگی شان مایه گذاشتند برای انتخابات سالم انجمن تالای مازندران دروغ نگفته ام. دورادور و یا حضورا در تمامی جلسات، متینگ ها و برنامه های دوستان بوده ام. آن هم در تک تک شهرستان های استان. حالا بماند چقدر در این زمینه دوستان نوشته اند و با تک تک افراد در مورد این موضوع حرف زدند...

... و آنقدر امثال میم.دال ها انتقادهای بی رحمانه و نامهربانه در نوشته ها و جلسات مختلف تالا کردند، که برگزار کنندگان پنجمین دوره مجبور شدن از شش ماه مانده به انتخابات، حضورا اعلامیه برگزاری انتخابات و زمان و مکان را به تمامی انجمن های استان برسانند! و بعد از سه ماه دیگر اعلامیه را برای یاد آوری فکس نمودند و 15 روز مانده....

آخر حاصل چه شد؟!!

تمامی شهرها که می رفتم و یا دورادور در جریان امورات آنها بودم، می گفتند: ما برای انتخابات فلان خواهیم کرد!! چنان خواهیم کرد!! از فلان شهر...  !!

اما آخر حاصل چه شد؟!!
هیچ، هیچ، هیچ ....

بعد از سه دفعه تکرار روز برگزاری انتخابات  و ...

از سه هزار نفر تالای مازند 50 نفر شرکت کرده بودند آن هم به لطف روز پر کاری درمانگاه! و با حساب پرستارها! و با حساب خدمه! و با حساب کاندیداها!!

این تیر که امروز بر قلب جامعه تالای مازندران(و کلا ایران) خورده است؛ آهن پیکانش، از ذره ذره فرتین های ماهاست که روی هم گذاشتیم و گداخته ایمش و تیز و آبدیده اش کرده ایم و پر عقب این پیکان هم از تمام همسفرانمان هست که پرپر شده اند و ماها هم از گور آنها را جمع کرده ایم و...


از ماست که برماست!


و غیر از این نیست عزیز!



پ.ن1: ... و بیراه نگفته خالق میم.دال؛ که میم.دال را دیگر باید به قربانگاه برد! این امتحان را پس باید داد! هر جور هم که سربلند بیرون بیاییم، فایده ای ندارد! نمره بیست شهریور که هیچش فایده نیست!
پ.ن2: امیدوارم دوستان ....(ادامه این پ.ن را ننوشتیم، تا...؟! )





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 12:47 روز جمعه بیست و پنجم شهریور 1390

 

 سلام به همه      

نامه زیر در جواب یک شانتاژ خبری ایست، . . .

(مطلب های جدید(آپ های جدید) را در پست های پایین ملاحظه فرمایید. مطلب نامه به وزیر تا اطلاع ثانوی در پست اول وبلاگ خواهد بود. با تشکر از توجه شما.)




دسته بندی :




نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 23:55 روز جمعه دهم تیر 1390

 

گزارش دوره آموزشی تعمیر و نگهداری

پمپ تزریق دسفرال شرکت مهندسی فرافن

 

ماه، ماهِ کز و نه چسب خرداد! فصل، فصلِ امتحانات و درس و کتاب و بیدار ماندن تا پاسی از شب، و چرت زدن روی کتاب! استرس های شدن و نشدن های فصل و ماه امتحانات!

 چند روز مانده به 10 خرداد 1390 از طرف موسسه آموزشی تحقیقاتی جوانان تالاسمی فکسی مبنی براین به دستم رسید؛

« ... از شما دعوت به عمل می آید، تا در دوره آموزشی تعمیر و نگهداری پمپ تزریق دسفرال واقع در ... و در تاریخ ... حضور یابید...»

... بعد از هماهنگی های لازم با جناب آقای رمضانی دبیر موسسه آموزشی تحقیقاتی جوانان تالاسمی راهی پایتخت شدم...

امسال گرما ظاهراً زودتر و بیشتر از سال های گذشته نمایان شد. ماه خرداد حال و هوای مدرسه، درس و امتحانات را برایم تداعی می کند و با خودم فکر کردم کلاس و یا دوره آموزشی تعمیر و نگهداری پمپ تزریق دسفرال شرکت مهندسی فرافن بسیار خسته کننده و سنگین خواهد بود. و با اولین قدم ها در کلان شهر آلودگی به این تصویر و تفکر نزدیک تر می شدم. پس از کلی دور خود چرخیدن! و طی کردن خیابان ها و بزرگراه ها به ساختمان مذکور در آدرس رسیدم و هوای آلوده و گرم و خستگی و گرد سفر حسابی بر چهره ام سنگینی می کرد. جلوی درب ساختمان به دنبال زنگ واحد مورد نظر و دفتر شرکت مهندسی فرافن می گشتم. ناگهان از درب نیمه باز ساختمان یک خانم بسیار گشاده رو و به ظاهر مهمان نواز، نمایان شد. بعد از سلام و احوال پرسی گرم گفتند برای کلاس آموزشی شرکت فرافن تشریف آورده اید؟ بفرمایید...، با راهنمایی خانم خندان و مهمان نواز راه ورود به شرکت و اتاق کنفرانس را نشان دادند و تا آنجا همراهی نمودند...

انجمن تالاسمی ایران و تقریباً مسولین ذیربط پس از سالها رخوت و هدر رفت منابع مالی و معنوی، بلاخره به این نتیجه رسیده اند که می شود جلوی هدر دادن منابع مالی را گرفت، می شود حرکت و کاری برای جامعه تالاسمی ایران انجام داد که مورد تحسین تمامی افراد جامعه تالاسمی ایران قرار گرفت و نه انتقادهای شدید آنها! می شود با یک تصمیم کوچک و اراده ی کوچک جنب و جوشی بزرگ بین افراد جامعه تالاسمی ایران ایجاد کرد. آری می شود با یک تصمیم سنجیده تسکین تمام دردهای جامعه تالاسمی ایران پس از این همه سال را داد!

... بعد از اینکه با راهنمایی سرکار خانم جعفری در اتاق کنفرانس مستقر شدیم و پشت میز نشستیم! البته میز و صندلی هاُ مثل میز و صندلی های مدرسه سرد و خشک نبودند. بلکه بسیار راحت و دکوراسیون جالبی داشتند. بر روی میز ها کاغذ و خودکار هایی با مارک شرکت مهندسی فرافن به شکل جالبی چیده شده بود و همین طور گلدان های پر از گل و فوق العاده زیبا. که چند دقیقه نگاه خسته ام را به خود جلب کرده بودند. کم کم دوستان از گوشه کنار ایران به کلاس آموزشی رسیدند و در جایشان مستقر شدند که آنها هم نیز از مهربانی های ناتمام سرکار خانم جعفری بی نصیب نماند. ظاهراً سرکار خانم جعفری منشی زحمتکش و مهربان شرکت مهندسی فرافن بودند. بعد از پذایرایی مفصل و سلام و احوال پرسی افراد تالاسمی با هم و با معرفی خود و اینکه هر کدام از کدام استان زیبای ایران آمده اند حسابی با شوخی و خنده خستگی را فراموش کردند جناب آقای گلستانی مدیرعامل محترم شرکت مهندسی فرافن با نگاه های بسیار مهربانشان به همه ی افراد تالاسمی خیر مقدم گفتند و تشکر کردند که در این کلاس آموزشی شرکت نمودیم. سپس سخنرانی خویش را از اولین روز های  پیدایش این شرکت و چگونگی شروع به ساخت این دستگاه مهم و حیاتی برای افراد تالاسمی را توضیح دادند و گفتند که چه دشواری ها و سختی هایی را تحمل نمودند تا طرح اولیه و بعد ارتقاء کیفیت آن را افزایش داده اند. و حتی در آینده چه طرح هایی برای کیفیت بیشتر این دستگاه در نظر دارند و در مرحله آزمون قرار گرفته اند و نیاز به حمایت مسولین ذیربط می باشد، آغاز نمودند و بعد از آرزوی سلامتی و موفقیت در کلاس آموزشی سخنرانی خویش را به پایان بردند و چند دقیقه ای به انتقادات و سوال های بی شماره افراد تالاسمی به آرامی و مهربانی پاسخ دادند.

در کلاس آموزشی تعمیر و نگهداری پمپ تزریق دسفرال شرکت مهندسی فرافن نماینده های وزارت بهداشت و درمان، از اداره پیوند؛ همکاران سرکار خانم دکتر حنطوش زاده در واحد تالاسمی؛ سرکار خانم حیدری و در واحد هموفیلی؛ سرکار خانم علی نژاد و نماینده های انجمن تالاسمی ایران جناب آقای عزیز پور و همکارانش حضور داشتند.

بعد از سخنرانی مدیرعامل محترم شرکت مهندسی فرافن دو نفر از مهندسین شرکت که مجری ساخت و خدمات پس از فروش و تعمیر پمپ تزریق دسفرال بودند، آموزش  را آغاز نمودند که در ابتدا از چگونه شکل گرفتن طرح ساخت و مواد خام اولیه مصرفی دستگاه سخن گفتند. سپس با معرفی قطعات و تجهیزات و چگونگی عمل کرد های آنها توضیح کامل دادن و پس از آن به عیب یابی در پمپ های خراب گفتند و بصورت عملی نشان دادند. در انتها به مشکلات حادتر پمپ های خراب گفتند و توضیح دادند. بعد از اینکه به سوال ها و موضوعات و پمپ نمونه های افراد تالاسمی به طور کامل و جامع پاسخ دادند به قسمت مهم! کلاس آموزش پرداختند؛ که همان نگهداری پمپ تزریق دسفرال بود. و فرمودند که همیشه پیشگیری بهتر از درمان است! گفتند که اگر به افراد تالاسمی روش صحیح استفاده و نگهداری پمپ تزریق دسفرال را آموزش دهیم از خرابی پمپ تزریق دسفرال جلوگیری می کنیم. در جواب ایشان گفتم اگر بتوانیم یک برنامه ویدیویی به صورت  سی دی های آموزشی درست کنیم و همراه پمپ به افراد بدهیم جلوی خیلی از خرابی های پمپ را گرفته ایم و باید به این موضوع مهم توجه کنیم که اکثر سرنگ های سهمیه ای که به افراد تالاسمی داده می شود معیوب و از سیلندر نشت دارند و همین امر سبب می شود که داروی شلاته کننده آهن؛ دسفرال بروی اهرم فلزی پمپ تزریق دسفرال نشت و سبب خرابی پمپ می شود. و باید مسولین وزرات بهداشت به این موضوع مهم توجه کنند که تجهیزات پزشکی افراد تالاسمی از استاندارد نسبی هم برخوردار نیست. پس از اندکی پرسش و پاسخ و رفع اشکال افراد در تعمیر پمپ تزریق دسفرال به وقت نهار نزدیک شدیم، که انصافاً به نحواحسن از همه پذیرایی شد و پس از یک ساعت صرف نهار و صبحت های حاشیه ای و شوخی و گاها جدی با مسولین حاضر در کلاس آموزشی دوباره آموزش پیگیری شد و جلسه آموزش به پایان خود نزدیک تر. پس از اتمام جلسه آموزش گواهینامه و هدایایی به رسم یادبود و یادگار از طرف شرکت مهندسی فرافن به افراد تالاسمی حاضر تقدیم کردند و تا جلوی درب شرکت بدرقه مان نمودند.

... دوباره در ماشین بودم! و داشتم بزرگراه ها و خیابان های رفته را بر می گشتم. و گرما همچنان قصد آزار و اذیت کردنم را داشت! به ساختمان های بلند و سر به فلک کشیده و تابلو های بزرگ و رنگارنگ نگاه می کردم تا گرما را فراموش کنم کم کم به جلسه که پشت سر گذاشتم فکر می کردم ... و به استقبال افراد تالاسمی از این آموزش فکر می کردم... و به کار زیبای انجمن تالاسمی ایران و دیگر عزیزان و زحمت فراوان شرکت محترم مهندسی فرافن که برای آموزش افراد تالاسمی حسابی سنگ تمام گذاشته اند فکر می کردم ... داشتم فکر می کردم چقدر خوب می شد که اگر تمام انجمن های تالاسمی استانها افراد تالاسمی کار بلد را به این کلاس آموزش می فرستادند، تا یک نفر از هیت مدیره! انجمن تالاسمی استان شان. یا اینکه  چقدر خوب می شد که هیچ استانی در این کلاس آموزش غیبت نداشت! داشتم به این موضوع فکر می کردم که ... .

امیدواریم مسولین ذیربط، و وزارت بهداشت و درمان توجه فرمایند و شرکتی را که خدمات پس از فروش و پشتیبانی بهتر و کامل تری انجام می دهد را برای تهیه تجهیزلت پزشکی  انتخاب نمایند. تا افراد تالاسمی دیگر سرگردان شرکت های بی نام و نشان نشوند.

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 16:53 روز دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390

 

 

یک، دو، سه، چهار، . . . ، پانزده، شانزده، هفده، هیجده ؟!! 

فروردین، اردیبهشت ؟!!

الف، ب، پ، ت ؟!!

 

وقتی شروع به  شمردن از یک تا الی قیامت! می کنم، به عد "هیجده" می رسم مکث طولانی می کنم و به تمام علامت سوال ها و تعجب ها که بر سرم آوار شده نگاه می کنم اونقدر غرق در نگاه کردن می شوم که دیگر شمردن یادم می رود و تمام این 34 سال همچون یک آلبوم عکس برایم تصویر می شود.

وقتی می خواهم ماه های سال را جایی بنویسم یا بخونم به "اردیبهشت" که می رسم باز همان سوال ها و جمله های اعتراضی و تعجبی تمام این 34 سال زندگی ام را شخم می زند و تمام کاشته ها و نهال هایم را ویران می کند.

گاهی گاهی هم می خواهم مطلبی بنویسم و حروف الفبا را شروع به نوشتن در ذهنم می کنم، تا کلمه ای و یا جمله ای با آنها بسازم.به حرف "ت" می رسم همان علامت سوال ها و تعجب ها پاشیده می شود جلوی پایم و مرا از حرکت باز می دارد!

فکر می کنم، فکر می کنم. به عددها و حرف ها و ماه ها خیره می شوم، و به جمله ای می رسم که حتی اسمش را نتوانستند در تقویم تحمل کنند و آن را حذف کردند:(حالا چه فرقی می کند چه کسانی؟!!  همان کسانی که من آنها را «پدرخوانده»  و یا «مادر ترزا» و یا «دایه ی دلسوز تر از مادر» می گویم و یا دوستی دیگر به آنها می گوید  "الف" های با کلاه!!)

 

" 18 اردیبـهشـــــــــــت روز جهانی تالاســــــــــمی "

 

آری به جمله ای می رسم که حتی نتوانستند در تقویم تحملش کنند و آن را حذف کردند. به هیجده هزار1 انسانی می رسم از قبیله ی آدم که آرزوی خیلی ها بود٬ متولد نشویم و نباشیم!!  اما ما به لطف خدا آمده ایم و هستیم، بدفرم هم هستیم! و نفس می کشیم و همچون دیگر شهروندان این مرز و بوم حق زندگی و حیات داریم حداقل حقوق شهروندی حق، به حق ماست و مثل بقیه ی شهروندان از حقوق اولیه شهروندی سهمی می خواهیم که حق مان هست، نه بیشتر!

به روزی می رسم که با نام  تالاسمی جشن، همایش، سمینار، کنفراس و ... می گیرند و به کام خود و برای خود و دوستانشان نوشابه های!! رنگارنگ باز می کنند و حتی افراد تالاسمی را وادار می کنند برایشان بایستند و و برایشان کف و سوت و هورا بکشند!

به واژه ها وکلمه ها و جمله هایی....،  و یا بهتر است بگویم "برچسب" هایی می رسم که هر سال و یا هر ماه و یا هر هفته و یا هر روزه به نام زیبای تالاسمی چسبانده می شود و باید با هزار جان کندنی آنها را هضم کنیم و استوار بمانیم، که نکند با کمی خم شدنمان برچسبی دیگر نصیب مان شود.

به روزها و هفته ها وماه ها و سال هایی در این 34 سال برمی خورم که مدعیان مان؛ "پدر خوانده ها" و"مادر ترزا ها" و "دایه های مهربان تر از مادر" با هزار خاله و خانباجی بازی و قرطاس و لابی و مهمانی ها و جشن های بیهوده وکنفرانس و همایش و سمینار با شرکت های دارو سازی داخلی و خارجی و یا شرکت های تجهیزات پزشکی داخلی و خارجی خود را ابقاء و سر تالاسمی جادوی سکوت شده را با پنبه می برند و برای خود بزرگداشت و گرامیداشت... می گیرند و ...

آخر کسی پیدا نمی شود حداقل از خود بپرسد این ها ان.جی.او های حمایت از افراد تالاسمی هستند؟!! یا ان.جی.او های حمایت از شرکت های داروسازی و یا تجهیزات پزشکی و ...؟!!

حتی کسی هم پیدا نمی شود در خلوت خود به این پرسش و پرسش هایی از این دست پاسخ دهد!!

روزها و هفته ها و ماه ها و سالهای این 34 سال را ورق می زنم پر است از مرگ های با دلیل و بی دلیل افراد تالاسمی، البته بیشتر از همه این سال ها این 3.5 سال گذشته تا به امروز! آمار صادقانه! خود گویای این امر و مهر تاییدیست بر این نوشته.

واقعاً چه کسانی مقصر هستند؟!

مسولین مربوطه در امور درمان و رفاه اجتماعی جامعه ی تالاسمی ایران؟!!  و یا ان.جی.او های فراوان و مدعی "اناالحق" حمایت از بیماران و افراد تالاسمی؟!! و یا من و تو و شمای تالاسمی ای که سکوت کرده ایم؟!! و شده ایم تماشاچی این اتفاق های ناگوار و دردناک و زجر آور این روزهای جامعه ی تالاسمی ایران.

وای بر من تالاسمی. وای بر من تالاسمی. وای...

باید تاسف خورد که من وتو شمای تالاسمی فقط شده ایم تماشاچی. من و تو و شمایی که تحصیل کرده ایم و آگاه به مسائل روز تالاسمی. روی سخنم با توی تالاسمی هست که فرهیخته ای و آگاه. به تویی که در جای دیگر مدیر و کاربلد نمونه ای اما برای گرفتن حق جامعه ی تالاسمی ایران سکوت کرده ای و نشسته ای در انزوا.

وای بر من تالاسمی. وای برمن تالاسمی. وای ....

وای بر من تالاسمی. و باید تاسف خورد بر من تالاسمی ای که باز با همه این نامهربانی های ان.جی.اوهای جامعه ی تالاسمی دگر بار و هزار بار دیگر در جشن ها، همایش ها، کنفرانس ها و بزرگداشت هایی که برای خودشان! می گیرند شرکت می کنیم! و به احترامشان می ایستیم و کف و سوت و هورا می کشیم!! نه! نگو برادر! نه! نگو برادر! دلیلش از صبر و استقامت و عشق و وفاداری به جامعه ی تالاسمی است!

 

باید تاسف خورد برای وزیر و مدیر و رئیسی که برای جامعه ی تالاسمی مسئوولی انتخاب می کند ناآشنا و ناآگاه به واژه تالاسمی. و کمترین اطلاعاتی از عارضه ی تالاسمی ندارد و فقط به دانسته های اطرافیانش اعتماد می کند و برای جامعه تالاسمی ایران تصمیم می گیرد.

باید تاسف خورد برای وزیر و مدیر و رئیسی که برای جامعه تالاسمی مسئوولی از جنس تالاسمی و افراد فرهیخته تالاسمی و یا افراد تالاسمی کار شناس در امور درمان و رفاه اجتماعی جامعه تالاسمی بر نمی گزیند. و شاید هم اصلا کمترین اطلاعات و آماری از جامعه ی تالاسمی ندارد!

... هر چه سعی می کنم مطلب را به پایان برسانم نمی شود و این جملات سوالی و تعجبی تمامی ندارد! دست از سرمان بر نمی دارد. هر چه جلوتر می روم به پرسش های بنیادی تر برمی خورم که از اساس من تالاسمی را زیر سوال می برد! و مانده ام حیران که چه کنم؟! این مطلب را ادامه دهم؟! یا نه؟! تصمیم می گیرم انتهای مطلب را به عهده ی شما بگذارم. به شما هایی که تالاسمی هستید و یا اینکه همراه همیشگی تالاسمی و یا یک دوست خوب برای تالاسمی.

انتهای مطلب با شما، عزیز.

همسفر شما: میم.دال

 

 

۱۸ اردیبهشت روز جهانی تالاسمی

بر جامعه تالاسمی ایران و مخصوصاْ شهرستان بهشهر

و همراهان همیشگی جامعه و افراد و بیماران تالاسمی تبریک عرض می نماییم.

از طرف:  مدیریت وبلاگ  " جادوی معجون سرخ"

 

 

 


 

پ.ن ۱: قابل توجه جامعه ی تالاسمی ایران و عزیزانی که همراه همیشگی تالاسمی هستید و مخاطبین گرامی: کمترین هدیه ای که می شود در روز جهانی تالاسمی به جامعه تالاسمی ایران داد؛ لینک نوشته های یک تالاسمی(میم.دال) برای جامعه ایران و آگاهی دادن به آنها. پس لطفا مطلب فوق را لینک نمایید. با تشکر مدیر وبلاگ.

 پ.ن ۲ : تمام عزیزانی که می خواهند از این مطلب در بلاگ و یا سخنرانی هایشان استفاده کنند آزادند و من هم راضی هستم نیاز به اجازه گرفتن نیست. اما...
اما به شرطی: حق ویرایش مطلب مورد نظر را ندارند حتی یک ویرگول کم یا زیاد شود.
و ...
با ذکر نویسنده مطلب. امیدوارم شرایط موجود! و کپی رایت را درک کنید.

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 17:26 روز یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390

استقلال


سالیان سال تالاسمی بیماری دوران کودکی بود. سی سال قبل دغدغه پدر و مادرهای ما  پیدا کردن حداقلهای درمان برای کودک بیماری بود که حتی کسی بیماری او را نمی شناخت.کودک زرد و رنگ پریده از مطب این پزشک به مطبی دیگر برده می شد و حتی در برخی از موارد درمان با قطره آهن و داروهای  مضر برای کودک آغاز می شد.
بالاخره پزشکی حاذق تشخیص کم خونی کولیز را روی کودک می گذاشت و تزریق خون و آهن زدای عضلانی شروع می شد.
تغییر شکل و عمر کوتاه  و چهره های خاکی رنگ و چثه های کوتاه با اسم کولیز یا تالاسمی به ذهن متبادر می شد.
دغدغه بیماران تالاسمی در نیازهای اولیه باقی می ماند و حداقل در شهرستانها کسی به آینده دورتری نمی اندیشید.
زمانی را به یاد می آورم که در بحبوحه جنگ تجهیزات پزشکی به راحتی در دسترس نبود و حتی خون کافی برای تزریق نداشتیم.یک کیسه خون به دو بیمار تزریق می شد و استانداردهای درمانی با ایده آ لها فرسنگها فاصله داشت.سرنگهای شیشه ای را هر شب می جوشاندند و برای تزریق دسفرال با پمپهای تازه به بازار آمده استفاده می کردند و صبح نیمی از دارو از کنار سرنگ به بیرون نشت کرده و خشک شده بود. یک روز مشکل سرنگ بود و یک روز اسکالپهای نامرغوب.یک روزپمپ و یک روز خود دارو که برای گرفتن آن باید پول پرداخت می شد.
با گذشت سالیان سال  تالاسمی هم رنگ تحول گرفت. چهره بچه ها زیباتر می شد.درمانها جدی تر گرفته می شدند .تالاسمی های نوجوان و جوان کم کم پا به عرصه گذاشتند و مساله ادامه تحصیل و اشتغال و ازدواج که تا دیروز دور از دهن می نمودند ، به ضروریات تبدیل شدند.
مراقبتهای جانبی مثل ویزیت پزشکان قلب ،غدد و روان شناس در کنار داروها و روشهای نوین درمان   تحقق شعار
تبدیل بیمار تالاسمی به فرد تالاسمی را به حقیقتی شیرین تبدیل می کنند.
به نظر می رسد این تحول به خصوص در شهرهای کوچک هنوز در ذهن تالاسمی شکل نگرفته است یا هنوز صورتی خام دارد.
هنوز سایه های ناتوانی بر سر عده ای سنگینی می کند و هنوز چشم به کمک از بیرون داریم.هنوز کسانی را می بینیم که فقط با این بهانه که تالاسمی دارند، از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کنند و اوقات خود را به بطالت می گذرانند.درس خواندن و کار کردن، دو فاکتور مهم در رشد شخصیت و حیثیت افراد تالاسمی است.

بر این باورم که اگر چه ممکن است توانایی جسمی همه افراد تالاسمی برای همه فعالیتها مناسب نباشد ، بی تردید هر فردی تواناییهایی دارد که با خودباوری  و اراده می تواند حداقل از انداختن بار خود بر دوش خانواده و اجتماع پرهیز کند.معدودند بیمارانی که دچار معلولیت باشند و توانایی کار کردن به صورت مطلق نداشته باشند.بی شک این عزیزان نیازمند حمایت مادی و معنوی و پوشش نیازهای خود از طریق دولت و سازمانهای مردم نهادی نظیر انجمنهای تالاسمی هستند ؛اما اکثریت قریب به اتفاق تالاسمی ها از نظر هوش و توان جسمی و  و روحی در وضعیتی نیستند که بیکار و نومید به گوشه ای بنشینند و تصویری  از ناتوانی و بی مصرفی از خود به نمایش بگذارند.
باید با آموزش و آگاه کردن تک تک افراد تالاسمی  پتانسیلهای آنان را به یادشان آورد.باید روح خودباوری را در آنها زنده کرد.باید به جامعه اثبات کنیم که در درجه اول در مدیریت زندگی خود و در درجه بعدی در تغییر سرنوشت جمعی تالاسمی  تاثیرگذار و قدرتمند هستیم.
هر تغییری از خود فرد آغاز می شود و به اجتماع می رسد.زمانی خواهیم توانست تشکلی متحد و یکپارچه و آگاه در پیگیری خواسته های به حق خود داشته باشیم که در عرصه زندگی شخصی خود موفق و کارآمد باشیم و پس از آن با پرهیز از اختلاف و تنگ نظری و بالا بردن ظرفیتهای خود باری از دوش همنوع برداریم.

به امید آن روز

به قلم: گلبول




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 17:4 روز یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390





سلام به تمام نیلوفران درمانگاه های تالاسمی ایران و شهرستان بهشهر؛

ولادت حضرت زینب(س) و روز پرستار را به همه شما تبریک عرض می نماییم.







دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 17:40 روز شنبه ششم فروردین 1390

 

 

سلام به جامعه تالا ایران و خدمت همه همسفرانم عرض می نمایم:

 

"تولـــــــــــد عیـــــــــدتان

 مبــــــــــــارک"




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 21:42 روز چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389

چی بنویسم؟! (۴)

(این نوشته ها همچنان عاری از حقیقت می باشد.)!!

... ما هم چنان منتظر جواب سوال مطلب قبلی مان هستیم!

این مطلب دل نوشته شب عیدی مان هست!

 

"آقا خوبه"

جناب آقای دزد محترم لطفا دست از سرمان بردار. برادر!

از چند روز قبل قرار بود بریم زیارت آقا امام رضا و در تب و تاب وسایل جمع کردن و کار های عقب افتاده مردم را انجام دادن و یه سری کار های دیگه. دم غروب و گرگ و میش هوا بود که یه بنده خدایی اومد و موبایل و مقداری(البته برای برخی مقداری برای ما خیلی بیشتر از مقداری.)پول ما را با خود برد و ...

... و نزدیک بود دیگه نرویم به پابوس آقا اما به لطف عشقولانه یمان رفتیم و رفتیم که رفتیم! آن قدر آقا خوبه...

آنقدر آقا خوبه که نگو! بعد از تقریبا سه سال و نیم رفتم مشهد اونم با بچه های تالا. خیلی خوش گذشت. خیلی.

همه دوستان بهم لطف داشتن و کاری به کارمان نداشتن و ما هم مثل کش تا ولمان می کردن بودیم توی حرم.

حرم حرم چه زیبا و دوست داشتنی. از هر جایی که فکر کنی اونجا هستند. کجا می تونین این همه آدم با سلیقه های متفاوت و فرهنگ و زبان متفاوت دور هم جمع کنی؟

... یه شب که با بچه ها همگی رفته بودیم حرم و توی حیاط نماز خوندیم. از وسط های نماز بود که یه مویه پر سوز و گداز و جنوبی که توسط تعدادی خانم جنوبی اجراء می شد. توجه ام رو جلب کرد و بلافاصله بعد از نماز نزدیک شان شدم و غرق در مویه... انگار که تمام کلمات را می فهمیدم...

نمی دونم چی شد تمام گرد و غبار این چند ساله اشک شد و کم کم صورتم را ...

هنوز هم در آن مویه هستم و صدای زنان جنوبی در گوشم...

و در پایان از عشقولانه ی گل مان تشکر می کنیم که مسبب این سفر و زیارت شد. امیدواریم از خدای خوبم پس بگیره نه از بنده ناچیزش! 


پ.ن : در اینجا از هم اتاقیم توی این سفر تشکر می کنم که چند روزی من بداخلاق و ساختار شکن!! را تحمل کرد.

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 16:40 روز یکشنبه دهم بهمن 1389

 

(همچنان!! این نوشته ها عاری از حقیقت می باشد!)

چی بنویسم؟! (3)

نامه ای به تو که آمده ای...

... رفت و آمد از یه شهری به شهر دیگر پر از خاطرات تکراری گذشته و برخی هم تازه و نو. که هر روز و گاهی هر ساعت برایم ورق می خورد!

_اینکه چرا اومدم یه شهر دیگه دارم کار می کنم؟! و یا چرا خودم شرایط موجود رو برای خودم سخت تر و غیر ممکن تر کردم؟! و یا ...، هزار دلیل درست و نادرست داره که فقط و فقط برای خودم معنی و مفهوم داره و نه هیچ کس دیگر!!_

همین چند شب پیش بود، ساعت برای ماشین گرفتن و یا پیدا کردن خیلی خیلی دیر شده بود! با توجه به شرایط سوختی! این روزها محال به نظر می رسید. اما دل به جاده سپردم و آمدم لب جاده منتظر ماشین شدم چند دقیقه گذشت اما از ماشین خبری نبود. تا اینکه کمی گذشت و ماشینی از دور برایم چراغ داد و من هم دست بلند کردم که یعنی قصد سوار شدن دارم. ماشین مورد نظر بلاخره جلوی پایم ایستاد! تعجب کردم یک راننده خوش تیپ و ماشینی مدل بالا جلوم ایستاد، درب ماشین رو باز کردم و گفتم داداش شرمنده فکر کردم.... نگذاشت حرفم تمام شود؛ گفت بیا بالا اشتباه نکردی. گفت من هفته ای چند دفعه ازاین مسیر تا فلان شهر می روم و هر شب هر کس دست بلند کند سوارش می کنم ... .

کم کم سر صحبت باز شد و گفتیم و شنیدیم و راننده بعد از مدتی با ترس و لرز  سوال کرد شما مشکل خونی دارید؟! جوابش را با توضیحات کامل دادم و گفتم که جامعه چه نگاه ...  و راننده شروع کرد به تعریف کردن داستانی که چند وقت پیش هم شنیده بودم. داستان این بود که:

مردی به یک دندان پزشک تلفن می کند و می گوید جناب دکتر من یک فرد ایدزی هستم و اکنون دندانم درد می کند و نیاز به درمان دارد و از شما یک وقت می خواهم تا... دکتر نگذاشت حرف مرد تمام شود و سریعا در جوابش گفت آقا وقت ندارم و نمی شود و تلفن را قطع کرد. آن مرد بعد از چند روز دیگر به همان دندانپزشک تلفن می کند و می گوید جناب دکتر بنده را شناختی؟! می گوید من همان مرد ایدزی هستم که به او نوبت نداده بودید؟! خواستم بگویم جناب دکتر از 2 روز پیش تا به امروز هر چه بیمار را ویزیت کردید مبتلا به ایدز شده است!! و ...

صبر کردم تا صحبتش تمام شود و گفتم بچه های تالا چنین روحیه ای ندارند، بچه های تالا انتقامجو نیستند تا نگاه مضخرف جامعه را مثل خودشان به آنها پس بدهد، در انجمن شان پدر خوانده ها و مادرترزاها با پنبه سر تالا را می برند سکوت می کنند، همین افراد با هزار خاله بازی و خانم باجی  بازی در انتخابات انجمن تقلب و لابی های آنچنانی می کنند، باز بچه های تالا سکوت می کنند، داروی تقلبی و دروغین را به زور به خوردشان می دهند و پر پر می شوند باز سکوت می کنند، با تجهیزات مضخرف و دروغین و بنجل شکنجه روحی _ جسمی شان می کنند باز سکوت می کنند و هر روز هزار درد بی درمان دیگه رو سر بچه ها آوار می کنند باز ...

آری سکوت می کنند. سکوت ...

به این دلیل که آنها سمبل صبر ، مقاوت و عشق هستند . تا جایگاه شان نزد خداوند خدشه دار نشود.

آری جناب آقای دکتر شما روی این نوشته های من می توانید هر اسمی بگذارید!! مثل: «این نوشته ها عاری از حقیقت است.»، «این دیوانه چرت و پرت می گوید.»، «مویه و زاری بی خودیست.»، «تشویش اذهان بیماران و دیگران است.» و یا هر اسم دیگری که دوست دارید! اما مطمئن باشید روزی حقیقت بدفرم سبز می شود، و شما ... .

جناب آقای دکتر م. ت. ص. ط فقط کمی درون جامعه تالاسمی قدم بزن. فقط قدم بزن، قدم بزن...، نه هیچ چیز دیگه. کمی به لایه های جامعه تالاسمی شهرمون سرک بکش، زیر پوست جامعه ی بی صدای تالا سرک بکش تا شاید ببینی مادری مرغ مردار را خوراک بچه ی بیمارش می کند!! چون ن د ا ر د!! ببینی مادری از دردِ ... سر بر بالین روسپیگری می نهد، تا ...!! کمی قدم بزن جناب تا بازوان و شکم های همچون خنجر بلا خورده ی بچه ها رو ببینی که حاصل چسب و اسکالپ دروغینه! آری جناب دکتر اگه من "مویه" نکنم برایشان، که خواهد کرد؟! آری جناب آقای دکتر اگه من "این نوشته های عاری از حقیقت" را برایشان ننویسم، چه کسی برایشان بنویسد؟!  دایه های مهربان تر از مادر؟! پدر خوانده ها؟! و یا مادرترزاهای دروغین؟!

 

لطفا جناب آقای دکتر جواب نامه ها و نوشته ها و سوال هایم را بده تا برای ابد خفه شم. و حرفی از تالا ننویسم.                   

                    نویسنده: مهدی رستگار اشرفی

 


 

چی بنویسم؟!(۲)

....

این مطلب را می توانید در وبلاگ "گل انارم" دنبال نمایید.

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 16:59 روز سه شنبه بیست و هشتم دی 1389

سلام به شما همراهان هميشگي. ايام ايام انتخابات است و ديگر هيچ!! قرار بود اطلاعيه انتخابات را در اين پست كار كنيم. اما بنا به دلايلي دوستان هيت مديره به ما ندادن و يا ما نگرفتيم!! خدا مي داند! و بعد اتفاقاتي يهويي افتاد! كه اين شد ما يه چند خطي خودمان در باب انتخابات و يا انتصابات _نمي دانم اسمش چيست؟!!_  مطلب نوشته ايم كه در ذيل آن را مي خوانيد. با تشكر از همراهي هميشگي شما.

 

 

              هشدار: "این نوشته عاری از واقعیت می باشد!"

 

 

ما را با شـــــما کاری نبود، اما ...

. . .  بچه های تالا دارن دسته دسته می میرن، داروی مورد نیاز بچه ها نایاب شده، داروی تقلبی و دروغین داره پدرِ، پدرِ، پدر ... بچه ها رو در میاره، تجهیزات مضخرف و دروغین پزشکی داره مثل خوره جان و روح و روان بچه ها رو می خوره و انجمن های تالاسمی دارن همچنان شلنگ تخته میدازن و هزار جینگولک بازی دیگه از خودشون در میارن و حرکت های شش و هشت انجام میدن تا حسابی زمان رو به نحوه احسن بدهند به باد!! تا مرگی دیگر و یا مرگ هایی پی در پی دیگر.

_ آقا! برادر! دشمنِ دوست نمای من!! من دروغ میگم! لطف کن برو لیست و اسامی بچه های شهرتون رو چک کن!! توی شهری که 118 تالا داشت در عرض دو سال و نیم شده 97 تالا. این مرگ ها رو تو برام بشمار! شاید رفته باشند به سفر!! شاید هم مثل من کوچ کرده اند!!! شاید هم رفتند زیر خاک مهربون تا یه روزی سبز بشن!! به من بگو که اینها می بینم دروغه!!_

و انجمن شهرمان یعنی انجمن تالاسمی شهرستان بهشهر همگام و هم صدا و هم دل با دیگر انجمن های شهرهای ایران حرکت می نماید!!

_  _

اکنون بعد از چندین روز و هفته و ماه نشست اتاق فکر!! ناگهان ؛ انجمن تالاسمی شهرمان و هیت مدیره محترمش به این نتیجه و این خروجی!! رسیده اند که فیتیله ی انتخابات را بالا بکشند، تا شاید به اجماع کامل و جامع ای با انجمن های دیگر شهرها برسند!! و ما ...

... و ما هم نیز(توجه فرمایید! لطفا توجه فرمایید) قل داده ایم که مثبت فکر کنیم و ... اصلا به من چه ربطی دارد؟!! قرار گذاشتیم(با خدای مان) کاری به کارشان نداشته باشیم!!

... اما... اما... اما...

... اما آنها نیز چنین تفکری نداشته و ندارند و نخواهند داشت. آنها چون خود هیچ نیستند نیاز به شخصی دارند تا با کوبیدن و بد جلوه دادنش برای خود پله ای!! منبری!! درست کنند، تا بتوانند خضبلات خود را به خورد خلق الله و بچه های تالا بدهند. که چه بشود؟!!

... جریان از این قرار بود و هست! که یکی/ دو ماه گذشته یک روز به ما گفتند در فلان تاریخ بیایید جلسه ی فعال سازی! هیت مدیره است و در جواب گفتیم به ما ارتباطی پیدا نمی کند، چون عضو هیت مدیره نیستیم. اما عزیز دوست داشتنی ای از ما خواهش کرد که در این جلسه حضور پیدا کنیم و به اصرارش هم حضور پیدا کردیم!!

ای کاش حضور پیدا نمی کردیم. پس از کلی جفت پا رفتند در دهانمان! قرار گذاشتند که هیت مدیره را سر و سامانی بدهند، تا(اول قرار بر این شد که تعدادی همین طوری از هیت مدیره بروند و تعدادی دیگر همین طوری بیایند!! اما بعد از اینکه بعضی ها گفتن باید انتخاباتی باشد تا....) مقدمات انتخابات را در 18 اردیبهشت سال 1390 آماده کنند. توجه داشته با شید 18 اردیبهشت 1390 ، نه 1 اسفند 1389 !!

اما ناگهان یک ماه بعد توسط همان عزیز دوست داشتنی و برخی از دوستان متوجه شدیم که درست یک ماه دیگر(1 اسفند1389) قرار است انتخابات انجمن تالاسمی شهرستان بهشهر برگزار شود! و مهلت ثبت نام برای کاندیداتوری یکی دو روز دیگر تمام می شود!!(حالا کار نداریم که دو روز قبل از اینکه ایشان به ما خبر دهند ما در درمانگاه تالاسمی بودیم و اطلاعیه ای این چنینی در درمانگاه تالاسمی نبود.) ابتدا چنان تعجب کردیم که تا دو روز ... ، بعد اینکه تعجب مان برطرف شد! گفتیم انشاالله خیر است!! و باز هم به ما ارتباطی پیدا نمی کند! ما که نمی خواهیم شرکت کنیم برای چه دخالت کنیم؟! با اینکه برخی دوستان لطف داشتند و به ما خبر می دادند و از ما می خواستند در این دوره کاندیدا شویم، اما ما نمی خواستیم که نمی خواستیم!!

اما مگر می گذارند؟!! مدام طی این مدت گفتند و گفتند: «اگر فلانیه فلان فلان شده بیاید ما نیستیم! اگر فلانیه فلان.. حرفی بزند ما...! اگر فلانی ... اگرفلانی ...»!!

آقا / خانم خودت چه در چنته داری؟!به این و آن چه کار دارید؟! و طی این مدت همچنان برای خوب جلوه دادن خود و یا پررنگ تر کردن خودشان مدام شخصیت و آدمیت و رفتار شخصیه شخصی را زیر سوال بردند. مدام حقوق شهروندی شخصی را لگد مال کردند. مدام تهمت های تکراری گذشته را تکرار کردند، تا اینکه خون ما را به جوش آوردن! دوست من می خواهید طی نامه ای به تمامی بچه های تالای شهرمان از آنها بخواهم تا در انتخابات دروغین شما شرکت نکنند؟!

تا همگی مان متوجه شویم بچه های تالا کدام یک از ماها را قبول دارند؟! "پدرخوانده ها"، "مادر خوانده ها" و "مادر ترزاهای دروغین" را؟ یا امثال من و میم.دال ها و کسانی که عضو هیت مدیره بودن حق آنهاست را؟

با شما هستم؛ "پدرخوانده ها"، "مادر خوانده ها" و "مادر ترزاهای دروغین": چند سوال دارم خیلی آرام و صادقانه و بی قسم!! پاسخ این سوال ها رابدهید، تا شاید اینگونه افرادی را برای خود در انتخابات جمع کنید.

  1. مگر خودتان در جلسه ی یک/دو ماه پیش هماهنگ نکرده بودید انتخابات در تاریخ 18 اردیبهشت1390 برگزار شود؟ حالا چرا اینگونه ناگهانی و دست پاچه دارد برگزار می شود؟!
  2. اطلاعیه ی انتخابات را در کجای درمانگاه تالاسمی و یا دفتر انجمن! چسبانده بودید که پس از 3 روز پی در پی در درمانگاه رفت و آمد کردن آن را ندیده ایم؟!
  3. به فرض اینکه ما نابینا هستیم! و حرف شما درست و صحیح و سالم! طی 15 روز چند تا از بچه های تالا می آیند برای امور درمانی شان؟! آمار و ارقام درمانگاه نشان می دهد طی یک ماه نصف، نصف بچه ها هم نمی آیند برای امور درمانی شان. با توجه به اینکه ایام امتحانات هم هست و درمانگاه بیشتر اوقات خالی. مگر بچه ها علم غیب دارند که خبردار شوند که شما می خواهید انتخابات برگزار کنید و یا زمان کاندیداتوری فلان تاریخ است؟!!
  4. یک علامت سوال بگذارید جلوی اسامی و تعداد کاندیداها؟!!

 

نویسنده: مهدی رستگار اشرفی



 

خدمت افراد و بیماران تالاسمی شهرستان بهشهر

سلام علیکم

اینجانب!! آقای!! کاندیدا نژاد اصل فرد پشت تپه ای متولد هزار وسیصد و قدیم!! ساکن پشت تپه ی بغل! می باشم! اینجانب با کمال افتخار و خوشحالی و پارتی! در انتهای روده ی بزرگمان! در همین جا کاندیداتوری خود را اعلام می نماییم و در بالا عکس فتوشاپی بسیار قشنگم!! را برای آشنایی بیشتر برای شما نهاده ام! و در ذیل اهداف و برنامه های کوتاه، بلند و متسط مدت خود را با جدیدترین متدد اروپایی معرفی می نمایم. تا شما خوبان پس از اینکه رقیب های خود را در گونی نمودم، تک رای های خود را (توجه داشته باشید! تک رای؛ یعنی فقط اسم اینجانب را در برگه بنویسید و اگر هم دیدید هیت رئیسه انتخابات وجود ندارد!! شما از آب گل آلود چندتا تعرفه یا برگه ی رای بگیرید و اسم اینجانب، فقط اینجانب را در آن حک کنید و در کارتن ابتیاع شده بندازید!) به اینجانب بدهید، و اما ...

و اما اهداف و برنامه های کوتاه، بلند و متوسط مدت اینجانب:

1. مشکلات درمانی

2. مشکلات اجتماعی و فرهنگی

3.  مشکلات اشتغال

4. مشکلات مسکن

5. مشکلات ازدواج

مشکلات درمانی: در سه سوت حل می کنم؛ کمبود دارو، دیر رسیدن خون، فضای نامناسب درمانگاه تالاسمی و درمانی، ناآگاهی در مورد درمان و داروهای آهن زدا، در دسترس نبودن پزشکان متخصص در امور درمان تالاسمی؟!! کاری خواهم کرد که تمام موارد بالا برایتان افسانه شود!! چنان تلاش و کوششی خواهم کرد!! که دارو را درب منزل تحویل شما دهند، خون!! در هزارم ثانیه به شما برسد، پنت هاس با تجهیزات مدرن پزشکی و رفاهی برای شما تهیه می کنم!! توسط اساتید سرشناس دنیا!! شما را در مورد درمان تالاسمی آگاه خواهم کرد. تمامی متخصصین در امور درمان تالاسمی را در اختیار شما قرار می دهم و تا به سریع ترین حالت ممکن شکلات پیچ شوید و بروید پی کارتان!! و ملتی از دست شما آسوده شوند!! و در پایان یک تله کابین!! از منزل شما، تا درمانگاه تالاسمی راه می اندازم تا راحت تر به درمانگاه تالاسمی دسترسی داشته باشید!!

مشکلات اجتماعی و فرهنگی: مشکلات اجتماعی و فرهنگی شما چیست؟!

هر آن چیز که خود از آن اطلاع دارید و ندارید را حل می کنم؛ مواردی چون: جامعه شما را باور نمی کند؟! و یا شما جامعه را باور نمی کنید؟!! شما را به عنوان معلول جسمی- حرکتی می پندارند؟! مردم عوام و غیر اعوام جامعه تصور می کنند عمرتان محدود است؟! نمی توانید در جامعه دوست پیدا کنید و یا با شما ارتباط برقرار نمی کنند؟! و ...؟! منِ اینجانب!! جناب!! آقای!! کاندیدا نژاد اصل فرد برای شما مرتفع! می کنم! با حضور مشاورین بین المللی.

مشکلات اشتغال: هز بیکاری خسته شده اید؟! به دنبال کار بودن دیگر فایده ای ندارد؟! و ...؟! چنان سرکارتان بگذارم!! که حالش را ببرید داغِ داغ!! در هر زمان و هر مکانی که شما(توجه داشته باشید شما بخواهید!) بخواهید، شما را سرکار خواهم گذاشت!!

مشکلات مسکن: می دانم، می دانم بی خانمانی چقدر سخت است! خانه ای دنج و زیبا در بهترین مکان تفریحی برای شما خواهم ساخت، آن هم به صورت اقساط بسیار بسیار کم، که همه توانایی داشتن خانه را داشته باشند!

مشکلات ازدواج: آخ! ازدواج؟!!

چنان عشق را در وجود شما خاموش می کنم!! نه. ببخشید؛ چنان شعله اش را روشن می کنیم که جفت بال های کبوتر عشق تان ذغال بشود و برود پی کارش!!

چنان راهکار و متدد جدید اروپایی!! ارائه می نمایم که عشق های چندین ساله و یا نو پای شما پرپر شود!! و در عوض کیس های جدید و جولنبوری تقدیم تان می کنم که در ساعتی!! به پای هم پیر شوید و به اقاح الله بپیوندید. چون تجربه نشان داده که ازدواج با عشق سبب می شود؛ خیلی دیر به پای هم پیر شوید و این نیز برای شما بدفرم!! ضرر دارد!

* این مورد جا نیافتاده بود!! چون این برنامه ها از قبل اجرایش حتمی بود فقط همین طوری درجش کردیم؛ اردوی خارج از استان با حضور والدین و دوستانتان بدون حضور شما، اردوی داخل استان باز هم بی حضور شما و حضور دوستان خودم، برگزاری جشن و پایکوبی و حرکت های شش و هشت با حضور دوستانم و خانواده شما بدون حضور شما، برگزاری مراسم های متعدد تجلیل از خودم و دوستان نزدیکم و دادن جوایز نفیس به آنها، پخش برنج و مرغ و روغن و شیر و چای رایگان به خانواده های شما، بازدید از برج میلاد، برنامه سفر خارج از کشور و دیگر برنامه ها!!

دوستان، همسفران عزیز، عزیزان تالاسمی؛ در بالا به طور خلاصه وار برخی از انبوه برنامه های بلند، کوتاه و متوسط مدت خود را برای شما نوشته ام که انشااله پس از انتخاب شدنم برنامه های سوپرایز کننده و جینگولک وار و جفت پا گونه ام و شلنگ تخته مانندم را برای شما اجراء خواهم کرد و قبل از آن رونمایی می نمایم!!

نویسنده: میم.دال




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 19:8 روز جمعه سوم دی 1389

( عزیزان تالاسمی و دوستداران تالاسمی متن زیر را خیلی فوری لینک کنید. با تشکر.  )

 

 

 دارو های آهن زدا ضامن حیات بیمار تالاسمی؟!!

درود بر دوستان گرامی و همچنین بر مسئولان و متولیان درمان کشور از هر جهت و همچنین متولیات امر بهبود درمان .
روی سخن بنده به هر دو سوی این مجموعه است یعنی مسئولان درمانی بعنوان مسئول در تامین درمان و انجمن های تالاسمی ایران و سایر استان ها بعنوان مسئول در قبال بهینه نمودن درمان و پیگیری مستمر این امر که جزء وظائیف ایشان است .
بنده در مقامی نیستم تا به شما خوبان درجه اهمیت داروهای شلاته و دفع کننده آهن بدن بیمار تالاسمی را یادآور شوم و اهمیت آن را روشن نمایم .
همچنین خود در مقامی که در آن هستید ایجاب می کنید تا به اینکه داروی دسفرال و دسفوناک و دفروکسامین از آن دسته دروهای بسیار مهم و حیاتی بیمار تالاسمی بشمار می آید را نیز درک نمائید .
حال چرا با تمام این دانسته ها با چنین بحرانی ( کمبود این دسته از داروها ) مواجه هستیم جای پرسش دارد !
چرا با توجه به اینکه بیمار تالاسمی با هر تزریق خون ناخواسته بار آهن بدن خود را به مقدار بسیار زیادی افزایش می دهد و پس از آن خواسته و دانسته نیاز به داروهای آهن زدا دارد و با دل و جان زحمت تهیه آن را در سرما و گرما از داروخانه و سپس آماده سازی و در نهایت درد سوزن های در بسیار موارد کند را تحمل می کند , باز می بایست با توجه به تحمل تمامی این دردها و رنجها متوجه گم شده یکی از زنجیره های این دور دوار بشود که نه بر عهده اوست و نه خواسته او ؟!!
زنجیره گم شده ای که چند سالی است سایه وحشتش را بر سر بیمار انداخته ! چرخه تهیه و توزیع منظم دارو ! چرخه ای که از اصلی ترین وضایف متولیان درمان یک کشور است !
فرموده بودند نباید بگذاریم بیمار غیر از درد و رنج بیماری , درد و رنج دیگری را تحمل نماید و این سخنان شیرین هم اکنون با عملکرد ناقص به رویایی برای بیمار بدل شده است و چرایی آن بر بیمار پوشیده است زیرا بیمار در این نقطه از زنجیره قرار دارد , " او تنها استفاده کننده است " .بیمار بر روی تخت بیماری تنها نیازمند و چشم انتظار توجه و معالجه است و در این مورد بخصوص کارهای تجویز انجام شده اما ... دارو تبدیل به نوش دارو شده که ممکن است پس از مرگ بیمار بدست بازماندگان او برسد که تنها راه استفاده از آن بخشش داروی جگر گوشه خانواده به دیگر بیمار تالاسمی شدید خواهد بود که آنهم دیری نخواهد پائید و پس از اتمام دارو خاک گورستان پذیرای بیمار رنجور دیگری خواهد بود که تقصیری نداشته و ندارد جز آنکه هدف یک انتقال ژنتیکی قرار گرفت و پس عمری درد و رنج ناکام یا کمی کام گرفته با این دنیا وداع نموده !
بیمار تالاسمی شدید بدون داروی آهن زدا خواهد مرد و این چیزی است که سالهای سال به اثبات رسیده و شکی در آن نیست و تنها مانده است که متویلیان درمان آن را جدی بگیرند و بدرسی متوجه آن شوند .
اینکه دارو موجود است یا خیر , اینکه توزیع درست است یا خیر , اینکه کدام استان و یا شهرستان بر حسب آمار تعداد بیمار ساکن در آن نیاز بیشتر و یا کمتری دارد , اینکه کدامیک عوارض کمتر و یا برتری نسبت به دیگر داروی همدسته خود دارد و  ... یا موارد دیگر را نه بنده و نه بیمار دیگری نمی تواند بررسی نماید و اگر چنین کند تخصصی نخواهد بود چرا که شانه های بیمار برای اینکار ساخته نشده است و به همین خاطر است این مهم را بر دوش متولیان درمان گذارده اند تا ایشان بر همان اصول دلسوزی و سخت کوشی طی طریق نموده راه را برای زنده ماند بیمار همیشه رنجور هموار نماید .
اینکه بیمار چشم و گوش باز به ندای " دسفرال در داروخانه ... توزیع میگردد " یک پایگاه اطلاع رسانی مانند مرکز پژواک بماند , گوش به زنگ تلفن دوست یا آشنای و همدردی بسپارد تا با شندیدن نام داروخانه ای که دسفرال و یا و یا دارویی اینچنین دارد بدون در نطر گرفتن وضعیت آب و هوا و گرسنگی و تشنگی و ... با پای برهنه بسمت داروخانه حرکت کند ! با اتومبیل کرایه ! اتوبوس ! تاکسی ! دربست ! و ... در نهایت به داروخانه برسد و گویا به خانه امید رسیده است اما ...
در بهترین وضعیت :
خانم/اقای دکتر خدا عمرتون بده این دفترچه ! خدا از خانمی/اقایی کمتان نکند ! سه ماه است بچه ام/خودم/همسرم/... دارو نگرفته ایم و اهن ... از 500 یا ... رسیده است به 8000 یا بیشتر و در ادامه چشم به دهان مسئول داروخانه که ...
تشریف داشته باشید اما پس از مدتی نسبتا" طولانی که همراه با شوق بوده در اکثر موارد پاسخ چنین است ...
سیستم جواب نمیدهد/رایانه خراب است و ... باید برای تائید بروید به ...
رفت و برگشت و ... تمام شدن دارو !! و خشم خانواده و یا خود بیمار که صد البته برای مسئول داروخانه تجب برانگیز و ناخوش آیند خواهد بود و باعث تشنج بیشتر برای بیمار و ...
در حالت دیگر فرد نرسیده به داروخانه دارو تمام شده و با گذاردن دفترچه بر روی پیشخوان ندای تمام شد مانند پتکی سخت بر سرش خواهد بود و هماندم خود را بر سر مزار فرزند و یا عزیز خود تصور خواهد کرد زیرا هشدارها سالهاست که توسط پزشکان جهت عدم استفاده از این دارو و عواض و پیامدهای آن به ایشان داده شده !
اجازه میخواهم در پایان بازهم یاد این مورد مهم به شما خوبان " مسئولان دلسوز و متولیان درمان کشور " یاد آور شوم که ...
عدم استفاده از داروهای دفع کننده آهن اضافی بدن بیمار که بر اثر تزریقهای مکرر خون و ناخواسته موجب ازدیاد این بار آهن میگردد موجب مرگ بیمار تالاسمی می گردد و خود می دانید مقصر این مرگ بیمار نیست !
در پایان ضمن سپاسگزاری از همه مسئولان و متولیان دلسوز در عرصه درمان کشور بخاطر تلاشهایشان در امورد درمان بیماران تالاسمی شدید تا این زمان , از ایشان تقاضای رسیدگی فوری به این مهم و مسئله حیاتی را دارم .


با سپاس و احترام

(برگرفته از سایت پژواک)




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 22:58 روز یکشنبه بیست و یکم آذر 1389

 

 

نام تو را شنید دلم شد سبوی خون

 لحظه به لحظه پای غزل رفت توی خون

 لحظه به لحظه هر چه سرودم شهید شد

 جاری شد از دو سمت دهانم دو جوی خون

 ماندند هاج و واج جهان توی بیت هام

 از پشت سر قوافی و از روبروی ؛ خون

 گفتند از شما ننویسیم بهتر است

 بیرون زد از دو چشم کبودم دو گوی خون

 دیدم شما درست نشستید روبروم

 حتی درون عکس گرفتید بوی خون

 یک مشک را فشرده گرفتید در بغل

 یک دست را بلند نمودید روی خون

 می سوخت حلق قافیه این جای این غزل

 از خون گذشتمو غزل افتاد توی آب

 دیدم که ماهیان به لب آب آمدند

 مردند روی خاک و نرفتند سوی آب

 شب شد و چشم چشمه به چشمت دچار شد

 دستانتان چکید ....وَ رفت آبروی آب

 بعد از هزار و چارصد و چند سال سرخ

 بغضی هنوز می شکند در گلوی آب

 بغضی که تا همیشه گلوگیر می شود

 هر جا درون شعر شود گفتگوی آب

 از این غزل به بعد امیدی به آب نیست

 الا که با گلاب شود شستشوی ، آب

 الا دوباره نام شما خون به پا کند

 با خون دوباره سرخ شود رنگ و روی آب

 وقتی سر شما به سر نیزه می شود

 ایجاب می کند که غزل مثنوی شود

 از این غزل به بعد امیدی به خواب نیست

 هر جای این جهان که بگردید آب نیست

 از این غزل به بعد کبوتر هوا کنید

 با دست های خود سرتان را جدا کنید

 پاسخ دهيد تشنگي تيغ و تير را

 پايان دهيد خواب كلاغان پير را

 سر را به روي دست بگيريد بهتر است ؟!

 يا اينكه توي خواب بميريد بهتر است ؟!

 این درد را که قیمت آن راس آدم است

 با صد زبان زنده بگویند هم کم است

 این داستان عاشقی و باده نوشی است

 هر سر به قیمت دو پیاله فروشی است

 این خرقه های غرق ریا را رها کنید

 هر کس که سر نداشت به او اقتدا کنید

 دیندارها نه از غم دينار مرده اند

 سردارها همیشه سر ِدار مرده اند

 نام شما که رفت غزل بود و جوی خون

 می ریخت چكه چكه ام از دست و روي ، خون

 مي خواند زیر لب کسی انگار در ردیف

 ای شاعر خزان زده دیگر مگوی : خون !

 ....

 نام شما غزل به غزل رفت تا خدا

 من می روم ادامه ی این شعر با شما ...

                                           " حسين تقليلي "

 


. . . چی بنویســــــــم ؟!!

 

مدادم، مدادم، مدادم ....

مدادم رو کی برداشت؟!!

یا بهتره بگم چرا مدادم منو تنها گذاشت و رفت؟!!

... از اون روزی که حالم بد شد و غم انگیز! مدادی که همیشه توی جیب بغلم بود ناگهان ناپدید شد!! توی اون شلوغیه تنهایی مدادم لای دست و پاهای نامریی گم شد یا رفت و یا یکی اونو برداشت، ... نمی دونم، نمی دونم، نمی دونم اصلا چی شد؟! چطور شد؟!! یهو بعد از یک ماه که درد دل و تنگی نفس و بی حالی امانم داد و تازه خواستم چند صفحه ای از هر جایی که دوست دارم و یا یک قصه ی غصه و یا شادی بنویسم، متوجه شدم مدادم نیست. ظاهرا نبود... به خانواده که گفتم و هر چه گشتند پیدا نکردن. بعد از چند ماه که برگشتم خونه و هر چه گشتم نبود... دیگه مدادی که چند سالی مرا همراهی می کرد نبود، نبود، نبود ...، حتی تخته شاسی و برگه های آ چهار هایی که روش دسته کرده بودم، نبود، نبود ... .

عطش نوشتن داشت خفه ام می کرد، اما نوشتن با مداد دیگه یا خودکار رو دوست ندارم و دستم هم به نوشتن نمی رفت.

رفتم چندتا مداد خریدم از همون مارک و مدل ونیز چند جور خودکار ... ، اما با اونها دستم به نوشتن نمی رفت، که نمی رفت. بگذریم!!

_  از بس در مورد مدادم حرف زدم و نوشتم، این خودکار هم سر ناسازگاری گذاشته و یک کلمه در میان می نویسه!! با اینکه تازه اونو خریدم. خودشو لوث کرده!! _

فعلا با این خودکار می خوام کنار بیام و با اون بنویسم ...

می خوام از موضوعی که نظرمو جلب کرده بنویسم، اما اونقدر سوژه ها زیادن و متفاوت و برخی هم تاریخ انقضا شون سر رسیده که حسابی برای نوشتن شون سردر گمم . نمی دونم از مرگ و میر روز افزون بچه های تالای شهرمون و جاهای دیگه بنویسم و بی خیالی عزیزان مسوول! و یا مرگ دوست و. همسایه ی عزیزم که وقتی از بیمارستان اومدم خونه با خبر مرگ ناگهانیش مواجه شدذم و یا ازدواج یکی، دوتا از دخترهای تالا که توی این فضای غم بار مرحمی بود بر زخم سیاه دلم و یا اینکه از کوچ نابهنگام عشقولانه عزیزم که از استان رفت یه جای دور که شاید پله های ترقی رو طی کنه، بنویسم؟! یا اینکه در مورد انجمن شهرمون بعد از بیست و اندی سال دفتر دار شد!! و بچه های تالا دیگه سرگردان این در خانه و اون در خانه نیستند، اونم زمانی که هیت مدیره انجمن وجود خارجی نداره که یک نفر استعفا داده و یک نفر دیگه بخاطرش قهر کرده!! و یک نفر دیگه هم بیست و اندی سال که می خواد دیگه توی هیت مدیره نباشه، اما بدفرم هست!! و هیت مدیره ناگهان ترکیده!! بنویسم؟!! اولِ اولش می خواستم از اتفاق هایی که توی این پنج شش ماهه برام اوفتاده و بر من گذشت بنویسم، اما یه نگاهی به نوشته های قبلی کردم و دیدم همون داستان های همیشگی بود که برای تالا اتفاق می الفته و تکراری می شه. اما کمی فکر کردم که واقعا در مورد چی بنویسم؟!!

فکر کنم موضوعی هست که برای شما خوشحال کننده ست و اون رو برای شما می نویسم...

... چند وقتی که در خونه دوران نقاحت رو گذروندم فکر کردم و تصمیم گرفتم تا از این بیکاری دو سال و خردهای در بیام و مغازه ای راه بیاندازم اونم تعمیرات لوازم خانگی، شغلی که در اون مهارت هفت ساله ای داشتم و همیشه دوست داشتم چنین مغازه ای باز کنم اما شرایط جوی!! سد راهم بود. اول می خواستم توی شهر خودمون این کار رو انجام بدم، اما بعد بنا به دلایلی پشیمان شدم ودر شهری دیگر شروع به کار کردم، از صفر، نه از صفرِ صفر!! بلکه از منفی نهصد هزار تومان فعلا شروع به کار کردم و الهی شکر، الهی شکر ... .

جالب ترین قسمت ماجرا اینه که تمام خاطرات هفت سال پیش داره دوباره تکرار میشه. همون استرس شدن و یا نشدن، تونستن ویا نتونستن و همون تلاش های هیجان انگیز خواستن و شدن، تا نشون بدم می تونم. تا  دوستان فکر نکنن که من یه معلول معمولی بی خودی هستم و نمی تونم هیچ کاری کنم و ... .

و حال جسمی ام وقتی کار می کنم خیلی بهتره و فقط این درد کمر قدیمی کمی آزار میده که اونم به لطف هیجان کار و محیط تازه، می خورمش و قابل تحمل میشه برام. جالب تر از همه ی اینها اینه که؛ کارهای مغازه در شلوغی تنهایی!! به خوبی پیش رفت و مغازه راه افتاد و افتتاح شد. البته به جز تنها دوست و آشنای قدیمی که از همه نظر مرا حمایت وتشویق می کنه که امیدوارم از خدا پس بگیره نه از بنده ناچیزش و امیدوارم یه روزی یه جایی و یه طوری از شرمندگیش در بیام. یعنی می تونم؟

... حالا که تمام خاطرات گذشته داره تکرار میشه چقدر حال و هوای اولین شعری که حسین تقلیلی برام به یادگار نوشته بود، افتاده توی سرم برای شما در انتهای مطلب می نویسم تا شما هم همراهم بخونینش.

 

وقتی خویشی مان فحش داد به درویشی مان

طناب های معجزه را شل کردند فرشته های ناموس پرست

و خدا از روی شیروانی تخیل افتاد وسط سفره

یکی از برادر هایمان فریاد کرد چه کسی باز بسمه الله را یاد کرد

مگر خدا نباید بالا باشد بالای قاب بابا باشد

کبریت فروش کوچکی یواش قِل داد آنرا با دست های بی تابش

خدا درست رفت زیر بشقابش!

وقتی فیروز دست می داد با نوروز شب بود مادرمان

سفره را جمع کرد و خدا را فراموش

به هوش به هوش مردم خیال فروش

حالا هرجه داریم و نداریم پای خودمان

چون خدایمان لای سفره است

 نه بالای سرمان

                          "حسین تقلیلی"

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 22:55 روز جمعه بیست و نهم مرداد 1389

 

سلام

آره به همین سادگی "سلام"  سلام

به لطف خدا ما دوباره قسمت شد که با شما باشیم. و نگاه های پر از لطف و محبت شما را دنبال کنیم.

اینکه توی این دو ماه کجا بودم و چرا آپ نکردم؟ به این دلیل بود که با درد قلب و قفسه سینه و ... در سی.سی.یو بیمارستان شهرمان سپس به مرکز استان و از آنجا هم به تهران اعزام شدم و تا همین چند روز پیش اونجا بستری بودم. و حالا هم در خدمت شما هستم.

و چرا این پست رو کار کردم؟ به این دلیل که از تمام همسفران و دوستان و مخاطبان این وبلاگ تشکر و قدر دانی کنم. چرا که در این مدت بچه های استان حسابی مرا شرمنده خود کردند و راه به این طولانی و گرمای هوا را به جان خریدن و دیدار این کم ترین آمدن و ...

و دوستان همشهری که با تلفن های پی یا پی شان این حقیر را شرمنده کرده اند.

از تمام این عزیزان و گرامیان تشکر می کنم و امیدوارم پیوسته سلامت و شاد باشید و ما هم در شادی هایتان جبران کنیم تمام محبت هایتان را.

مهدی رستگار اشرفی




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 22:54 روز چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389

مسابقه نقاشی بین افراد تالاسمی استان مازندران

به مناسبت روز جهانی اهداءکنندگان



"برای اولین بار در استان مازندران مسابقه نقاشی بین افراد تالاسمی  این استان سرسبز و به مناسبت روز جهانی اهداءکنندگان در تاریخ 24 خرداد با شعار "خون جوان در رگ های جوان" و به همت موسسه آموزشی تحقیقاتی جوانان تالاسمی و همکاری واحد آموزش، جذب و حفظ اهداءکنندگان سازمان انتقال خون استان مازندران برگزار شد."


24 خرداد، روز جهانی اهداءکنندگان و 9 مرداد سالروز تاسیس سازمان انتقال خون ایران روز های ویژه سال در تقویم انتقال خون هستند و پایگاه های انتقال خون سراسر کشور دراین روزها برنامه های ویژه ای را برای عموم جامعه و اهداءکنندگان تدارک می بینند. حضور در برنامه های زنده تلویزیونی، سخنرانی پیش از نماز جمعه، نصب پوسترهای مربوط به اهدای خون، حضور نمایندگان رسانه ها و جراید و تهیه گزارش هایی از مشارکت مردم در امر انسان دوستانه ی اهدای خون و انعکاس آن در رسانه ها، برگزاری مراسم تجلیل از  اهداءکنندگان مستمر خون با حضور بیماران گیرنده خون و ... نمونه هایی از برنامه های یاد شده در این روز می باشد. اما...

اما امسال، سال 1389 با سال های گذشته تفاوت زیادی داشت. چرا که موسسه آموزشی تحقیقاتی جوانان تالاسمی برای اولین بار در استان مازندران با برگزاری مسابقه نقاشی بین افراد تالاسمی این استان در محل سازمان انتقال خون استان مازندران و در  کنار اهداءکنندگان مراسم تجلیل از این حرکت انسان دوستانه را با تقدیم شاخه گل و نقاشی های پر از حرف های نگفته بین بیماران و افراد نیکوکار و عرض تبریک این روز، مراسم کاملا متفاوتی را برگزار کردند.

که این مراسم مورد توجه برنامه سازان شبکه سوم سیما و بسیاری از خبرنگاران و عکاسان مازنی و  سوژه عکس و فیلم تلفن همراه های افراد اهداءکننده خون قرار گرفت. و همین امر سبب شد زمان مراسم چند ساعتی بیشتر به طول انجامد.

همچنين پس از دقایقی از شروع مسابقه جناب آقاي دكتر عطارزاده مدیرکل محترم سازمان انتقال خون مازندران به همراه ساير مسئولين : آقاي دكتر يوسفيان، آقاي دكتر اسماعيلي و ... از مسابقه نقاشي بازديد كردند، و دقایق بسیار طولانی را با افراد هنرمند تالاسمی سخن گفتند و درمورد طرح هایی که این افراد روی کاغذ کشیده بودند گفتند و شنیدن. پس پایان مسابقه هیت داوران با زحمت و تلاش فراوان نفرات اول و دوم مسابقه را مشخص نموده اند. که جناب آقاي دكتر عطارزاده فرمودند: «تمام این عزیزان برنده هستند و به تمامی افراد جایزه می دهیم، چرا که این افراد با نقاشی های پر از پیام شان بهترین جایزه را به ما داده اند». و در پایان مدیرکل سازمان انتقال خون استان مازندران با این افراد با مهربانی و زبان کاملا ساده و دوستانه  در رابطه با کارانتقال خون و چگونگی جمع آوری فرآورده های خونی و ارائه ی آن به بیماران نیازمند به این مایه با ارزش توضیح دادند. و نماینده ای از افراد تالاسمی و موسسه آموزشی تحقیقاتی جوانان تالاسمی از جناب آقای دکتر عطارزاده و همکاران عزیزشان در سازمان انتقال خون استان مازندران تقدیر و تشکر کردند.

 ... ودر پایان توجه شما را به گزارش تصویری این مسابقه جلب می نمایم.

Img4Up


Img4Up

 

Img4Up

 


 

Img4Up

 


 

Img4Up


Img4Up

 

 


 

Img4Up

 


Img4Up


Img4Up


Img4Up

 


 

Img4Up


Img4Up

 


 

Img4Up

 


 

Img4Up

 


 

Img4Up

 


 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 20:51 روز شنبه یکم خرداد 1389

 

با تشکر از تمام دوستانی که این جا را برای شنیدن و گفتن دو کلمه حرف حساب، انتخاب کرده اند. در روز 30 اردیبهشت 1389 توجه داشته باشید 30 اردیبهشت نه 18 اردیبهشت(18 اردیبهشت روز جهانی تالاسمی) مراسم جشن، گرامیداشت،... والله نمیدونم اسمش چه بود؟! برگزار شد با هزار اما ، اگر، و هزاران علامت سوال دیگر. و از 10 روز قبلش قرار  شد و توجه داشته باشید موافقت شد که این حقیر فریادهای خاموش همسفرانم را در آیتمی بیان کنم، که متن این سخنرانی را برای تایید!!! 7 روز مانده به جشن به هیت مدیره انجمن...! دادم و نیز به تایید رسید و قرار شد که ما سخنرانی را انجام دهیم، اما شب قبل از مراسم این تصمیم از طرف... نمیدونم والله چه کسی وتو شد!!!

و هزار حرف که ثانیه به ثانیه برای مان مخابره می شد...

و همان طور که در مراسم شماها خواستید از متن آگاه شوید و به شماها وعده داده ایم که متن سخنرانی را در دید همه می گذارم، گذاشته ام. و از شما همسفران خواهش می کنم اگر اینها که ما گفته ایم حرف دل شما ها نبوده حرف چه کسانی بوده که ما برای سوءاستفاده! نوشته ایم؟!

با احترام تقدیم به روح بلند عزیزان تازه از دست داده مان: احمد صادقی ، باقرجهانگیری . و عرض تسلیت به خانواده آنها و جامعه ی تالاسمی شهرستان بهشهر.

 

 

خداوندا،  آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آن چه را که نمی توانم تغییر دهم، شهامتی ده که تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم و دانشی که تفاوت آن دو را بدانم. آمین.

 

بگذار همچون پرستو

در گودی دستانت

لانه بسازم

چون فصل کوچم خیلی دور نیست.

امروز این جا گرد هم آمده ایم تا روز جهانی را گرامی بداریم که سالهاست درتقویم کشورمان وجود ندارد. و آمده ایم به ذهن غرق در روزمرگی جامعه یاد آور شویم که تالاسمی زنده است و حق زندگی دارد و تالاسمی شهروندیست مثل بقیه افراد جامعه.

امروز این جا گرد هم آمده ایم تا از دست های پرمهر و یاری گر مسوولینی تشکر و قدردانی کنیم، همچون خیرین، هیت مدیره اصناف شهرستان بهشهر، شورای اسلامی شهرستان بهشهر مخصوصا جناب آقای عسگریان، نظام پزشکی شهرستان بهشهر مخصوصا جناب دکتر صالح طبری، شبکه بهداشت و درمان و آموزش پزشکی شهرستان بهشهر به ویژه جناب آقای دکتر محسن باقری و دیگر عزیزان که از قلم افتاده اند.

امروز گرد هم آمده ایم، تا از مهمان نوازی و توجه ی ویژه ی نمایندگان مجلس شورای اسلامی و نمایندگان استان سرسبز مازندران، تشکر و قدردانی کنیم، چرا که در این سه دهه از انقلاب اولین دفعه ایست که با جامعه تالاسمی استان مازندران چنین برخورد و استقبال ویژه ای می شود. اما دریغ، دریغ که نماینده شهرمان امروز برای سومین دفعه دعوت افراد تالاسمی و شهروندان و مسئولین شهرستان بهشهر را نادیده گرفته و دست رد به سینه ی این عزیزان زده اند. امیدواریم که جناب دکتر زمان انتخابات را به خاطر بیاورند.

امروز گرد هم آمده ایم، تا از فرشتگان نجات بیماران، مخصوصا افراد تالاسمی تشکر و قدردانی کنیم، چرا که قطره قطره ی جان شان را بدون انتظار هیچگونه پاداشی ایثار می کنند به رگ های تشنه و کویر تن مان. و آمده ایم از مدیرکل سازمانی تشکر و قدر دانی کنیم که با آمدنش به سازمان انتقال خون استان مازندران تحول عزیمی شکل گرفت که آن را جامعه ی تالاسمی استان مازندران احساس کرد؛ جناب آقای دکتر حق پرست خدا قوت. دعای خیر افراد تالاسمی استان بدرقه راهتان است.

امروز اینجا گرد هم آمده ایم تا از قهرمانان ورزشی تالاسمی شهرستان بهشهر برای دو دوره پیاپی تجلیل کنیم، هر چند برای شماها کمترین کاری هم که می شد انجام بدهند، متاسفانه دریغ کرده اند. اما ما آمده ایم به شما قهرمانان؛ آقایان جواد مرادی و رضا زالی بگوییم: پهلوانان دست مریزاد، مدال طلا درمقابل این همه همت و تلاش تان رنگ باخته است.

امروز گرد هم آمده ایم تا از نخبگان و فرهیختگان جوان تالاسمی تجلیل کنیم و بگوییم خدا قوت، با این همه درد و رنج روحی و جسمی کاری کرده اید کارستان و تشکر کنیم ازجوان تالاسمی ای که عنوان جوان موفق و نمونه سال را یدک می کشد. دبیر موسسه آموزشی تحقیقاتی جوانان تالاسمی ایران جناب آقای رمضانی خدا قوت به شما و همکارانتان.

امروزگرد هم آمده ایم تا یاد همسفران و یاران مان همچون: رضاها، احمدها، مجتبی ها، مرتضی ها، باقرها، داوودها، محترم ها، سلیمه ها، ساراها را گرامی بداریم و به روح بلندشان بگوییم؛ داغ شان تا ابد بر پیشانی جامعه ی تالاسمی این شهرستان و این استان سرسبز جاوید است و آمده ایم از مسوولین ذیربط سوال کنیم؛ چرا جامعه تالاسمی شهرستان بهشهر طی دو سال و نیم گذشته تا به امروز 15 نفر از افراد تالاسمی خود را از دست داده است؟! آیا حاصل درمان غیر استاندارد و اشتباه شما نیست؟! چرا درمانگاه تالاسمی این شهرستان نباید از پزشکان متخصص خون، غدد، قلب و روانشناس آشنا با درمان تالاسمی برخوردار باشد؟! چرا مراحل و تجویز تزریق خون افراد تالاسمی این شهرستان زیر نظر پزشک نیست، که حاصلش شود مرگ ساراها؟!! چرا افراد تالاسمی شهرمان برای دریافت داروی آهن زدایشان (ال-وان) گاهی تا 100 کیلومتر در استان طی مسیر کنند تا شاید...؟! چرا این شهرستان نباید ازدرمانگاه استاندارد تالاسمی برخوردار باشد؟! چرا بیمارستان این شهرستان یخچال استاندارد و مخصوص نگهداری خون و ماشین ویژه حمل خون ندارد؟ و خون این مایه ی حیاتی و ارزشمند برای بیماران در بدترین شرایط حمل و نگهداری می شود. و به روش سال هزار و سیصد و انژکسیون! کراسماچ و تزریق می شود، چرا؟!

سروران، جنابان، آقایان؛ آیا آگاه هستید یک واحد خونی با چه زحمت و هزینه ای از بیت المال و دولت و مردم تهیه می شود؟! (از همه مهم تر مردم که با فقر آهن شدید دراستان مان، می آیند رکورد اهدای خون را در جهان جابه جا می کنند) و هزار علامت سوال دیگر که در این باب و در این مقال نمی گنجد و شایسته پیگیری و پیگرد هستند.

 امروز جامعه ی تالاسمی شهرستان بهشهر به بهانه ی گرامیداشت 18 اردیبهشت روز جهانی تالاسمی این جا گرد هم آمده اند، تا به شما سروران، جنابان، آقایان و مسوولین دلسوز یاد آور شوند؛ افراد تالاسمی متکدی و گدا و زیاده خواه نیستند، بلکه شهروندانی هستند که کمترین حقوق شهروندی خود، یعنی راه حل و مرتفع شدن مشکلات اشتغال، ازدواج، مسکن و درمان را از مسوولین ذیربط و جامعه ی شان طلب کنند. نه هیچ چیز دیگر را ... .

... و در پایان از شما سروران، جنابان و مسوولین می خواهم اساعه ی ادب این حقیر را ببخشید چرا که این مقاله و یا رنج نامه؛ فریاد های خاموش جامعه ی تالاسمی شهرستان بهشهر بوده است، که این حقیر به عرض شما رسانده ام و لاغیر.

پروردگارا؛ خود را تقدیم تو می دارم. با من کن، از من ساز، آن چه خود اراده می کنی. از اسارت نفس رهایم کن، تا انجام ارادت را بهتر توانم. مشکلاتم را بگیر  تا پیروزی شاهدی باشد برای کسانی که با قدرت تو، عشق تو، راه تو، یاری شان خواهم داد. باشد که همیشه در راه ارادت گردن نهم. آمین.

                                                                مهدی رستگار اشرفی

 

(خدمت مخاطبان محترم این وبلاگ عرض کنم که در پی این مطلب نظرات شما را درج می نمایم. احساس می کنم این طوری بهتر از زحمات و توجه شما نسبت به این حقیر و جامعه تالا تشکر و قدر دانی می توانم بکنم.)


دوستم شاید دور شاید نزدیک:

درود به دوست عزیز و گلم
کسانی که روز جهانی تالاسمی رو از تقویم حذف کردند فکر میکردند که با این کار می توانند فریاد حق طلبی بچه های تالا رو از بین ببرند اما
اما در این چند سال با تلاش و پشتکار بچه های تالا که به حق توانستند ثابت بکنند که بچه های تالا هم می توانند بله "می توانند" در اوج قله های علم و هنر و ورزش و کار و . . . به پرواز در آیند و پرچم دلهای عاشق و امیدوار را با رنگ جاودان و همیشه جاری سرخ در اوج قله ی عشق در برابر حضرت حق بر افراشته کنند و به دعوت آسمانیش که از لحظه تولد در رگهایشان جاری و لحظه لحظه های زندگیشان با آن تپیده لبیک گویند .
بچه های تالا به واقع ثابت کردند "می مانیم چون می خواهیم" و نشان دادند که تالا یک فرصت است برای رسیدن به کمالات انسانی در همه ابعاد و جهات این زندگی خاکی .
ولی کسانی که سعی کردند روز جهانی تالاسمی را از تقویم و خاطر مردمان این آب و خاک پاک کنند با نیت سرکوب صدای قلب بچه های تالا و سرکوب فریادهای بر حق جامعه تالا ظاهرا این بار تصمیم گرفته اند اصل صورت مساله (جامعه تالا) را به آرامی از میان بردارند . آری این گونه است که در این چند سال اخیر شاهد عدم رسیدگی مناسب به بچه های تالا چه از جهت دارو و درمان کار آمد یا جهات دیگر اقتصادی و اجتماعی و ... هستیم و متاسفانه بچه های تالا قربانی بی تدبیری و بی توجهی مسئولینی که ادعای مهر و عدالتشان نسبت به اقشار آسیب پذیر جامعه گوش فلک را کر کرده شده اند .

آری این است چیزی که بچه های تالا با آن روبرو هستند در یک کلمه "فاجعه" که اگر غیر از این بود چرا ما باید شاهد باشیم در ظرف کمتر از سه سال 15 گل عاشق اینگونه پر پر شوند و هیچ مسئولی از خود نپرسد چرا و به کدامین گناه اینگونه بی صدا و آرام از میان ما پر گشودند .
حال فکر کنم که مشخص شده باشد چه کسی یا کسانی یک شبه متنی که فریاد خاموش بچه های تالا هست رو وتو میکنند و مطمئن باش که در این متن حرف دل تالا بوده که کسانی( یا بهتر بگویم ناکسانی ) آنرا وتو کردند . آیا می پندارند که خداوند از کردارشان بی خبر است به خدا که روزی سخت در پیش دارند که از آن غافلند .

این هم برای بچه ها :



سروی! خمیده چرا؟! استوار باش 

 باران وجود تو سیراب می کند

گویم ز اشک حذر کن ! بگو به چشم

چون دوره ای است که ایجاب می کند.


گلبول قرمز:

اینها که همه حرف حساب بود پس چرا وتو شد؟


دوست شما(همون عزیز دوست داشتنی که خبر دهنده و یکی از اعضای وتو کننده):

مهدی جان برادر عزیزم خودت خوب میدونی همه چقدر به شما علاقمندند و هیچکس بهتر از خودت نمیدونه که این مقاله اصلا وتو نشد و در جشن از شما دعوت شد که آن را قرائت کنی اما خودت داوطلبانه از انجام آن خودداری کردی با اینحال گاهی نمیشه قضاوت کرد و بهتره فقط نظاره گرباشیم.برای شما سعادت سلامت و موفقیت روزافزون آرزومندم . من همه ی مطالب شما را خواندم . عالی بود.


ترنم

سلام به دوست خوبم.
وبلاگت رو دیدم مخصوصا مطلبی که درمورد روز جهانی نوشته بودی. امیدوارم از نوشتن خسته نشی چون این تنها کاریه که برامون باقی مونده و باید به همه بفهمانیم که چه کسانی به تالاسمی ظلم می کنند. و از این جور ناهماهنگیها در جامعه تالاسمی بسیاره هیئت مدیره ای که هفت روز قبل متن تو رو می خواهد تایید کنه به کفشش یه ریگ بزرگه تو این شک نکن. من تا به امروز جنس سالم تو هیئت مدیره ها ندیدم هرکی هم ادعای خوبی داره بگه که من پروندشو بزارم زیر بغلش.
در آخر از بابت نظری که تو "ترنم" برام گذاشتی ممنونم ....
قربانت وحید


 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 11:32 روز سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389

بالاخره موافقت شد....

پس از طی مراحل بسیار و رایزنی‌های مکرر با افراد مختلف مجلس شورای اسلامی با حضور نمایندگان افراد و بیماران تالاسمی کشور و اعضای موسسه جوانان تالاسمی مازندران در صحن علنی مجلس موافقت کرد. همه‌ چیز مهیا گردید؛ شناسایی نمایندگان شهرهای مختلف، جستجو در کمیسیون‌های مرتبط با بیماران خاص، شناسایی نمایندگان خبره و کارشناس در هر کمیسیون، تهیه مطالبی که به نوعی بیان مکتوب مشکلات بیماران تالاسمی بوده است ... و بالاخره دعوت از آن دسته از افراد تالاسمی که با مسائل و مشکلات بیماران تالاسمی آشنایی بیشتری داشته‌اند و اینگونه بود که در صبح روز 21/2/89 به مناسبت روز جهانی تالاسمی مهمان مجلس شورای اسلامی بوده‌ایم تا با ملاقات حضوری با نمایندگان مجلس سخنگوی بیش از 18000 بیمار تالاسمی کشور باشیم اگرچه بسیاری از افراد شرکت کننده در این مراسم از استان مازندران بوده‌اند اما افرادی چون دکتر آراسته ریاست انجمن تالاسمی ایران و نماینده بیماران کرمان، آقای اکبری عضو هیئت مدیره انجمن تالاسمی ایران و نماینده بیماران اصفهان و نماینده استان فارس نیز در جمع اعضای موسسه جوانان تالاسمی حضور داشتند. صبح روز 21/2/89 همه اعضا در مقابل درب شرقی مجلس حضور داشتند و پس از تحویل لوازم غیرضروری با راهنمایی مسئولین پذیرش وارد جایگاه شدیم نمایندگان مجلس در حال بررسی مواد چنگانه طرح و لایحه‌ایی بودند تصورمان بر این بود که خود باید به دنبال نمایندگان مورد نظرمان باشیم اما رسم مهمانوازی ایرانیان در مجلس نیز غافلگیرمان کرد چرا که پس از اعلام حضور افراد تالاسمی در صحن علنی و ارائه خیرمقدم از سوی ریاست مجلس بلافاصله شاهد حضور نمایندگان در کنار خویش بودیم و این موجی از خوشحالی را در بین حاضرین فراهم کرده بود چرا که توانسته‌ بودند بی‌هیچگونه تکلف و در فضایی دوستانه مسائل و مشکلات خویش را با آنان در میان بگذرانند مشکلاتی چون نبود تعریف درستی از تالاسمی در جامعه، تبلیغات نامناسب رسانه‌ها، وجود قوانین دست و پاگیر اداری جهت استخدام افراد تالاسمی، مشکل عدم اشتغال به کار افراد و بیماران تالاسمی، بی‌توجهی مسئولین به امور مربوط به دارو و درمان، بیمه تکمیلی، سهام عدالت، مسکن و ازدواج افراد تالاسمی و بسیاری دیگر از مشکلات حاضر که خود نیز واقفید. نمایندگان موسسه جوانان تالاسمی با ارائه کتاب مجموعه مقالات همایش سراسری تالاسمی و نیز هدیه یادبود به ساعتی را با دکتر فولادگر، ادیانی راد، دکتر کریمی فیروزجایی، یوسف‌نژاد و مهندس نریمان گذراندند و ضمن ارائه مکاتبات خود به آنان به تشریح مشکلات بیماران تالاسمی در سطح کشور و نیز روش‌های مرتفع نمودن آنان پرداختند و این عزیزان نیز ضمن شنیدن سخنان نمایندگان بیماران تالاسمی با ارائه مشاوره و راهنمایی‌های خویش دریچه تازه‌ایی را پیش روی حل مشکلات افراد و بیماران تالاسمی باز نمودند. آقای دکتر یوسف‌نژاد نماینده مردم ساری و خانم دکتر الهیان نماینده مردم تهران و عضو فراکسیون تشکل‌ها وسازمان های مردم نهاد مرتبط با بیماری‌های خاص مجلس نیز ضمن حضور طولانی در جمع افراد تالاسمی و خواندن نامه‌های مربوط به آنان و شنوای بسیاری از مشکلات این عزیزان بودند و مطالبات آنان را بحق دانسته‌اند ایشان با بیان اینکه حل این مسائل نیازمند انجام بحث‌های کارشناسانه و نیز یافتن راه‌کارهای قانونی مرتبط می‌باشد. علاقمندی خویش را برای انجام‌ ملاقات‌های حضوری بیشتر جهت آشنایی با مشکلات افراد و بیماران تالاسمی نشان داده و از اعضای موسسه جوانان تالاسمی برای دیدار در دفتر کار خویش نیز دعوت بعمل آوردند. اما نماینده محترم شهرستان بهشهر با تاخیر 30 دقیقه ای در جمع همشهری و افراد تالاسمی حضور پیدا کرد و از مشکلات شهر خود با خبر شد.  اما با همه اوصاف چیزی که برای همه افراد تالاسمی حاضر در صحن مجلس جالب توجه و چشمگیر بوده است بی‌توجه مسئولینی بوده است که بیماری خاص و تالاسمی خاصه مربوط به آنان بوده است و آنان با گرفتن تصمیمات خود زمینه‌ساز رفاه و آسایش افراد و بیماران تالاسمی هستند اگرچه بسیاری از نمایندگان و اعضای مربوط به کمیسیون‌های اجتماعی، آموزش و تحقیقات و صنایع و معادن و ... که شاید عارضه ی تالاسمی ارتباط مستقیم زیادی با آنان نداشته باشد بلافاصله در جمع دوستان تالاسمی‌ قرار گرفته و شنوای مسائل آنان بودند اما انتظار برای دیدن ریاست کمیسیون بهداشت و درمان مجلس جناب‌ آقای دکتر شهاب‌الدین صدر که ریاست سازمان نظام پزشکی کشور را بر عهده دارند به پایان نرسیده و نمایندگان بیماران تالاسمی موفق به دیدار ایشان نشده‌اند و نه تنها ریاست این کمیسیون که حتی دیگر اعضای آن نیز در جمع این عزیزان شرکت نکرده‌اند و این خود جای بسی تاسف است که گاه برخی از مسئولین‌مان وظایف خویش را فراموش می‌کنند چرا گه همگان می‌دانند که اموری چون بیمه درمانی، مباحث دارویی مربوط به بیماران، تجهیزات پزشکی و تعرفه‌های ناشی از پیگیری‌های درمانی جزء مسائلی است که کمیسیون بهداشت و درمان با کارشناسانی که در اختیار دارد می‌تواند در مورد آن ارائه نظر داشته باشد و حال که این سوال برای بیماران خاص ایجاد می‌گردد که:

* کدام یک از کمیسیون مجلس شورای اسلامی متولی امور مربوط به بیماران جامعه و مسائل پزشکی می‌شود؟

* وقتی نمایندگان و اعضا کمیسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی شنوای مسائل و مشکلات بیماران خاص بویژه تالاسمی نیستند چه کسی مسئول و متولی حل مشکلات آنان است؟

* وقتی نمایندگان و اعضا کمیسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی شنوای مسائل و مشکلات بیماران خاص بویژه تالاسمی نیستند چه کسی می‌تواند نظرات کارشناسانه در مورد مشکلات این عزیزان ارائه دهد مگر نه این است که این افراد بعنوان خبرگان و کارشناسان امور مربوط به مسائل بهداشت و درمان و دارو و امین و نماینده مردم جامعه باید مدافع حقوق بیماران باشند؟

...  به امید روزی که بتوانیم همراه و همگام با مسئولین دلسوز کشور قدمی در راستای ریشه‌کنی مشکلات افراد تالاسمی برداریم.




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 3:27 روز پنجشنبه بیستم اسفند 1388

 

صدای قلب تالا رو کی شنید ؟


دوستان و هموطنانی که این حرف ها رو می‌خونید کدوم یک از ما خواستیم صدای قلب تالا رو بشنویم؟!

صدای قلبی که با تمام توان میگه می‌تپم چون می‌توانم و با هر تپش خود اعلام می‌کند این صدای انسانیت است که قطره قطره آن در درونم جاری است .

بله این صدایی است که در زندگی بچه های تالا هیچ وقت تکراری نمی‌شود چرا که سرشار از عشق و امید به زندگی است.

عاشقانی که می‌خواهند با اراده‌ ای همانند فرهاد کوهی آهنین از مشکلات را که در اعماق قلب و وجودشان سنگینی می‌کند از سر راه خود بردارند و به زندگی شیرین که استحقاق آنرا دارند دست یابند .

ولی چه کسانی نمی‌خواهند تیشه‌ای از جنس " اکسجید " در دستان پرتوان فرهاد ( بخوانید بچه های تالا ) قرار گیرد تا به همه ثابت کنند که لیاقت شیرین را دارند .

حال شما دوستان بگوئید چه کسی می‌خواهد صدای قلب تالا در دل کوه بیستون ( ظاهرا کوهی است از جنس آهن ) از بین برود؟!

شاید بگوئید کار خسرو است شاید هم بگوئید کار كاره وزیرشه!!

شاید هم بگوئید :

"امشب صداي تيشه از بيستون نيامد / شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد"
 


دوستان لطف کنید نظر خودتون رو بنویسید شاید من هم بفهمم این ماجرای جدایی"اکسجید" و "تالا" و "خسرو" از چه قراره ؟!؟!؟!



به قلم : دوستم شايد دور شايد نزديك

 

(نویسنده این مطلب منت بر سر دوست شون گذاشتند و قرارنویسنده مهمان و همکار آینده این وبلاگ باشند. پس ما به نوبه ی خود خیرمقدم خدمت ایشان عرض می نماییم و مقدمشان را گلباران)




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 2:17 روز چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388

سلام به دوستداران تالا و همسفران گلم لطفا مطلب زیر را لینک کنید. با تشکر از همراهی شما.

 

ســــــــــرکار خانم دکتر وزیـــــــــــــر! ! !

 

 

قرص اکس جید در گمرک در حال خاک خوردن است،

و شکم ما سیبل اسکالپ های کند و غیراستاندارد شرکت های ایرانیست!

وزارت بهداشت از توزیع این داروی آهن زدا که در حال حاضر 

 خط اول درمان در کشورهای

پیشرفته است جلوگیری می کند و علی رغم توافق قبلی که قرار بود؛

 هر قرص به قیمت هر عدد۲۵۰۰ تومان در اختیار بیماران قرار گیرد،

فعلا از توزیع دارو به علت کارشکنی وزارت بهداشت خبری نیست!

سرکار خانم دکتر وزیر محترم ! ! !

اگر بچه خودت به عارضه ی تالاسمی مبتلا بود

 باز هم این داروها در گمرک بلوکه می شد؟

سرکار خانم دکتر وزیر محترم ! ! !

طاقت داشتی بچه کوچکت هر شب با درد و ســــــــــــــــوزش

اسکالپ های کُند و داروی ایرانی پر از علامت سوال! به خواب برود،

 و پمپ تزریق داروی دسفرال هر شب برایش لالایی بخواند؟

گناه ما چیست که در ایران به دنیا آمده ایم؟!

مردم خوب ایران گناه ما چیست؟!

گناه ما چیست که هر ثانیه یک نوع "قرطاس"

برای ما از آسمان نازل می کنند؟!!!!

سرکار خانم دکتر وزیر . . . . ؟!!!!

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 21:22 روز دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388

 

سلام به مخاطبان عزیز و گرامی: در سایت پژواک(سایت تخصصی تالاسمی) یه سری از دایه های مهربان تر از مادر  برای تالاسمی تصمیم های کبری ای گرفته که موجب جر و بحث بین شرکت های دارویی و بیماران شده است که در زیر آدرس این سایت/تایپیک را برای شما قرار داده ام تا مطالعه کرده و متوجه مطلب: " جناب آقای/ سرکار خانم "تشویش اذهان بیماران" !!! " شوید. با تشکر از شما عزیزان و همسفران.

http://www.pejvakcenter.com/forum/viewtopic.php?p=6320#6320

 

 

 

جناب آقای/ سرکار خانم "تشویش اذهان بیماران" !!!

ســــــــــــلام علیکم

احتراماً پیرو نامه شماره 8817 به تاریخ 11/7/88 و پیرو نامه شماره1024/5/88 به تاریخ 14/6/88 به استحضار "تشویش اذهان بیماران" می رسانم؛ اخیراً نامه هایی که اینجانب اسمشان را "مویه های دایه های مهربان تر از مادر" !! گذاشته ام بین چند شرکت داخلی و تنی چند از "پدر خوانده ها" و "مادر ترزاها" و "دایه های مهربان تر از مادر" رد و بدل شده است. و چنان فریاد انا الحق و مویه و زاری به راه انداخته اند که توجه هر رهگذر ناشنوایی را به خود جلب نموده اند. در این نامه قصدم پاسخ دادن به گروه دوم نیست، زیرا چندین هزار مرتبه جواب داده ایم و به بند کفشان مبارک هم نگرفته اند!

در این به ظاهر نامه قصدم جواب دادن به گروه اول ویا همان شرکت های دارویی داخلی است، نه تمسخر و شوخی. بلکه کاملا جدی! هر چند مخاطبان لطف دارند و هزار مدل اسم برای دست نوشته هایم می گذارند!!

یک جمله کوتاه در جواب این گروه اول بدهم و لازم هم نیست که وقت گرانبهایتان را صرف خواندن بقیه مطلب به هدر بدهید!! و همین جمله کوتاه فصل الخطاب می باشد!!

"عطر آن است که خود ببوید، نه اینکه عطار بگوید."

آری عطر خود باید بوی خوب و خوش بدهد، نه اینکه عطار با رشوه و کادوهای آن چنانی و این چنانی!! بوی نداشته اش را در بوق و کرنا کند و به زور قدرتِ دولتی به خورد ملت ضعیف و به خواب رفته دهد!

جناب شرکت های دارویی داخلی محصول شما مورد شک و ترددید و اتهام است چون تاییدیه و مجوزش را از جایی دریافت نموده که خود مورد شک و ترددید و اتهام و رانت و ... می باشد. خانه ای که شماها ساخته اید و غمپوزش را در می کنید از پای بست ویران است و محکوم به "چیز"! است! داروی شماها ناشناخته و چیز! است. مثل تمامی شرکت های تجهیزات پزشکی مورد استفاده تالاسمی.

- آخه برادر من تمام اساتید و پزشکان معتبرمان را محکوم به کوچ کرده اید، با کدام استاد کار بلد این کار ها را انجام داده اید؟!! -

مثل سرنگ هایی که به بیماری شب ادراری دچارند و اسکالپ هایی که یادشان رفته نوک شان را تیز کنند و یا آلوده اند. مثل چسب هایی که چسب نیستند و نچسبند! مثل پمپ های تزریق دسفرال که بسیار هوشمندانه دلسوزند و دلشان برای تالاسمی می سوزد و از حرکت می ایستد، تا خدای نکرده تزریق های مکرر بیمار تالاسمی را آزار دهد!! مثل فیلترتزریق خون ... ، مثل ست خون ... ، مثل هزار درد بی درمان که هوار شدن روی زندگی تالاسمی و مدیرانی که مویه کنان جلوی دوربین می آیند که ما به راحتی و آسایش بیماران می فکریم!!

جناب شرکت های دارویی داخلی عزیز مراحل ثبت فرآورده شما در جاهایی انجام می شود که آن کشورها از مستمرات کشور عزیزمان می باشد! حنای شما پیش هیچ کس رنگی ندارد و همه هم می دانند که ...، و این را هم بدانید چهار الی پنج کشوری که پشت پونز نقشه گم و گورند عرصه ی جهانی نمی گویند! معمولاً به آنها "دوغوز آباد ممد حسنی اینا" می گویند و لا غیر!!

جناب شرکت های دارویی داخلی عزیز گرامی با عرض شرمندگی لطفاً شما به مصادیق تشویش اذهان بیماران و به مخاطره افتادن سلامت مان فکر نکنید! فقط به فکر ضرر و زیان! خودتان باشید که آیا با این کادوهای گران قیمت می ارزد که این دارو را تولید کنید یا نه؟!!

جناب شرکت های دارویی داخلی عزیز و گرامی خود شما نیز می دانید و می توانید به این داستان غم انگیز جامعه ی تالاسمی  پایان دهید چون هم قدرت و هم نفوذ در خودکار پر توان و پر تلاش تان وجود دارد! اما ...

 

و اما پیشنهاد خارج شدن از این همه زور گویی و فشار به بیماران تالاسمی:

تمامی داروهایی که در عرصه ی جهانی! و ایران! عزیز وجود دارد را به صورت انتخاب آزاد در درمانگاه های تالاسمی قرار دهید به اندازه کافی و بی هیچ لابی و توزیح و توصیه ای. آن وقت ببینیم بیمار تالاسمی کدام را انتخاب می کند؟! و کدام را پس می زند؟! هیچ هزینه ای هم برای کسی ندارد. به شرط اینکه یارانه برخی شرکت ها حذف نشود تا بیمار مجبور به پرداخت هزینه شود همه به صورت یکسان و مساوی که اگر قرار است پول بدهند برای همهی شرکت ها یکسان باشد.

 

به امید روزی که ... !!!

 

از بس که دچار نحسی و چله شدیم

از خواب و خوراک و زندگی ذله شدیم

پا بر سر ما گذاشت هر کس برخاست

یک عمر برای دیگران پله شدیم ! ! 

میم.دال




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 13:34 روز سه شنبه بیست و نهم دی 1388

"صـــــــفِ . . . !!"

تاکنون تجربه قرار داشتن در یک صف را داشته اید؟!! مثل : صف نان، صف نفت، صف اقلام کوپنی!، صف مدرسه و یا ...

ایرانی ها را با واژه ای به نام "صف" می شناسند! و در طول زندگی مان برای یک بار ...، چه عرض کنم؟! چندین بار تجربه ایستادن در صف و کلافگی و سردرگمی را داشته ایم. و همه گونه صفی را دیده بودیم، جز ...!

به همت و یاریِ "عارضه ی دوست داشتنی ام" ،(یعنی  تالاسمی) در "صف خون" هم ایستادم و تجربه ی چندین دفعه ای هم دارم. اواخر دهه 50 شمسی، بارها و بارها در "صف خون" ایستادیم. اما چون کودک بودم، جز آغوش لرزان و هراسان و گریان پدر و مادر و ضعف، چیز دیگه ای در خاطره ام از آن زمان ها نمانده که برای شما عرض کنم. اما در این اواخر یعنی دو سال گذشته تا به حال تجربه های مکررِ ایستادن در "صف خون" بسیار خنده دار و آزار دهنده و دردناک بوده است. و اوقاتی بود که هر ثانیه در این "صف" ایستادن مثل هزاران سال می گذشت، زمانی که از پا درد و کمر درد به خودت می پیچی و حتی نمی توانی به کسی ابرازش کنی، تا خدا نکرده باور های غلط و برداشت های نادرست در مورد تالاسمی نکنند! – درد وقتی قشنگ و زیباست که کاملاً محرمانه باشد و مثل یک راز قدیمی در درونت بپیچد و ریشه بزند. نمی شود! آنان که محرم نیستند بدانند راز مگوی مان را. – اولِ اول این طور آغاز شد که وقتی درخواست خون می دادیم، با دو روز تاخیر خون مورد نیاز به بدن تشنه مان می رسید. کم کم دو روز تبدیل شد به چهار روز و هشت روز و ... و بلاخره آخرین دفعه به سه هفته هم رسید! یعنی 21 روز در "صف خون" به انتظار نشستن!(ای کاش فقط نشستن بود.) علت در "صف خون" ماندن مان این بود؛ فصل های سرد سال و رغبت کم افراد به اهدای خون، روزهای فرائان تعطیل و عیدها، ماه پر برکت! رمضان. – اوایل قابل تحمل بود و هنوز هم قابل تحمل و فهم می باشد که؛ چرا ما در "صف خون" می ایستیم؟! – زمان گذشت و گذشت و به سال جدید و به فصل سردِ سد سال نزدیک شد و ناگهان گاز این سوختِ ... قطع شد. و سرما بیشتر و بیشتر شد. تا جایی که جان برخی افراد و نوزادان را گرفت. و نیاز خون استان به شدت بالا رفت. و به طور طبیعی اهدای خون در این سرما کم شد حتی کمتر از ماه پربرکت رمضان. چند هفته و چند ماه اول بعلت این که مسئوولین سازمان انتقال خون استان مازندران رسالت خود را به بهترین شکل ممکن انجام داده بودند و منابع خونی بسیاری را اندوخته بودند، به مشکل حادی برخورد نکرده بودیم. اما ...

اما وقتی زمان به پیش می رفت و وضعیت معیشتی مردم ضعیف و ضعیف تر از قبل می شد و دیگر نایی در بدن "فرشته های نجات" مان نمانده بود، که بیایند خون هم اهداء کنند. اما همین مردمی که هر روز جلوی چشمان مان از فقر آهن و سوءِ تغذیه زجر می کشیدند، در روزهای خاصی همچون تاسوعا و عاشورای حسینی و ... به پایگاه های انتقال خون استان مازندران آمدند و رکورد اهدای خون را شکستند. حتی رکورد های جهانی اهدای خون را. و ما افراد تالاسمی و دیگر بیماران نیازمند به خون را شرمنده ی قدم های خسته شان کردند.

اما نیاز افراد تالاسمی ای که تعدادشان در استان سرسبزمان 2800 نفر است و دیگر بیماران نیازمند به خون، با این اهدا های جهادی مرتفع نشد و نمی شود. نیاز ما و دیگر بیماران نیازمند به خون، مایع پر ارزش و حیاتی این است که؛ "اهدای خون، سالم و کافی و مستمر" باشد.

مردم عزیز، فرشته های نجاتِ بیماران؛ شما می توانید یک "داوطلب" باشید. همان گونه ای که بارها  فرشته نجات مان بوده اید. اما این بار بیایید با "اهدای خون سالم، کافی و مستمر" و "تبلیغ این مهم در جامعه" این "داوطلب" بودن و کار در راه رضای خدا را به بهترین شکل ممکن و با همکاری و هماهنگی و برنامه ریزی دقیق سازمان انتقال خون استان مازندران انجام دهید.

بگذار همچون پرستو

در گودی دستانت

لانه بسازم

چون فصل کوچم خیلی دور نیست.

                                                                                         میـــــم.دال     

 

 با عشق و احترام تقدیم به تمام کارکنان سازمان انتقال خون ایران و به خصوص مازندران، و تقدیم به جناب دکتر حق پرست.

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 19:55 روز پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388

مبارک مبارک

تولدت مبارک

 

مبارک مبارک

تولدت مبارک

 

مبارک مبارک

تولدت مبارک

 

دلت شاد و لبت خوش

چو گل خوش خنده باشی

 

بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی

بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی

  

              "جادوی مــــعجون ســــرخ" دو ساله شد!

تبریک، تبریک به شما مخاطبان و خوانندگان محترم و عزیز تر از جان. و تبریک مخصوص خدمت جامعه ی تالاسمی ایران و شهرستان بهشهر.

و تبریک و تشکر و قدردانی از عزیزانی که در این دو سال گذشته با جان و دل با ما همراهی کردند، و مرتب مطالب این وبلاگ را مطالعه نموده اند. و تقدیر و تشکر خدمت عزیزانی که این وبلاگ و نوشته های این حقیر را نقد کرده و انتقادات به جای شان را به ما ارزانی داشته اند.

بی شک این وبلاگ متعلق به مخاطبانش می باشد، به همین دلیل در این پست گوشه ای از کامنت های بی کران و سرشار از عشق و محبت شما را نوشته ایم، که در ذیل آنها را می خوانید. باشد که اسامی و کامنت عزیزانی را که درج نکرده ایم از ما ناراحت و دلگیر نشوند.

 

اولیین کامنت ها(سه نفر اول): 

                                        مازیار، امید ، آرمان جوادی

 

و بهترین کامنت های شما از نظر مدیر وبلاگ :

 

گلبول قرمز /  جمعه 21 دی 1386

سلام دوست عزیزم
خیلی خوشحالم که گامهای اول را برای آگهی بخشیدن به دیگران برداشته ای.چرا که آگاهی بخشیدن مهمترین کار برای شناساندن مشکلات و در کنار آن تواناییهای افراد تالاسمی است.جامعه ما به آگاهی نیاز دارد تا از فرهنگ عقب مانده خود جدا شود.در این راه سختی و ناهمواری وجود دارد ولی ایمان و امید می طلبد.
همیشه امیدوار و با ایمان به تواناییهای خود پیش برویم.
خوشحالم که با دوستان خوب شمالی ام آشنا شده ام و اگر تمایل داشتید در زمینه درمان و امکانات و راهکارها با هم تبادل نظر داشته باشیم.

 

قاصدک / شنبه 4 اسفند 1386

سلام
متاسفانه نشریه رو به بقیه ندادم چون ممکن بود بهم پس ندهند
خودم تنهایی خوندم.یک کم با ادبیات ناامیدانه ات مشکل دارم ولی در کل کارات قشنگه وامیدوارم با اراده محکم ادامه بدید

گلابی / یکشنبه 5 اسفند 1386

سلام. من توام, شمایی که هیچوقت من نبود. راستی تو این همه سال کجا بودی. من دنبال درد مشترک بودم. تو دنبال من بودی؟
من را پیدا کن . انجام, اخر کوه, اول درد...

 

مهدی.د / 24 فروردین 1387

باعرض سلام به مدیر وبلاگ,خسته نباشید.توی سر برگتون خوندم وبلاگ حمایت از بیماران تالاسمی ,اما ظاهرا در متون وبلاگ دیده میشه که بیشتر شبیه به یک وبلاگ خانوادگی است.

 

بهاره / 10 فروردین 1387

سلام شعر لطیفی بود.

در ضمن شعری که در وبلاگ من گذاشتی هم خیلی قشنگ بود اما اینو بدون که میم دال برای همه ی ما عزیزه و اصلا دوست ندارم بهش بد و بیراه بگی!!!!!! دفعه ی اخرت باشه !!!! افتاد؟

ما هم دردمون با میم دال مشترکه . حرفش حرف همه ی ماست .
اما میخواستم بگم که بدونی : قشنگیش به همینه که راجع بهش خرف نزنی و بذاری فقط خودش حرف بزنه.

منتظر نوشته هاش هستیم.

 

فاطمه(یک تالاسمی) / 16 اردیبهشت 1387

غصه نخور مسافر! من مثل تو غریبم..!!!!
این حرفا مثل همیشه داغ دلو تازه می کنه و مشتی از نمک بر زخم دیرینه می پاشه...
اما نمی دونم چرا حتی یک کلمه و حرفش به گوش اونایی که باید بشنون نمیره...
البته صداش میره و از شنیده میشه اما شنیدن با گوش کردن فرق داره.... اونا فقط این صدارو می شنون اما گوش نمیدن و به عبارتی یک گوش در و یک گوش دروازه...
کاش لا اقل می دیدن تو همین یکی دو هفته بعضی از تالاسمی ها دارن چه تلاشی میکنند که بتونند با برگزار کردن یه مراسم و جشن برای روز جهانی تالاسمی لااقل برای 1-2 ساعت دل دوستانشونو شاد کنند و امید دارند که شاید از این راه بتونند صداشونو به این دنیا و آدماش برسونند...اما کیه که بفهمه؟؟؟ کیه که ببینه؟؟کی؟؟؟
آی دنیا... گوش و چشمت رو باز کن... گوش کن... ببین... اینا همش حقیقته!!! نه رویاست و نه شعار... حقیقته....حقیقت محضضضضضضض..

 

فاطمه(یک تالاسمی) / شنبه 28 اردیبهشت 1387

سلام
حرف تالاسمی زیاده ولی گوشهای شنوا کمند و ما لاجرم باید فریاد بزنیم شاید که بشنوند آنان که باید بشنوند..!!!
تالاسمی باید خود بخواهد که بگوید... حرف های ما منحصر به فریادهای پشت تریبون نیست... ما تریبون های زیادی را روزانه و در میان جامعه ای که در آن زندگی می کنیم از دست می دهیم.. حال آنکه می توانیم بگوییم بلکه بشنوند...
قبل از هرچیز باید همدلی را بیاموزیم... همدل شویم و به دوستانی که سکوت را پیشه گرفتند بگوییم که این سکوت چیز بدیست .. چیزی که مارو می پوساند...باید گفت تا شنیده شود...
ما ز جنس فریادیم...سکوت می شکند غرور صدا را...

بهاره / یکشنبه 9 تیر 1387 ساعت13:51

سلام
در مورد نشریه چند تا نکته ی مهم میخواستم بهتون بگم :
اول اینکه شکر خدا هر شماره از قبل بهتر داره میشه.
2- غلط املایی خیلی دارید. هیچ چی بدتر از غلط املایی اون هم اینطور واضح و با تعداد زیاد نیست. توصیه میکنم که قبل از چاپ یک نفر اونو غلط گیری کنه.
3- سعی کنید در یک بحث جدی کمتر از تیکه های عامیانه استفاده کنید. اگر بحث طنز است که از اول تا آخرش باید طنز باشد اما اگه جدی است وسطش از طنز استفاده نکنید چون دید خواننده نسبت به نویسنده عوض میشه.
4- مطالب علمی و جدید بیشتر بگذارید.
5- در قسمتی که اسم نویسندگان رو مینویسید بنویسید : نویسندگان این شماره :..... مثلا در شماره آخر اسم من جز نویسندگان بود در صورتی که هیچ مطلبی ازم نبود!!!!! خوب این خواننده رو گیج میکنه.
6-  بهتره که پس از جمع آوری مطالب و دسته بندی یک نفر اون رو از نظر ویرایشی و دستوری هم چک کنه. تا جملات بهتر و مفهوم انها راحت تر به خواننده منتقل شوند.
ببخشید که راحت صحبت کردم . چون مجله چیزیه که دست همه ی ما هست و داریم ازش استفاده میکنیم و گاهی هم مطلبی اگر شد توش میذاریم بنابراین کیفیتش برای من مهمه. امیدوارم برای بقیه هم مهم باشه.

شیدا / شنبه 25 آبان 1387

سلام
باتشکر از میم.دال عزیز که این وبلاگ رو بهم معرفی کرد .
بنظر من اگر ادم تمام جوانب رو بسنجه هیچ مانعی سر ازداواج بیماران تالاسمی نیست .
اگر درآمد در حد کفاف قوت دونفر و کالاهای متعارف برای دو نفر باشه .
اگر دونفر بدونن برای چی دارن ازدواج میکنند .
اگر دونفر از اول همدیگرو دوست داشته باشند و پیش خودشون عشقشون رو تقسیم کنند و کم کم خرج کنند که وسط کار کم نیارند و ...
در مورد ازدواج دو بیمار تالاسمی من تعداد زیادی از دوستام با یک مثل خودشون ازدواج کردند و وضع زندگیشون خیلی هم خوب و خوش عالیه به همون علتهایی بالا .
خیلی از دوستامم چه پسر و چه دختر با فرد سالم ازدواج کردند و بعضیهاشونم بچه دار شدنو زندگیشون خوبه .
در مورد طلاق و اختلاف هم نمیشه اینجوری قضاوت کرد !!! اختلاف و تلاق همه جا هست و ربطی به سالمی و تالاسمی نداره .
مهم همان جملات اولیه که گفتم . البته اونها نظر منه و لزومی نداره همه قبولش داشته باشند .
موفق باشید

بیژن / سه شنبه 20 اسفند 1387

مهدی جان سلام
چند وقتی بود ازت خبری نبود ... گفتم بیام یک سری بهت بزنم و این مطلب رو دیدم .
من با نظر برخی از دوستان موافق نیستم .

اول اینکه چرا دوستمان رضا ( البته من ایشان را ندیده بودم و لی از آنجا که احساس میکنم همه تالاسمیها حد کم از بابت زنتیک با هم عضو یک خاناوده هستیم ) از ما جدا شد ؟

چرا برخی دوستان میگویند راحت شد ؟ ( زندگی هرچقدر هم سخت بازهم جزء اولین خواسته همه انسانهاست و اینکه رضا به میل خودش از ما جدا نشد ) .

چرا غم بزرگی به دوستانش وارد کرد ( مگر این غم با نیت قبلی بر دوستان وارد شده ؟ ) .

قصد جسارت ندارم ولی دوست دارم همه ما بدنبال علت عدم کامیابیهای خود ( همه را میگویم ) بگردیم و با کمک یکدیگر راه حلی هرچند دست نیافتنی را جویا بشیم .

من و دوستانم در تهران هم بسیار از این داغها دیدیم اما با آه کشیدن مشکل حل نشد و تا مدتها از جمع دوستان بودند عزیزانی که بیگناه ناچار به کندن از دنیا . جداشدن از رفقا بودند .

دیدم لینک انجمنهای مجازی پژواک را در وبلاگت زدی ( خوشحال شدم نه برای تبلیغ بلکه برای دیدن روحیه همبستگی با دیگر دوستانت ) .
زیاد گفتم و از همه پوزش میخواهم و به روح همه رفیقان بناچار بین راه مانده درود میفرستم .

آرزوی همیشگی بنده برای همه عزیزان همسفر ( بقول میم.دال عزیز ) سلامتی , خوشی و پایداری

 

آتیش پاره / جمعه 22 خرداد 1388

سلام خدمت آقا مهدی گل و همکارارشون

چقدر خوب و قشنگ گفتی ولی آیا این حرفای قشنگ راهی برای اینده ای بهتر می تونن بسازن؟

حرف دل بچه ها رو زدی

وقتی بچه را از یه دسفرال که با اون زجر کشیدنهاش محروم می کنن و می گن باید به اجبار از این داروی ایرانی به نام دسفوناک مصرف کنی ....

اونوقت می خوای ازشون انتظار همیاری و کمک داشت ؟...

هر کی به فکر خودشو رتبه خودشه نه به فکر امثال ما ...

ولش کن اصلا حرف زدن زیاد به جایی نمی رسه و فقط یه ذره از درد دلهامونو کم می کنه ! ای خدا تو اگه امیدی مثل تو تو دلهامون نبود معلوم نبود زندگیمون چی می شد ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  

گلبول قرمز / سه شنبه 3 شهریور 1388

اووه.چی بگم؟بحث اساسی می طلبه جانم.خانم دکتر ایزدیار که بنده خدا باز از بقیه خیلی بهتره مهدی جان.همه جا این مادر خوانده ها هستند تا ما صغیر باشیم.تا یاد نگیریم کبیر باشیم.باور کن بیشتر مقصر خودمون هستیم که منتظریم کسی برامون کاری انجام بده.مگه توی خود بچه ها آدم سو استفاده چی وجود نداره.با اینکه همه رو به یک چوب برونیم مخالفم و همیشه هم گفتم عزیزم جونم مشکل رو بگیم راه حل رو هم بگیم.تا وقتی رشد نکنیم.تا وقتی ضعیف بمونیم همینه.

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 21:45 روز پنجشنبه دهم دی 1388

 

آقای من! خانم من! به چی پایبندی؟!

( ... همین اول نوشته و مطلبم توضیح بدهم که قصد و غرض م این نیست؛ شخص و یا اشخاصی را تخریب کنم و مانع از کارهای خیر آنها در راه خدا شوم. و یا اینکه سنگی جلوی پای داوطلب بودنشان، باشم. و یا اینکه قصد و غرض م این نیست؛ برای هیت مدیره جدید انجمن تالاسمی ایران حاشیه و جدل به راه بیاندازم. و مخاطبان گرامی راه را به بی راهه بروند و در مورد این افراد فکرهای منفی کنند. بلکه هیت مدیره جدید برایم بسیار محترم و قابل احترام می باشد و پیشاپیش خدا قوت خدمتشان عرض می کنم. این مطلب فقط و فقط برای دفاع از "افکار بیمارم"! می باشد، که سخت به آن پایبندم! و برای آن ارزشی بیش از جانم قائلم، که امیدوارم اینجانب را درک نموده و فقط آن را یک دفاع از تفکراتم بدانید، نه بیشتر!

دوست راه دورم؛ این مطلب فقط خطاب به شما نیست، بلکه خطاب به "همه" و بسیاری از "دوستان" و "همسفرانم" می باشد، که تقریبا تفکراتشان نسبت به میم.دال و من و ما و امثال ماها، شبیه شماست. پس امیدوارم که از ایجاد این تریبون و دفاع از خودم ناراحت و دلگیر نشوید.(خدای مهربان! چقدر "من" ؟! چقدر "خودم"؟! امیدوارم توی این چند وقته که هی گفتم: "من" ، منو ببخشی.) )

اول مطلبم می خواهم از شما "دوست راه دورم" و "همسفر دیگرم" بسیار، بسیار تشکر و  قدردانی کنم، چرا که نگران "روح" و "درکم" و "خودم" و "تحمل فشارم" و "تفکرات بیمارم"! هستید. و این مطالبی را که نوشته ام و مخاطبان عزیز می خوانند و بر آن اسم "داستان" را می گذارند، و بسیار برایشان دست و سوت می زنند، تشکر و قدر دانی می کنم و یادآور می شوم اینها که شما می گوید "داستان" ، اسمشان؛ "زندگی یک عمر از بعضی عزیزان تالاسمی" می باشد. نه هیچ چیز دیگر!

دوست راه دورم، همسفران گلم و دستان تالا:

        ...، شما در انتخابات حضور داشتید، اما من به زور و ... حضور داشتم! من و ما و امثال ماها سابقه ای در داوطلب بودن نداریم! پر واضع هم هست که سابقه نداشته باشیم و باید هم نداشته باشیم، چون تا بوده چنین بوده: خان ها و پدر خوانده ها و مادر ترزا ها و ... برایمان تصمیم می گرفتند که چه کسانی  و چگونه حضور داشته باشند، نه خودمان! و ما هم خوشحال در خواب زمستانی که فکر می کردیم خاله خرسه ای از ما مراقبت می کند! و بی خواب هایی که با گیس و گیس کشی در ان.جی.او همین جوری برای جوری بار! حضور داشتند!

آری ای همسفر(نه! همان دوست راه دورم بهتر است!) آری ای دوست راه دورم؛ برای من و ما و امثال ماها هم این لابی کردن ها تازگی نداشت! تنها تازگی جریان این بود که قدیما از فاصله ی دور لابی کردن هایشان را می دیدیم و ...، اما اکنون و این چند وقته در عمق فاجعه بوده ایم و تا حدودی هم توانستیم لابی شان را به هم بزنیم، در حد همان سه نفری که برای شما گفته ام، که یکی شان خود شما هستید، که لیست شان و هیت مدیره پیشنهادی شان را تغییر دهیم. دوست راه دورم و تالاسمی های عزیز؛ وقتی شما مسائل و داستان هایی اینگونه را می بینید و سکوت می کنید و زحمت کم ترین و کوچک ترین اعتراض را به خود نمی دهید، این به معنی تایید شان است، و مهر اوکی هست زیر برگه عبورشان! و کارشان را به جایی می رسانید که؛ کارت عضویت مان را بگیرند و بجای ما رای بدهند!

دوست راه دورم؛ من "ایده آل گرا" نیستم و نمی دانم هم چه هست؟!! من و ما و امثال ماها؛ تنها "کم ترین کاری که می توانیم انجام دهیم، گرا" هستیم و حاضریم و آماده که گوشه ای از مشکلات همسفرانمان را حا کنیم، چون حل تمام مشکلات همسفرانمان فقط از خدای مهربان برمی آید! نه امثال ماهایی که ...

... و در ضمن این فلج بودنمان به دلیل "تنها دیدن مشکلات انسان ها" نیست! بلکه به این دلیل است که ما سال های سال است خودمان را به خواب زده ایم و از بس حرکت نداشته ایم، فلج شده ایم و رفتیم پی کارمان!

آری و اقعیت همین است که شما فرمودید: "هیت مدیره انتخاب شد." اما چگونه؟! و چه کسانی؟!

آری واقعیت این است که؛ وقتی ما یک خان ویا پدر خوانده و یا مادر ترزا و ... داریم نمی توانیم نفس بکشیم! اما حالا که با دست خودمان تعداد این افراد را افزایش داده ایم، چگونه می توانیم کاری در آینده برای "خاطرات دردناک" همسفرانمان انجام دهیم؟!! در صورتی که افراد فرهیخته ای همچون شما و صدها نفر تالاسمی فرهیخته ی دیگر هم وجود دارند، چرا باید این افراد را علم کنیم برای خودمان؟!! مگر خود شما در استان تان کاری نکردید کارستان؟ مگر عزیز دیگری در یکی از استان های شمالی کشور کاری نکرد که تمام ایران نگاهش به تالاسمی جلب شود؟ مگر به شماها، این خان ها و پدر خوانده ها و... یاری رسانند که توانستید آن کارهای مهم را انجام دهید؟! تا آنجا که خبر نزدیک و موثق دارم برایتان سنگ اندازی و ... کرده اند تا نتوانید! تا زمین بخورید! و مغرورانه بر روی بدنتان بایستند و بگویند ناتوانند! چرا نباید تالاسمی برای جامعه ی تالاسمی تصمیم بگیرد؟ چرا نباید مسوولین جامعه ی تالاسمی ایران، افراد تالاسمی باشند؟! چرا بچه های تالاسمی "شایستگی" های بچه های تالاسمی را نمی بینند؟   ما را چه شده است؟!   ما را چه شده است؟! . . . .

اینها را که شما و من وما وامثال ماها گفته ایم؛ اسمش: سرنوشتی است که خودمان برای جامعه ی تالاسمی رقم زده ایم، نه حاصل دموکراسی کور و ناقص! دموکراسی و جهان سومی، اصلا با هم جور در نمی آید! چون دموکراسی فقط در چند کشور اروپایی تعریف شده است، نه در هیچ کجای این کره خاکی! در همان کشور هایی که انتخابات وقتی به پایان می رسد، دموکراسی تازه آغاز می شود. نه جایی که وقتی انتخابات به پایان می رسد دموکراسی هم به پایان می یابد و در صندوق های آهنین می گذاریم و محکم درش را می بندیم!

دوست راه دورم؛ از "عدم حضور" فردی، دلگیر نباش! چون در این چند دهه از زندگی مان "فکر می کردیم تمام دست هایی که به سمت ما دراز می شود را باید به گرمی بفشاریم، اما زمانه به ما آموخت که تمام دست ها تمیز نیستند و رد کردن بعضی ها باعث می شود که فرصت کنیم، تا بتوانیم، دست های مهربان بیشتری را به گرمی و مهربانی پذیرا باشیم."

دوست راه دورم؛ فکر کنم و اینطور احساس می شود که تمام افراد تالاسمی ایران از این موضوع خوشحالند که هیت مدیره ای به وسعت ایران عزیز. و خوشحالند که توانسته اند حق رای و کرسی ای در مجمع عمومی داشته باشند. و بسیار امیدوار کننده بود این انتخابات، چرا که در انتخابات آینده سالم ترین انتخابات را تجربه خواهند کرد، چرا که افراد فرهیخته ای همچون شما و دیگران در هیت مدیره وجود دارند. وما نیز حساب ویژه ای روی این موضوع باز کرده ایم، که "دست های آلوده" ! را از انتخابات قطع خواهید کرد. به امید آن روز.

"ارتقای جامعه ی تالاسمی" ، "آگاهی دادن" ، به دور از تبلیغات نادرست؛ تمام خواسته و آرزوی من و ما و امثال ماها بوده واین را حق و حقوق به حقِ بیمار و یا فرد تالاسمی هست و می باشد و می دانستیم و با نگاهی به گذشته مان به این موضوع دست می یابید و خود نیز در جریان تمام خواسته های مان بهتر از دیگران بوده اید...

نمی دانم، می دانم یا نمی دانم!

دلم تنگ نیست!

خیلی وقت است که؛

سوراخ هایش گشاد است!

همه این نکات منفی به لطف "ما" وجود دارد...

همه چیز را همه کس نمی دانند

که اگر می دانستند...

دردها را نکشیده ای!

شاید فقط درد اسکالپ را کشیده ای!

زهرِ خوش طعم وُ سبز "قرص برنج" را نچشیده ای

و حال بچه هایی را که چشیده اند را ...

را نمی دانی، نمی دانی، ...

حتی در خواب هم حال قشنگ شان را ندیده ای

طعم زیبای قفس را نچشیده ای!

طعم خیلی از چیز های من و ما و امثال ماها را نچشیده ای!

غروب آفتاب است!

اما ...

اما صبح را دوست دارم.

بازم؛ "اندکی صبر ..." !!!

سحر نزدیک است.

                                                                          میم.دال




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 13:0 روز جمعه بیست و هفتم آذر 1388

لابی در ساعت منفیِ َ2:47

 

نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم، ...

نمی دانم، اصلاً گفتن، نوشتن، اعتراض کردن فایده‌ای دارد یا نه؟!

اصلاً نمی دانم فرد مورد خطاب نامه‌ات، مطلب، اعتراض‌ات، توجه‌ای می‌کند یا نه؟! اصلاً به بند کفشان مبارکشان می‌گیرند یا نه؟!

واقعاً نمی دانم چرا این مطلب بیهوده را می‌نویسم؟! اصلاً چرا وقتم را که می‌گویند "طلاست" می‌دهم به باد؟!‌ نمی دانم چرا؟!

نمی‌دانم وقتی از مشکلات اجتماعی جامعه تالاسمی می‌نویسم یا می‌نویسند افراد مورد نظرمان با آن توجه‌ای می‌کنند یا نه؟!

نمی‌دانم وقتی از مشکلات دارویی، تجهیزاتی و درمانی جامعه تالاسمی می‌نویسیم افراد مورد نظرمان به آن اعتنایی می‌کنند یا نه؟! یا اصلاً اعتقادی به حرف تالاسمی ندارند و آنها را افرادی زیادی خواه می‌دانند!!!

اما باز می‌نویسیم شکل گریه، می‌خوانیم شکل خنده و از نوشتن باز نمی‌ایستیم! و این بار هم مثل همیشه خطاب این مطلبم "پدر خوانده‌ها" و "مادر تزراها" و "خان‌ها" و "دایه‌های مهربانتر از مادر" می‌باشد.

نمی‌دانید اینها چه کسانی هستند؟؟! می‌توانید به نوشته‌های 2 ماه اخیر وبلاگم، جادوی معجون سرخ سری بزنید تا کاملاً بشناسیدشان. لازم هم نیست بشناسید! حتماً در این چند پاییز زندگی‌تان با آنها برخورد داشته‌اید.

این بار پیکان مطلبم متوجه انتخابات انجمن تالاسمی ایران و انجمن تالاسمی استان‌ها می‌باشد. آری ای همسفر همان وقت‌هایی که به وقت انتخابات و یارکشی چنان پیچیده عمل می‌کنند که آدم مات و مبهوت می‌ماند. همان زمان‌هایی که می‌خواهند انتخابات برگزار کنند چنان بی‌ سر و صدا و بدون کوچکترین اطلاع‌رسانی کارشان را انجام می‌دهند که شما فکر می‌کنید به همراه اصحاب کف در خواب چند هزار ساله بوده‌اید و یا چنان با سر و صدا و انفجار مطبوعاتی کار یارکشی و رد و بدل کردن کادوهای آنچنانی بین دارو دسته‌شان انتصابات، نه ببخشید انتخابات برگزار می‌کنند و همه هم از قبل می‌دانند که این دوستان سرجایشان محکم ابقا شده‌اند، به چه خوشمزگی! و بلاخره با تمام این تفاصیر انتصابات و انتخابات به پایان می‌رسد.

اکنون دیگر هنگام تلاش است، دیگر وقت وقت کار کردن! اکنون دیگر برای آنها زمان امرار معاش است! اکنون دیگر وقت جمع و جور کردن جهیزیه‌شان است!! اکنون دیگر ...
شروع می‌کنند لابی کردن با این و آن شرکت دارویی، از این کارخانه‌ی تجهیزات پزشکی به آن کارخانه تجهیزات پزشکی به دنبال پورسانت و کادوهای آنچنانی و بیشتر برای تبلیغ فلان شرکت دارویی بین افراد تالاسمی و بیماران خسته از نامهربانی‌های دایه‌های مهربانتر از مادر. و چنان تنش و غوغایی در جامعه تالاسمی به راه می‌اندازند که بیماران فراری از درمان را فراری‌تر از قبل می‌کنند. اصلاً می‌دانید پشت پرده دسفرال و دسفوناک، اوسورال و اکس‌جید چیست؟ اصلاً می‌دانید این عزیزانی که سنگ این دو شرکت ایرانی و خارجی را به سینه می‌زنند، آمده‌اند یک اپسیلم اطلاع‌رسانی یا آموزش در مورد نحوه‌ی درمان با این داروها را به تالاسمی بدهند؟! آمده‌اند بگویند شرایط مصرفشان را ؟! - منظورم اکنون که این جنگ به راه افتاده نیست! زمانیست که این داروها تازه به ایران آمده‌اند، است. -  و شروع می‌کنند لابی کردن با خدا! و با چنان ژستی جلوی دوربین‌ها اشک می‌ریزند و حرف می‌زنند که عوام‌هایی همچون من فکر می‌کنند تالاسمی فلج فرکی حرکتی هستند و آنها پرستاران 24 ساعته‌شان هستند. - آقای من! خانم من! به چی پایبندی؟!! ما اگر نخواهیم پرستار داشته باشیم چه باید کنیم؟ - و شروع می‌شود برگزاری سمینارهای مختلف آموزشی و غیر آموزشی. در این شهر و آن شهر و تبلیغات فیس تو فیس بین آحاد ملت ایران! که آری ما پدر خوانده و یا خان و یا چه می‌دونم چیه بیمار تالاسمی هستیم و حتی شروع می‌کنند به پیدا کردن افرادی مثل خود در جلسات شبانه‌ای به اسم: " نشست نمایندگان انجمن‌های تالاسمی‌های استان‌ها" که قبل تر ...، نه، کمی قبل تر اسمش "نشست مدیران عامل انجمن‌های تالاسمی ایران" بود. و این جلسات به سرعت نور در تمام ایران عزیز برگزار شد.
آری ای همسفرم؛ این تمام پشت پرده‌ی انتخابات انجمن تالاسمی ایران و یا استان‌ها و برخی شهرستان‌ها می‌باشد.

آی همسفرم که خود را به خواب زده‌ای و صدای نوشتن این مداد خسته‌ام مثل زنگ کلیسا در گوشت صدا می‌کند و آزارات می‌دهد، اینها می‌خواهند برای تالاسمی و جامعه تالاسمی کار کنند؟!!

اینها دغدغه‌شان مسائل و مشکلات جامعه تالاسمی ایران است؟! چشمانت را باز کن! چشمانت را باز کن و با همان دقتی که به چکیدن قطره‌ای خون از کیسه خون به رگ‌های تشنه‌ات می‌نگری به این جریانات نگاه کن! نببین! فقط نگاه کن! که در تمام این سالها کدام طرح و یا پیش نویس و یا ایده‌ای نو از طرف آنها به مجلس و یا نهاد ریاست جمهوری پیشنهاد شده است؟!

همسفران گلم چشمانتان را باز کنید! به اینگونه انتصابات! به عنوان جایی برای دور هم جمع شدن و خوش گذراندن نبینید، بیایید با آگاهی و اطلاعات کافی انتخاب کنید. شماهایی که در انتخابات شرکت می‌کنید نماینده صدها و بلکه هزاران نفر از افراد تالاسمی هستید، پس مواظب اعما‌ل‌تان باشید تا فردا جوابی برای اعمال‌تان و افکارتان داشته باشید.

 

این نوشته را تقدیم می کنم به تمام همسفرای عزیزم که سفر کرده اند و همین طور به دوست راه دورم! و عشقولانه ی گلم که زحمت تایپش را کشید.

(دوستان و مخاطب های عزیز برای بحث های جانبی این مطلب می توانند به سایت پژواک و به آدرس:www.pejvakcenter.com/forum/viewtopic.php?p=5581#5581 مراجعه نمایند. با تشکر از همه شما که ما را مورد لطف خود قرار می دهید.)




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 21:8 روز پنجشنبه پنجم آذر 1388

 

ایستادن، ایستادن، ایستادن، و دیگر هیچ!

از عشق و عاشقی و یا آموزش عشق و عاشقی چی میشه گفت؟! اصلاً میشه در این مورد حرف زد؟! وقتی که بزرگان ادبیات و شعر این همه جمله ها و شعرهای زیبا گفته اند و حتی نمی تونی توی این همه بهترین را از بهترین ها انتخاب و جدا کنی. وقتی عاشقانه هاتو در مقابلشون می خوای مقایسه کنی، حتی به یک صدم ثانیه از عاشقانه های اونها هم نمی رسی، چه برسه به اینکه مقایسه کنی. چی می خوای بگی، که حرفی برای گفتن باشه؟ هرچه فکر کردم چی بگم به شما که ازش بتونین استفاده کنین، به چیز به درد بخوری نرسیدم، جز...

جز فهم و درک و تجربه ام در مقابل 7 دفعه عاشق شدنم و میلیون ها، میلیون ثانیه عاشقانه زندگی کردنم این بود؛

 

هر چقدر پای عشقت وایسی مهم نیست! مهم اینه که عشقتم بخواد پای تو وایسه، صاف و سلامت ومحکم!

 

... مهم نیست تو چه قدر محکم و سلامت و صاف پای عشقت ایستاده ای، مهم اینه که عشقتم بخواد پای تو وایسه صاف و سلامت و محکم.

غرور و عاقبت به خیری با هم جور در نمی یاد،عزیز! مهم نیست تو چند مردِ حلاجی؟! طرف دیگه ماجرا مهمه، عزیز!

کاش همه چی تبدیل شه به یک اتفاقی که دوست داریم، به هاله ای از رنگ هایی که دوست داریم، جایی که رویا و واقعیت، خواسته ها و داشته ها یکی بشه ...

 

امید ... امید ... امید ...

 

که اگه باشه ما بر می گردیم به روزهای تقسیم عشق و شور و باور. به روزهایی که خیلی دور نیست و برای باز خوانی اش هرگز دیر نخواهد بود. به روزها و شب های آفتابی!

این که «ای کاش ها» و «یادش به خیرهای» ما در چشم دیگران چه رنگی دارد و با قاب نگاه شان اندازه هست یا نه؟! دیگر خیلی مهم نیست، مهم امید است که اگر باشه بازم احتمال لبخندی و عاشقانه های مجددی نیز هست.

این طور فکر نمی کنید؟!

به امید یک عاشقانه ی آرام  برای شما همسفران گلم و همچنین گل انارم.

و چند توصیه برای شما:

بچه های تالا که  می خواهند عاشق شوند، به مصرع زیر توجه فراوانی کنند!

.../ حرف آدم آهنی رو آدم آهنی می فهمه / ...

 

مردم جامعه، اونهایی که از بچه های تالا نیستند و می خواهند عاشق بچه های تالا بشوند و یا عکس قضیه! به این تیکه شعر زیر توجه خاص و فراوانی داشته باشند!

 

آی مردم، آی مردم؛

 

... / دل آدم آهنی ها به دو تا بخیه وصله

 

زیر آفتاب، پشت شیشه، گر بگیریم می میریم

 

آب بشه لحیم قلبمون، دستتونو نمی گیریم / ...

 

خلاصه اینکه حواستون باشه ها !!! یا نشین رومی !!! حالا که شدین رومی احتیاط رو بدفرم مواظب باشین ! و فرتی رنگ عوض نکنین.

 

و قابل توجه همسفرانی که نمی خوان عاشق بشوند! و یا اعتقادی به آن ندارن! توصیه می کنم که یک هفته... خیلی زیاده! 48 ساعت با یکی از همسفرانتان لاین شین، تا اونوقت ببینم بازم می خواین عاشق نشین یا نه و یا ... ؟! ؟! ؟!

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 21:3 روز پنجشنبه پنجم آذر 1388

با احترام تقدیم به نویسندگان سریال های مسافران و شمس العماره:

یک فرد ناتوان جسمی حرکتی و یک فرد سالم و سلامت را در نظر بگیرید. هر دو نفر هنرمند نقاش در یک سطح و اندازه هستند. با این تفاوت که اولی از استفاده کردن دست ها و پاهایش محروم است و از نظر سطح زندگی و امکانات پایین ترین وضع  موجود. اما دومی سالم و سامت با سطح زندگی و امکانات عالی. هر دو نفر یک اثر مشابه بسیار عالی را خلق می کنند. اثر هنری فرد معلول مورد توجه قرار می گیرد، ولی اثر هنری فرد سالم باز خورد خوبی ندارد. زیرا محدودیت های فرد معلول سبب شده، تا افراد جامعه به اثر هنری او بیشتر توجه کنند، چرا که با تمام سنگ ها و کمبود امکاناتی که پیش پای او بوده چنین اثری را خلق نموده است... .

... چند قسمتی از سریال های «مسافران» و «شمس العماره» را با خواهرم می بینم و او حوصله ی دیدن سریال های ایرانی را ندارد و به من پیشنهاد دیدن سریال های خارجی ای را می دهد که این روزها در همه جا هست و دست به دست و فروخته و کرایه داده می شود. او معتقد است سریال های ایرانی حرفی برای گفتن ندارن وقتی تلویزیون ما ...، ادامه می دهد که این سریال های خارجی چنان و چنین است...،  و من می مانم که چگونه از نویسندگان خوب این دو مجموعه ی تلویزیونی دفاع کنم؟! کمی فکر و سکوت می کنم و بعد مثال بالا را برای خواهرم می زنم. در ادامه توضیح می دهم که نویسندگان و قلم به دستان ایران همان فرد معلول هستند یعنی اینکه با این همه فیلتر و ممیزی و ...، به خطر افتادن موقعیت شغلی و خانوادگی و آینده شان و ا هر روزه در خبرها می خوانید و می شنوید؛ فلان سایت فیلتر شد، فلان نویسنده بازداشت شد، فلان نویسنده از کار در رادیو برکنار شد، فلان نویسنده امروز دادگاهی می شود و الی آخرالزمان! اما نویسنده های ایرانی و هموطن هایمان باز اثری خلق می کنند که هم طنز و اجتماعی و سیاسی و انتقادی و خانوادگی ست. با اینکه شرایط کنونی دست و پا و انگیزه و عقاید شان را به بند کشیده باز می نویسند، درست مثل همان فرد معلول. اثری زیبا خلق می کنند.

 و اما  سریال های خارجی و نویسنده هایشان؛ در بهترین شرایط ممکن، با بیشترین آزادی قلم و حقوق شهروندی ای که آنها دارند و بابت نوشتن هایشان حقوق و مزایایی دریافت می کنند که نگو نپرس. چه چیز مگر خلق کرده اند؟! چیزی در حد یا شاید هم پایین تر از اثر نویسندگان ما. خواهرم پر پیداست که باید من و شما نویسندگان وطن مان را تحسین کنیم و مورد توجه قرار دهیم.

به شما خواهر گلم و مخا طبان این مطلب توصیه می کنم؛ فقط یک بار دیگر در تنهایی هایتان بنشنید و چند قسمت از سریال «مسافران» را ببینید، ببینید که چگونه همه ی مردم جامعه را با چه ظرافتی به باد انتقاد می گیرند؛ به دروغ هایمان، به ریا کردن هایمان، به وانمود کردن هایمان! به بروکراسی ادارات مان، به مسوولین، به تصمیم گیران مان اصلاً به همه چیزمان گیر می دهند و پوزخند می زنند و نقاط ضعف مان را به ما نشان می دهند. و چون نقاط ضعف هایمان را نمایان و بزرگ می کنند زیاد مورد توجه قرار نمی دهیم!

به شما خواهر گلم و مخا طبان این مطلب توصیه می کنم؛ فقط یک بار دیگر در تنهایی هایتان بنشنید و چند قسمت از سریال «شمس العماره» را ببینید، ببینید که چگونه به ما آموزش می دهند و انتقاد می کنند. آموزش می دهند؛ که چگونه انتخاب کنیم، چگونه با جوانان مان برخورد کنیم، چگونه بزرگترهایمان رفتار کنند، چگونه ازدواج کنند، چگونه ...، اصلاً چگونه زندگی کنیم. به ما انتقاد می کنند؛ با نشان دادن رفتارهای زشت و ناپسندمان که گاهی اوقات! فقط گاهی اوقات با اطرافیانمان داریم.

تمام این اثر های هنری که می خوانید و یا می بینید توسط نویسندگان خوب مان در زمانی نوشته شده است که جو جامعه و سیاست کنونی مان به دست و پا و انگیزه و عقایدشان قفل و زنجیری محکم زده است، و اگر نه که... .

آیا نباید مورد توجه قرار بگیرند؟

آیا نباید از آنها تقدیر و تشکر شود؟

و در پایان این نوشته ناچیز و پر از نقصم می خواهم از نویسندگان سریال های «مسافران» و «شمس العماره» تشکر کنم، که کمی بر زخمِ افسردگیِ پاییزی مان التیام بخشیده است. و این مطلب را به نویسندگان محبوبِ نسل سومی ها، این دو سریال تقدیم می کنم.    (میم . دال)




دسته بندی :

لینک مطلب